/DTD/xhtml1-strict.dtd">
تبليغاتX
خستگیهای یک خبرنگار

خستگیهای یک خبرنگار

روزنوشته های یک خبرنگار

سه سال و خورده ايه وبلاگ نوشتم....

وبلاگ هاي مختلفي داشتم....

اما ديگه حسش نيست.....

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت20:52توسط جیگیل بانو | |

كاش مثل همون شوخي اي كه با خواهرم مي كنم منم يه بچه بودم كه تو بيمارستان عوض شدم

بعد پدرومادر واقعيم منو پيدا مي كردن

پدر و مادري كه ديگه بچه دار نشدن

و همه عشق و علاقشونو ريختن به پاي همون يه بچه

يه خونواده كه غصه بي پولي رو ندارن

كه هيچ وقت دعوا توش نيست

و بعد ما بچه ها رو عوض مي كردن و مي رسيديم به خانواده واقعيمون....


چه زندگي خوبي مي شد واسه من و چه جهنمي مي شد براي اون دختر بدبخت

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت11:27توسط جیگیل بانو | |

باز موندن من ،باز رفتن اون

باز گریه ی من، بازم هذیون

باز روزای سخت، باز کابوس اون

باز عزا اومد، بازم هذیون...

دارم هذیون می گم،همش از اون می گم

باز ازم برید باز نگام نکرد

باز منو ندید باز صدام نکرد

باز منو نخواست باز چرا نموند؟

باز بهتر که رفت باز منو سوزوند

دارم هذیون می گم،همش از اون می گم

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت22:6توسط جیگیل بانو | |

ستاد انتخابات_گرگان

سر درد دارم....دارم ميميرم از خستگي.... از 8 صبح اينجام.....


آي لاو يو پي ام سي

+نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت21:38توسط جیگیل بانو | |

چرا فکر می کنی

هر وقت بیای من تنهام و منتظر تو ؟!

برچسب‌ها: گه گيجه ها

+نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت18:55توسط جیگیل بانو | |

حس مي كنم دارم باز گند مي زنم....


باز دارم يه راهي رو درست و حسابي اشتباه مي رم....



پ.ن.1. كاش اشتباه باشه فكرم....كاش....

پ.ن.2. يني مي شه ايني كه فكر مي كنم نباشه؟؟؟ فردا مشخص مي شه....جون خودم ايني باشه كه من مي انديشم مي زنم زير گوشش حتي


برچسب‌ها: روزانه

+نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت8:14توسط جیگیل بانو | |


اين روزها با چند تا چيز دارم مي جنگم....

دردهاي معده

بي پولي شديد

خجالت از مامان و بابا بخاطر گرفتن پول ازشون....

دلتنگي

شب عيد



برچسب‌ها: گه گيجه ها

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت19:6توسط جیگیل بانو | |

نميشه ....

اينجا وبلاگ سابق نيست....

اينجا نمي تونم بنويسم...

من وبلاگ خودمو مي خوام....

+نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت16:18توسط جیگیل بانو | |

برگشتم اينجا....


:)



برگشتم به خويشتن خويش:دي


برچسب‌ها: روزانه

+نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت11:29توسط جیگیل بانو | |

مي خوام دوباره اينجارو راه بندازم....به اين نوشته ها احتياج دارم....

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت10:34توسط جیگیل بانو | |

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم.

دلم خیلی تنگ شده بود.

خیلی سختیا رو پشت سر گذاشتم که چیزی که الان اینجا می زارم در برابرش هیچه.

یه غرغر مثل قبلنا.ولی از روی شکم سیری شاید

می زارمش ادامه مطلب برین بخونین.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت22:44توسط جیگیل بانو | |

سال نو مبارک.

 

سال ببریه خوبی داشته باشین.

 

برای من سال یوزپلنگی آرزو کردن.داشته باشین.چه وحشی بازیایی که در نیارم من امسال.

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت21:46توسط جیگیل بانو | |

این روزا از 5 شنبه تا حالا حالم گرفتس.

تو 5 ماه گذشته خوب بودم.از مرداد که بیمارستان بودم تا حالا دیگه حالم بد نشده بود.الانم حالم بد نیست.فقط تو خونه مشکلاتی پیش اومده که داره عصبیم می کنه.تصمیمهای لحظه ای بدی می گیرم گاهی.به خودکشی فکر نمی کنم.اما همون روال خوب رو ادامه میدم.الانم ترسم از اینه که عامل خارجی که من هیچ مدیریتی روش ندارم بزنه برینه به تمام تلاشهای این 7 ماهه ی از مرداد تا حالا و خصوصا 5 ماهه ی اخر.

کاش می شد یه جوری یه مسافرت جور کنم برم یه مدتی رو دور از خونه و خانواده باشم.اما اینجا ایرانه و یه دختر اجازه ی تنها مسافرت کردن رو نداره.یا حداقل من ندارم.چون دیدم کسایی رو که دارن.هنوز با افکار 100 سال پیششون زندگی می کنن.

3 شبه نخوابیدم.شب 5 شنبه که تا 6 بیدار بودم.به محض اینکه خوابم برد دقیقا 54 دیقه بعدش یه زلزله ی 6/4 ریشتری(یعنی به ریشش تر زدن آیا؟)لرزوندمون.بعدشم که روز تعطیلی(تولد پیامبر مسلمونا بود)مجبور شدم برم سر کار اونم ساعت 30/8 .جمعه هم که مثلا ساعت 1 خوابیدم تا خود صبح بین خواب و بیداری دست و پا زدم.صبحم ساعت 7 بیدار بودم.بعدم که نماز حمعه.دیشبم مثل پریشب گذشت.تا3 بیدار بودم بعدش خواب و بیداری و 6 برپا.چشمام داره تار میبینه.ورم کرده و قرمز شده.سرمم درد می کنه.

از اون بچه سوسولام که خوابم یه دیقه کم بشه روم تاثیر می زاره دیگه 3 شب بیخوابی........

از غذا خوردن هم افتادم.ممکنه در روز فقط دو تا لیوان چای بخورم.ممکنه در 48 ساعت فقط یه وعده غذای جامد بخورم بقیشو آب و چای.

حالم خوبه اما نگرانم با وضعیت قرمزی که تو خونه حکمفرماس نریزم به هم.

+نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت10:0توسط جیگیل بانو | |

تا جایی که یادم میاد خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم.

امروز اما(امروز که نه چند روزی میشه)دلم به شدت گرفته بود.شدت که می گم یعنی فرای اون چیزی که الان بتونم تحمل کنم.اما نه به اون اندازه ای هم که قبلا بود.

شدیدا احساس دلتنگی می کنم.احساس تنهایی.احساس اینکه کسی نیست که بتونم باهاش حرف بزنم.

نه اینکه نباشه هست اما درک متقابلی وجود نداره.

تو همین شهر خراب شده چند نفری هستن که بتونم بهشون زنگ بزنم و شاید حتی یک ساعتی رو باهاشون حرف بزنم اما کیفیت مهمتره.

به هر کدوم بخوام زنگ یزنم چند تا ستاریو و دیالوگ بیشتر نداریم.

1.تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه اونم شروع می کنه که آره دل منم گرفته و چقدر هم گرفته و.

2. تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه.میگه چرا؟میگم تنهام کسی رو ندارم.میگه ای بابا من که کسی رو دارم چه غلطی کردم که............بعدم شروع می کنه از دوست پسر احمق داهاتیش صحبت می کنه که حتی عرضه نداره روز مثلا ولنتاین یادش باشه دیگه هدیه و لاو ترکوندن پیشکش.

3. تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه.اونم شروع می کنه از دلتنگیاش حرف زدن.(فرقش با گزیه ی 1 اینه که اون مجرده این متاهل)

4.دقیقا گزینه 2 با تفاوت اینکه گزینه ی دو مجرده و گزینه ی 4 متاهل.تفاوت دیگه اینه که گزینه ی 4 اصلا از همسرش ناراضی نیست بلکه فامیل همسرش دهاتی و نفهمند.

5. تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه.یاد غم و غصه های خودش می افته و شروع می کنه از دارو و درمان و بچه دار نشدن و چاق شدنش بر اثر دارو درمانی میگه.

6. تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه.اونم سر درد و دلش باز میشه .و شروع می کنه از مسئولین نشریه ای که توش کار می کنه بد گفتن(البته حق هم داره ها آدمای مزخرفین.حاضرم هر وقتی که بخواد بشینیم شونصد ساعت غیبت و بدگویی کنیم ازشون اما الان نه لطفا)

اینجوریه که قید تماس گرفتن با همشونو می زنم و میشینم گوشه ی اتاق .دیگه اخر فعالیتم اینه که پتومو بکشم رو سرم و خودمو زیرش مچاله کنم.(فعالیتش اینه که سعی می کنم از اون حالت مچالگی بیرون نیام)

این چند روزه ی تعطیلی(از 24بهمن تا الان)می خواستم تمام وقتمو استراحت کنم.بدون هیچ فعالیت مطالعاتی یا هر چیزی غیر از خوابیدن.اما تنها کاری که نکردم همون خواب بوده.تمام مدت پای کامپیوتر بودم و در حال خوندن آرشیو وبلاگای مورد علاقم.

آقای دکتر تو آخرین مراجعه ای که بهش داشتم برام تشخیص اعتیاد شدید اینترنتی رو داد.البته با تمام وجود به این تشخیص صحه میزارم.

اما الان و تو این بحران بی دوستی بهترین کاری که می تونم انجام بدم اینه که برم بشینم  هی آرشیو اینو اونو بخونم.

اما باید اعتراف کنم که حتی در این مورد هم توفیق چندانی نداشتم چون هر روز بیشتر از آرشیو 3 الی 6 ماهه رو نمی تونم بخونم.حسش نمیاد.

چند روزیه باز بغض عجیبی تو گلومه.اینم بر اثر همون تنهاییه.دلم یه دوست می خواد.یکی که همونطور که من میتون به حرفای دیگرون گوش کنم اونم به حرفای من گوش کنه.یکی که به زور هم شده دستمو بگیره ببره بیرون.یکی که به ضرب چماق بیاد مجبورم کنه یه ناهاری شامی نشد عصرونه ای بابا یه بستینیی چیزی بریم گورمونو گم کنیم از خونه.گور بابای چاقی.

شاید اثرات خستگی این دو هفته ی اخیره.(دقیقا از 5 بهمن تا 23 بهمن)پیک کاری ما تو سال برمیگرده به 3 هفته.هفته ی دولت.هفته ای که روز خبرنگار توشه و دهه ی فجر(به قول بعضی از دوستان زجر)امسال که ماشاءالله اینقدر شلوغ بود که....رسما یعنی دهنم آسفالت شد.هر روز 2 تا 3 تا برنامه.صبح ازساعت 8 تا عصر ساعت 5 (زود زودش)تا 8، 9 شب.بعدشم که بیا خونه بشین سر تایپ و تنظیم و ارسال خبر.با این وضعیت اینترنت.

خلاصه اینکه دلم بعد از مدتها برای غر زدن تنگ شده بود. برای غر نوشت .برای این وبلاگ کوفتی که دیگه توش اثری از اونهمه خاطرات سیاه و تلخ و سفید و شیرینم نیست.

الان شاید احساس بهتری نداشته باشم اما حداقل این حس رو دارم که تونستم این حرفا رو به یکی بگم.بدون اینکه هی بپره وسط حرفم.بدون اینکه از دردای خودش بگه.اگه هم میگه بعد از شنیدن حرفای منه.بعد از اینه که نشسته اینهمه دری وری رو خونده.

آخیش راحت شدم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت22:55توسط جیگیل بانو | |

سلام.

امروز میخواستم اینجا رو حذف کنم.اما دیدم نمیتونم.برام امکان نداره.با وجودیکه هیچی نذاشتن.

نگهش میدارم.اما هیچی توش نمیزارم.یعنی آپ نمیشه.اینطوری دوستامم میتونن پیدام کنن.یا اینکه هر کی آپ شد میفهمم.برمیگردم با یه وب جدید.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت19:31توسط جیگیل بانو | |

از طرف نازیلای عزیزم(دختری از جنس جک و جونور)به یه بازی دعوت شدم.باید 5 تا از اخلاق و رفتارم  رو بنویسم

1.خیلی مغرورم.خیلی.(خب چیه؟همه ی مردادیا مغرورن)اونقدر که گاهی خودمم شک میکنم که آیا اصلا من قلبی هم دارم؟وای به روزی که غرورم رو بشکنم.خودم نه کس دیگه.اون وقته که حتی حاضرم به دست و پای طرفم هم بیفتم.و فقط دو بار و برای دو نفر این کارو کردم.اگه کسی غرورمو بشکنه به بدترین وجه مجازات میشه.(کی بود گفت خشن؟)

2.خیلی لوسم.یعنی در حد دکترا.من یه چی میگم تو یه چی میشنوی.

3 برعکس مطالبی که اینجا میزارم و ملت فکر میکنن خیلی دپرس و غمناکم تو زندگی واقعی صدای خنده هام دنیا رو ورداشته.راستشو بگم اینجا رو ساختم واسه اینکه چیزایی که ذهنم رو مشغول کرده بنویسم تا بهشون خیلی فکر نکنم.خب تا حد زیادی هم نتیجه داده.این مسئله رو دو سه نفر میتونن تایید کنن.اما من جواز ندارم اسمشونو بیارم.به جان بچم.

4.عاشق کتاب خوندنم.اونقدر که میتونم در حدو اندازه های خوره ظاهر بشم.معمولا کتابی رو که دوست داشته باشم در عرض یک روز تموم میکنم.مگه اینکه بخوام کم کم بخونم تا وقتم پر بشه.اما معمولا زود تند سریع می خونم.(کی بود گفت کرم کتاب؟)

5.دوست داشتن برام معنایی نداره.آدما دو دسته هستن برام.کسایی که ازشون خوشم نمیاد و کسایی که ازشون خوشم میاد.تا جایی که میدونم معنای عشق رو هم نمیدونم.اصلا تو برنامه ی من تعریف نشدن.وقتی میگم عاشق یکی هستم یعنی اینکه ازش خوشم میاد و اونقدر بهش عادت کردم که اگه نباشه انگار یه چی گم کردم..همین.این یعنی عشقه؟

6.خب اینجا از حق وتو استفاده میکنم.5 تا رو وتو میکنم یکی اضافه.خیلی هم حسودم.چشم ندارم ببینم کسی که یه زمانی با من بوده(دختر پسر فرقی نداره)با یکی دیگس یا با یکی دیگه گرم گرفته.دیوونه میشم .البت بگم فقط در مورد آدما اینجوریما.

7.بزارین هفتمیشو هم بگم دیگه.برای اطرافیانم سنگ صبورم.یه جورایی نقش یه مشاور رو ایفا میکنم.و راز نگه دار خوبی هستم.همیشه همینطور بوده.اما وقتی من میخوام با کسی حرف بزنم خب برام سخته چون انگار منو درک نمیکنن.

حالا کسایی که به این بازی دعوت میکنم

1.تی تی

2 پدرام

3 سامان یه عاشق

4 سیتارا

۵شازده کوچولو

6.میخوام جر زنی کنم فی فی

احتمال میدم از کسایی که دعوتشون کردم کسی بازی نکنه.خب اشکال نداره میسوزیم و میسازیم.خیلی های دیگه بودن.اما چون صد در صد مطمئن بودم بازی نمیکنن اسمشونو نیاوردم خب ناراحت نشین دیگه.

به جان بچم.

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت13:43توسط جیگیل بانو | |

چهارمین نمایشگاه بزرگ کتاب استان گلستان هم به پایان رسید.در حقیقت در اول دی ماه به پایان رسید.

این نمایشگاه در کنار اینکه یک نمایشگاه بزرگ و یک نقطه ی عطف برای کتاب خوانهای استان و علی الخصوص شهر گرگان بود نقاط ضعفی هم داشت.

یکی اینکه انتشارات بزرگی مثل نشر امیر کبیر که سال فبل حضور داشت امسال شرکت نکرده بودند.و نبود  این انتشارات معتبر کاملا حس میشد.دوم اینکه مثل 3 دوره ی قبل امسال هم برای تخفیف دادن به خریداران این کالای فرهنگی بن هایی با 20 درصد تخفیف به مردم ارائه میشد.تا اینجای کار خوب بود اما نکته ی منفی این بود که این بن ها که بصورت کار الکترونیکی از طرف بانک صادرات ارائه میشد محدودیت سقف داشت.به این صورت که بر مبنای سطح تحصیلات افراد تا 50 هزار تومان بن ارائه میشد.برای فوق لیسانس و بالاتر 50 هزار تومان ،برای لیسانس 40 هزار تومانبرای فوق دیپلم 20 یا 30 هزار تومان دی÷لم 20 هزار تومان و افراد بالای 14 سال تا دیپلم 10 هزار تومان.و این کارت بانکها در ازای ارائه ی کارت ملی یا شناسنامه داده میشد.در صورتیکه فردی به مبالغ بالاتری احتیاج داشت باید کارت ملی یا شناسنامه ی دیگری را ارائه می داد.در روز پنجم هم سیستم کارت خوان بانک صاردات از کار افتاده بود و در نوبت بعد از ظهر هم این مشکل ادامه داشت.در سال قبل که این محدودیت وجود نداشت شاهد خرید مبالغ بالای 100 هزار تومان بن کتاب بودیم.اما امسال تا حدی این امکان خرید پایینتر آمد.غرفه داران و فروشندگان هم از این اقدام نماراضی به نظر میرسیدند.

از نقاط مثبت دیگر این نمایشگاهها تخفیف 40 درصدی برای خریداران است که خود مشوق بزرگی است.البته اگر میشد از بن های کتاب به حد دلخواه استفاده کرد.که در غیر اینصورت تنها 20 درصد تخفیف از سوی انتشارات داده میشد.

نکته  ی منفی دیگر نمایشگاه نبود کتابهای عمومی برای مقاطع تحصیلی بالای لیسانس بود.در گفتگو با یک استاد رشته ی ادبیات فارسی  با اشاره به نکاتی مثل  نبود انتشارات  قدرتمند گفت برای سطح تحصیلات بالاتر از لیسانس کتابی پیدا نکردم.

نکته ی دیگری که به چشم میخورد ارائه ی کتابهایی مثل دیوان حافظ یا شاهنامه با صفحه آرایی و جلدهایی شکیل و زیبا بود.و البته قرآنهای زیبا.

در پایان امیدواریم در سالهای بعد  هم برپایی این نمایشگاه و نمایشگاههایی اینگونه ادامه داشته باشد و البته ضعفهایش نیز برطرف گردد.

پ.ن.1.آیکون جیگیل بانو وقتی فرهنگی میشود

پ.ن.2میدونم به نمایشگاه همه جانبه و تمام و کمال نپرداختم.اگه میخواستم این کار رو بکنم باید یه گزارش دنباله دار می نوشتم که از حوصله خودم حداقل خارج بود

پ.ن.3 به نظر من وزارت ارشاد به جای اینکه فرهنگ کتاب خوانی رو بالا ببره با تعیین سقف برای استفاده از تخفیفها بیشتربه این فرهنگ ضعیف و لرزان ضربه زد.

پ.ن.4 خود من نتونستم یه رمان خوب پیدا کنم که قبلا نخونده باشمش.بخاطر تحصیل تو رشته ی ادبیات فارسی و بخاطر علاقم به کتاب کلی رمان(نه صرفا عشقی و آبکی) خوندم و الان به جایی رسیدم که طبعم هر کتاب جینگیلی مستونی رو قبول نمیکنه و حتما باید کتابی باشه که سرش به تنش بیرزه.اینم از مشکلات مطالعه ی زیاد.)

پ.ن.5.این پست تارخ مصرف گذشته شده و صرفا برای دست گرمی نوشته شده.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت10:11توسط جیگیل بانو | |

این آخرین قسمت ماجرای من و پیمان هست.البته باید اعتراف کنم این قسمت رو خیلی با حوصله ننوشتم و یه توضیح اجمالی دادم.اقرار به خطاهای گذشته کار آسونی نیست.خوب اینم یه نوع اقراره دیگه.

 

پیمان تو تابستون سرمای وحشتناکی خورده بود.تب و لرز شدید طوریکه کار به بیمارستان و سرم واینا کشید.گفت من همون پیمانم.همونی که ازش نفرت داری.نمیخواستم بهت بگم.میخواستم ببرمت خونه ویه بلایی سرت بیارم.اما یه دفعه بدون هیچ دلیل خاصی مریض شدم.در عرض یک ربع دیگه نتونستم رو پام وایسم.همش فکر میکنم آهت منو گرفته.اون دفعه هم بلایی سرم اومد که تا زندم یادم نمیره.حلالم کن.مونده بودم.اصلا تو کتم نمیرفت که اینجوری حرف بزنه.بگذریم.ارتباطمون کجدارو مریض ادامه پیدا کرد.سعی میکردم نفرتمو نشون ندم.اونم قسم خورده بود و قول داده بود که کاری بهم نداشته باشه.اون مریضی بدجور ترسونده بودش.مامانم همون روزا بیمارستان بستری شد.جهان زنگ زد.تو بیمارستان باهام قرار گذاشت و پیمانم همون شب گفت میاد بیمارستان که تنها نباشم.(شب قرار بود من پیش مامان بمونم)دوتایی باهم اومدن.جهان نامردی نکرده بود و به پیمان گفته بود.اونم قاطی کردو باهام قهر کرد.اونشب هر جور بود باهاش آشتی کردم.دوست نداشتم از دست بدمش.وقتی کنارش راه میرفتم احساس امنیت میکردم.حس خوشایندی بود که کسی جرات نکنه حتی نگات کنه در حالی که وقتی تنهایی میخوان با نگاهاشون بخورنت.حس قشنگیه وقتی با کسی راه میری که میدونی مواظبته که حتی سنگ هم جلو پات نباشه.چند وقتی گذشت.کم کم به پیمان اعتماد کردم.دست از پا خطا نمیکرد و ارتباط دوستانه ی قشنگی داشتیم.همه چیو به هم میگفتیم.همون روزا بود که اعتراف کرد دختری به اسم سحر هست که عاشقشه و قصد ازدواج باهاشو داره.من شدم سنگ صبور و مشاورش.گذشت تا اینکه یه روز جهان زنگ زد گفت بیا خونمون.گفتم نمیام.گفت نیای آبروتو میبرم.گفتم چیزی نداری.گفت  صدای ضبط شده،عکس و فیلم ازت دارم.تو خونه ی ما کنار من.پیمان اینجا بود که وارد گود شد.عکس و فیلم و نوار ضبط شده و همه چیو ازش گرفت.البته اینا توضیحات بیشتری داره اما دیگه داره زیاد میشه.حس میکردم بهش مدیونم.چند بار میخواستم تموم کنم اما میدیدم دستم زیر سنگشه.میدیدم که دوستای لاشخور جهان دنبالمن و همه یه فکر بیشتر ندارن.س.ک.س.و پیمان تنها کسی بود که فقط با گفتن اینکه من باهاشم جلوی همه می ایستاد.همه ی دوستا و آشناها ازش حساب می بردن.ومنم میدونستم اگه دوستاش بفهمن منو کنار گذاشته کارم تمومه.پیمان آدم بد اخلاق و گاهی هرزه ای بود اما خوبی هم داشت.ته دلش هیچی نبود.هر وقت کار بدی میکرد سریع عذاب وجدان میگرفت و به غلط کردن می افتاد.اونوقت من باید آرومش میکردم.کم پیش می اومد بهم بگه تو همیشه شما بودم.جلوی دوستاش طوری باهام رفتار میکرد که انگار عاشقمه.همیشه میگفت اگه مشکلی هست واسه تو و منه نه دیگران.تو مدتی که باهاش بودم چندین بار پیش اومد تو خونه باهاش بودم و دوستاشم بودن.اما هیچ کس جرات نمیکرد حتی نگام کنه.حتی یه بار جهان هم اونجا بود اما تمام مدت سرش پایین بود.بعد هم که دید جهان دست بردار نیست گفت تریپ لاو ورداشته و میخواد باهام ازدواج کنه.

اون اوائل ازش متنفر بودم.اما کم کم  که شناختمش ازش خوشم اومد و اون آخرا دیگه دوستش داشتم.یه عشق ممنوع که می دونستم مال من نیست.دوره ای که با جهان بودم شیرین ترین دوره ی زندگیم بود.اما دوستی با پیمان پر از آرامش بود و امنیت.وقتی سرمو میزاشتم رو بازوشو میخوابیدم واون بالاسرم سیگار میکشید و دودشو اونور میداد بیرون که من اذیت نشم کلی حس خوب بهم دست میداد.هر وقت حرصشو در می آوردم میگفت جیگیل میزنم لهت میکنما.یه خوبی دیگه ای هم که داشت این بود که همیشه رو حرفی که میزد بود.سرش میرفت حرفش نمیرفت.هنوزم همونطوره.

الان دیگه دوسنش ندارم.و بهش فکر نمیکنم.در حقیقت دیگه هیچ حسی بهش ندارم.امیدوارم خدا عاقلش کنه و با سحرش خوشبخت شه.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت11:3توسط جیگیل بانو |

گفتم تو رو خدا کاری باهام نداشته باش.جهان داشت درو از جا میکند.پیمان اومد جلو دستشو گذاشت رو صورتم و گفت کسی تا حالا بهت گفته چقدر س.ک.س.ی هستی؟سر تکون دادم.اشکام همینطور میریخت.دل تو دلم نبود.یهو موهامو گرفت تو دستش و کشید و گفت این دفعه کاریت ندارم.انگار خیلی همو دوست دارین.هم تو گریه میکنی هم اون جهان آشغال. ولم کرد درو باز کردو رفت بیرون.جهان پرید تو اتاق.بدی ماجرا اینجا بود که جای انگشتای پیمان رو صورت من بود و بلوزش هم تو اتاق افتاده بود.بعدها همین باعث شد جهان فکر کنه پیمان کار خودشو کرده.گریم شدیدتر شد.جهان واسه اولین بار بغلم کرد. و رو به پیمان داد زد پیمان میکشمت.میکشمت پیمان.هنوز از یاد اوری اون لحظات مو به تنم سیخ میشه و بغض میکنم.هر کاری کرد گریم بند نیومد.پیمان هم هی می اومد تو اتاق و میرفت بیرون.اونقدر مست بود که یادش نمیموند میاد که بلوزشو ور داره.بعد که پیمان رفت جهان بلندم کرد صورتمو شست  ونشست کنارم.کلی عذر خواهی کرد.یه ساعت بعد برگشتم خونه.از شدت ترس تب و لرز کردم و 2 روز افتادم.دو هفته بعد باز دعوامون شد.بعد از اون قضیه اعصاب هر دومون بهم ریخته بود.هر دو عذاب وجدان داشتیم.من نمیتونستم جهان رو ببخشم.میگفتم وقتی میام پیشت یعنی تو مسئولی مواظب من باشی اونوقت همچین چیزی پیش میاد.تا آخرش یه روز گفت:تا حالا به روت نیاوردم.میگی پیمان و تو کاری نکردین.ولی پیمان لخت بود که از اتاق رفت بیرون.شاید مقاومت کردی چون زده زیر گوشت اما وا دادی.اون روز به جرم نکرده محاکمه شدم و جهان رفت.

تا چند ماه تنها بودم و به خاطر این اتهام ناراحت.من بارها ثابت کرده بودم بهش وفادارم.اما همون دروغا باعث شده بود جهان بهم بد بین بشه.تو اردیبهشت بود که ازش جدا شدم.و تو شهریور ماه بود که یه مزاحم تلفنی سمج پیدا کردم.البته بعد از جهان کلی مزاحم داشتم که همشون از دوستاش بودن.اما وقتی رو نمیدیدن میرفتن.دیگه از تنهایی خسته شده بودم.و به شدت احساس میکردم باید با یه نفر باشم.مزاحمی که تو شهریور پیداش شد دم از تنهایی میزد.و اینکه از صدام خوشش اومده واونم گرگان تنهاست و از همه مهمتر همشهری خودم بود.همشهری که نه کرجی بود.اما کرج خب به تهران نزدیکه دیگه.کم کم بهش عادت کردم.هر جور که میروندمش ازیه راه دیگه وارد میشد.شیرین و دوست داشتنی بود.تا اینکه آخرای شهریور گفت پاشو بیا خونم ببینمت.قبول نکردم.هی اصرار کرد اما زیر بار نرفتم.دلیل نداشت برم خونه کسی که نمیشناختم.راضی شد بیرون قرار بزاریم.جلوی هتل راه و ماه .شهریور86 بود.ساعت 11 صبح.دیدمش.از دور برام آشنا بود یه بچه فشن جقله.اومد جلو دستمو بلند کردم که بزنم زیر گوشش.اما تو خیابون نمیشد.خود نکبتش بود.کلی شر و ور تحویلش دادم.اما اصرار میکرد که جهان رو نمیشناسه.اسمش پیمان نیست مجیده.اصلا با گرگانیها دوست نیست.اونقدر اصرار داشت رو حرفاش که منم شک کردم.اما تا 95 درصد مطمئن بودم این همون پیمانه.

چند روز گذشت.یه روز دیدم زنگ زد. .تو تابستون سرمای وحشتناکی خورده بود.تب و لرز شدید طوریکه کار به بیمارستان و سرم واینا کشیده بود.گفت من همون پیمانم.

 

 

قسمت چهرم که قسمت آخر هم هست رو بعد از تاسوعا و عاشورا میزارم.این دو روز رو به همه تسلیت میگم.

+نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت12:2توسط جیگیل بانو |

یه روز تو کافی نت بودم که مادر جهان اومد.کلی از صاحب کافی نت پرس و جو کرد.اما خانم اکبری با اینکه می دونست من اونجام نگفت.نصف کافی نت های شهر ما رو میشناختن و قضیه رو می دونستن.گفته بودیم نامزدیم.بعد از این ماجرا کلی فکر کردم دیدم خب مادره حق داره.من و جهان اصلا بهم نمیخوریم.تصمیمو گرفتم.کم کم رابطمو کم کردم.اما جهان کوتاه نمی اومد.می اومد دانشگاه دنبالم. می اومد محل کارم.واسم نامه می نوشت.ای میل میزد.

.درسم که تموم شد خونه نشین شدم و باعث شد رابطم باز هم کمتر بشه.خوشحال بودم که تصمیم درستی گرفتم اما غافل از اینکه جهان کینه مو به دل میگیره.واسه اینکه بیشتر ازم زده بشه کلی دروغ بهش گفتم.و تمام اینا به ضررم بود.دوستش داشتم. عاشقش بودم.بهترین و شیرینترین دوره ی زندگیم بود.

چند باری که خونه ی جهان بودم دو سه تا از دوستاش هم سر زده اومده بودن.با یکیشون تو چت کل کل عجیبی داشتم.یکیش پسر داییش بود و اون یکی پسر عموش.هیچکدومو ندیدم.اما اونا منو میشناختن.چون تو یه محله بودیم.اسال که گذشت.باهاش دعوای عجیبی کردم.و قهر کردیم

اما چند ماه بعد دوباره آشتی کردیم.اما این جهان دیگه اون جهان نبود.رسما افتاده بود به سیگار و سیگاری کشیدن و مشروب خوردن.و همش تقصیر من بود.

دختر بازی هم که دیگه نگو.الان خیلی عذاب وجدان دارم.همین طور کجدارو مریض6   7 ماه گذشت.

اون روز بازم خونشون بودم و داشتیم به نتایج خوبی میرسیدیم.جفتمون داشتیم اظهار ندامت میکردیم و ابراز علاقه.تازه تعطیلات عید 86 تموم شده بود.من و جهان 2سال و نیم بود که با هم بودیم.مادرش نیشابور بود و جهان خونه تنها.یه دفعه دیدیم دارن در میزنن.این قسمت قصه برام خیلی سخته.اول در رو باز نکرد.طرف هرچی کلید می انداخت در باز نمیشد.آخرش من رفتم تو اتاقش و درو باز کرد.پسر عموی جهان بود.مست بود.و اسمش پیمان.اومد تو.جهانم اومد پیش من.دم به دیقه جهان رو صدا میکرد.اونم هی میرفت بیرون و می اومد پیش من و هر بار عصبانی تر.تا اینکه بالاخره صداشو شنیم من میخوام برم تو اتاق.کپ کردم.جهان اومد تو پرسید شنیدی.لج کرده که چرا درو باز نکردم.مانتو کیف و کفشتو برده قایم کرده.داشتم سکته میکردم.اومد تو اتاق.جهان و انداخت بیرون و درو قفل کرد.زبونم بند اومده بود.گفت لباساتو درآر.حتی گریه هم نمیتونستم بکنم.توان هر عکس العملی ازم گرفته شده بود.جهان از بیرون اتاق داد میزد و به در مشت ولگد می کوبید.التماس میکرد.پیمان داد زد در آر لباساتو.تکون نخوردم.زد زیر گوشم.گفت منو میپیچونین؟اگه اول درو باز میکردین کاری به کارتون نداشتم.در آر زود.یه دفعه انگار که یخم آب شده باشه.تیغی که تو جیب شلوارم بودو در اوردمو گفتم بهم دست بزنی رگمو میزنم.دوباره خوابوند زیر گوشم و گفت بچه بازی در نیار.بلوزشو در اورد وجای چند تا بریدگیو نشونم داد و گفت ببین اینارو، منو از تیغ می ترسونی؟

بی اختیار اشکام سرازیر شد.گریمو که دید عقب کشید.(هنوزم که هنوزه به اشکای من حساسه)نشست رو زمین و گفت گریه نکن.گفتم تو رو خدا کاری بهم نداشته باش.

این پست طولانی شد.بقیه ی داستان باشه پست بعد.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت12:0توسط جیگیل بانو |