گاهی....بعضی شبها ...مثل امشب...دلم می خواد...هر کی از راه رسید بگم باشه و برم....خودمو حیف کنم....خودم رو به فنا بدم....با سر بپرم تو زندگی ای که می دونم تهش هیچی نیست...در شان من نیست...در حد من نیست...زندگی ای که می دونم برای من ساخته نشده....
گاهی مثل امشب که خراب و داغونم و چند نخ سیگار می خوام...
مثل امشب که بغض داره خفم می کنه...




حرف خواستگار که پیش میاد روانی میشم  از استرس

پرم از ش*ه*وت نوشتن...

اینکه هی صفحه سیاه کنم...هی بنویسم و  بنویسم و بنویسم...

از چی یا کی مهم نیست مهم خود خود خود نوشتنه....


اینجا چی میگه؟؟؟؟؟:))))

ای جونم چقدر دلم تنگ شده بود برای اینجا:))))

سه سال و خورده ايه وبلاگ نوشتم....

وبلاگ هاي مختلفي داشتم....

اما ديگه حسش نيست.....

كاش مثل همون شوخي اي كه با خواهرم مي كنم منم يه بچه بودم كه تو بيمارستان عوض شدم

بعد پدرومادر واقعيم منو پيدا مي كردن

پدر و مادري كه ديگه بچه دار نشدن

و همه عشق و علاقشونو ريختن به پاي همون يه بچه

يه خونواده كه غصه بي پولي رو ندارن

كه هيچ وقت دعوا توش نيست

و بعد ما بچه ها رو عوض مي كردن و مي رسيديم به خانواده واقعيمون....


چه زندگي خوبي مي شد واسه من و چه جهنمي مي شد براي اون دختر بدبخت

باز موندن من ،باز رفتن اون

باز گریه ی من، بازم هذیون

باز روزای سخت، باز کابوس اون

باز عزا اومد، بازم هذیون...

دارم هذیون می گم،همش از اون می گم

باز ازم برید باز نگام نکرد

باز منو ندید باز صدام نکرد

باز منو نخواست باز چرا نموند؟

باز بهتر که رفت باز منو سوزوند

دارم هذیون می گم،همش از اون می گم

ستاد انتخابات_گرگان

سر درد دارم....دارم ميميرم از خستگي.... از 8 صبح اينجام.....


آي لاو يو پي ام سي

چرا فکر می کنی

هر وقت بیای من تنهام و منتظر تو ؟!

حس مي كنم دارم باز گند مي زنم....


باز دارم يه راهي رو درست و حسابي اشتباه مي رم....



پ.ن.1. كاش اشتباه باشه فكرم....كاش....

پ.ن.2. يني مي شه ايني كه فكر مي كنم نباشه؟؟؟ فردا مشخص مي شه....جون خودم ايني باشه كه من مي انديشم مي زنم زير گوشش حتي


اين روزها با چند تا چيز دارم مي جنگم....

دردهاي معده

بي پولي شديد

خجالت از مامان و بابا بخاطر گرفتن پول ازشون....

دلتنگي

شب عيد


نميشه ....

اينجا وبلاگ سابق نيست....

اينجا نمي تونم بنويسم...

من وبلاگ خودمو مي خوام....

برگشتم اينجا....


:)



برگشتم به خويشتن خويش:دي

مي خوام دوباره اينجارو راه بندازم....به اين نوشته ها احتياج دارم....

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم.

دلم خیلی تنگ شده بود.

خیلی سختیا رو پشت سر گذاشتم که چیزی که الان اینجا می زارم در برابرش هیچه.

یه غرغر مثل قبلنا.ولی از روی شکم سیری شاید

می زارمش ادامه مطلب برین بخونین.

 

ادامه نوشته

سال نو مبارک.

 

سال ببریه خوبی داشته باشین.

 

برای من سال یوزپلنگی آرزو کردن.داشته باشین.چه وحشی بازیایی که در نیارم من امسال.

این روزا از 5 شنبه تا حالا حالم گرفتس.

تو 5 ماه گذشته خوب بودم.از مرداد که بیمارستان بودم تا حالا دیگه حالم بد نشده بود.الانم حالم بد نیست.فقط تو خونه مشکلاتی پیش اومده که داره عصبیم می کنه.تصمیمهای لحظه ای بدی می گیرم گاهی.به خودکشی فکر نمی کنم.اما همون روال خوب رو ادامه میدم.الانم ترسم از اینه که عامل خارجی که من هیچ مدیریتی روش ندارم بزنه برینه به تمام تلاشهای این 7 ماهه ی از مرداد تا حالا و خصوصا 5 ماهه ی اخر.

کاش می شد یه جوری یه مسافرت جور کنم برم یه مدتی رو دور از خونه و خانواده باشم.اما اینجا ایرانه و یه دختر اجازه ی تنها مسافرت کردن رو نداره.یا حداقل من ندارم.چون دیدم کسایی رو که دارن.هنوز با افکار 100 سال پیششون زندگی می کنن.

3 شبه نخوابیدم.شب 5 شنبه که تا 6 بیدار بودم.به محض اینکه خوابم برد دقیقا 54 دیقه بعدش یه زلزله ی 6/4 ریشتری(یعنی به ریشش تر زدن آیا؟)لرزوندمون.بعدشم که روز تعطیلی(تولد پیامبر مسلمونا بود)مجبور شدم برم سر کار اونم ساعت 30/8 .جمعه هم که مثلا ساعت 1 خوابیدم تا خود صبح بین خواب و بیداری دست و پا زدم.صبحم ساعت 7 بیدار بودم.بعدم که نماز حمعه.دیشبم مثل پریشب گذشت.تا3 بیدار بودم بعدش خواب و بیداری و 6 برپا.چشمام داره تار میبینه.ورم کرده و قرمز شده.سرمم درد می کنه.

از اون بچه سوسولام که خوابم یه دیقه کم بشه روم تاثیر می زاره دیگه 3 شب بیخوابی........

از غذا خوردن هم افتادم.ممکنه در روز فقط دو تا لیوان چای بخورم.ممکنه در 48 ساعت فقط یه وعده غذای جامد بخورم بقیشو آب و چای.

حالم خوبه اما نگرانم با وضعیت قرمزی که تو خونه حکمفرماس نریزم به هم.

تا جایی که یادم میاد خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم.

امروز اما(امروز که نه چند روزی میشه)دلم به شدت گرفته بود.شدت که می گم یعنی فرای اون چیزی که الان بتونم تحمل کنم.اما نه به اون اندازه ای هم که قبلا بود.

شدیدا احساس دلتنگی می کنم.احساس تنهایی.احساس اینکه کسی نیست که بتونم باهاش حرف بزنم.

نه اینکه نباشه هست اما درک متقابلی وجود نداره.

تو همین شهر خراب شده چند نفری هستن که بتونم بهشون زنگ بزنم و شاید حتی یک ساعتی رو باهاشون حرف بزنم اما کیفیت مهمتره.

به هر کدوم بخوام زنگ یزنم چند تا ستاریو و دیالوگ بیشتر نداریم.

1.تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه اونم شروع می کنه که آره دل منم گرفته و چقدر هم گرفته و.

2. تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه.میگه چرا؟میگم تنهام کسی رو ندارم.میگه ای بابا من که کسی رو دارم چه غلطی کردم که............بعدم شروع می کنه از دوست پسر احمق داهاتیش صحبت می کنه که حتی عرضه نداره روز مثلا ولنتاین یادش باشه دیگه هدیه و لاو ترکوندن پیشکش.

3. تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه.اونم شروع می کنه از دلتنگیاش حرف زدن.(فرقش با گزیه ی 1 اینه که اون مجرده این متاهل)

4.دقیقا گزینه 2 با تفاوت اینکه گزینه ی دو مجرده و گزینه ی 4 متاهل.تفاوت دیگه اینه که گزینه ی 4 اصلا از همسرش ناراضی نیست بلکه فامیل همسرش دهاتی و نفهمند.

5. تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه.یاد غم و غصه های خودش می افته و شروع می کنه از دارو و درمان و بچه دار نشدن و چاق شدنش بر اثر دارو درمانی میگه.

6. تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه.اونم سر درد و دلش باز میشه .و شروع می کنه از مسئولین نشریه ای که توش کار می کنه بد گفتن(البته حق هم داره ها آدمای مزخرفین.حاضرم هر وقتی که بخواد بشینیم شونصد ساعت غیبت و بدگویی کنیم ازشون اما الان نه لطفا)

اینجوریه که قید تماس گرفتن با همشونو می زنم و میشینم گوشه ی اتاق .دیگه اخر فعالیتم اینه که پتومو بکشم رو سرم و خودمو زیرش مچاله کنم.(فعالیتش اینه که سعی می کنم از اون حالت مچالگی بیرون نیام)

این چند روزه ی تعطیلی(از 24بهمن تا الان)می خواستم تمام وقتمو استراحت کنم.بدون هیچ فعالیت مطالعاتی یا هر چیزی غیر از خوابیدن.اما تنها کاری که نکردم همون خواب بوده.تمام مدت پای کامپیوتر بودم و در حال خوندن آرشیو وبلاگای مورد علاقم.

آقای دکتر تو آخرین مراجعه ای که بهش داشتم برام تشخیص اعتیاد شدید اینترنتی رو داد.البته با تمام وجود به این تشخیص صحه میزارم.

اما الان و تو این بحران بی دوستی بهترین کاری که می تونم انجام بدم اینه که برم بشینم  هی آرشیو اینو اونو بخونم.

اما باید اعتراف کنم که حتی در این مورد هم توفیق چندانی نداشتم چون هر روز بیشتر از آرشیو 3 الی 6 ماهه رو نمی تونم بخونم.حسش نمیاد.

چند روزیه باز بغض عجیبی تو گلومه.اینم بر اثر همون تنهاییه.دلم یه دوست می خواد.یکی که همونطور که من میتون به حرفای دیگرون گوش کنم اونم به حرفای من گوش کنه.یکی که به زور هم شده دستمو بگیره ببره بیرون.یکی که به ضرب چماق بیاد مجبورم کنه یه ناهاری شامی نشد عصرونه ای بابا یه بستینیی چیزی بریم گورمونو گم کنیم از خونه.گور بابای چاقی.

شاید اثرات خستگی این دو هفته ی اخیره.(دقیقا از 5 بهمن تا 23 بهمن)پیک کاری ما تو سال برمیگرده به 3 هفته.هفته ی دولت.هفته ای که روز خبرنگار توشه و دهه ی فجر(به قول بعضی از دوستان زجر)امسال که ماشاءالله اینقدر شلوغ بود که....رسما یعنی دهنم آسفالت شد.هر روز 2 تا 3 تا برنامه.صبح ازساعت 8 تا عصر ساعت 5 (زود زودش)تا 8، 9 شب.بعدشم که بیا خونه بشین سر تایپ و تنظیم و ارسال خبر.با این وضعیت اینترنت.

خلاصه اینکه دلم بعد از مدتها برای غر زدن تنگ شده بود. برای غر نوشت .برای این وبلاگ کوفتی که دیگه توش اثری از اونهمه خاطرات سیاه و تلخ و سفید و شیرینم نیست.

الان شاید احساس بهتری نداشته باشم اما حداقل این حس رو دارم که تونستم این حرفا رو به یکی بگم.بدون اینکه هی بپره وسط حرفم.بدون اینکه از دردای خودش بگه.اگه هم میگه بعد از شنیدن حرفای منه.بعد از اینه که نشسته اینهمه دری وری رو خونده.

آخیش راحت شدم.

پست آخر

سلام.

امروز میخواستم اینجا رو حذف کنم.اما دیدم نمیتونم.برام امکان نداره.با وجودیکه هیچی نذاشتن.

نگهش میدارم.اما هیچی توش نمیزارم.یعنی آپ نمیشه.اینطوری دوستامم میتونن پیدام کنن.یا اینکه هر کی آپ شد میفهمم.برمیگردم با یه وب جدید.

بازی

از طرف نازیلای عزیزم(دختری از جنس جک و جونور)به یه بازی دعوت شدم.باید 5 تا از اخلاق و رفتارم  رو بنویسم

1.خیلی مغرورم.خیلی.(خب چیه؟همه ی مردادیا مغرورن)اونقدر که گاهی خودمم شک میکنم که آیا اصلا من قلبی هم دارم؟وای به روزی که غرورم رو بشکنم.خودم نه کس دیگه.اون وقته که حتی حاضرم به دست و پای طرفم هم بیفتم.و فقط دو بار و برای دو نفر این کارو کردم.اگه کسی غرورمو بشکنه به بدترین وجه مجازات میشه.(کی بود گفت خشن؟)

2.خیلی لوسم.یعنی در حد دکترا.من یه چی میگم تو یه چی میشنوی.

3 برعکس مطالبی که اینجا میزارم و ملت فکر میکنن خیلی دپرس و غمناکم تو زندگی واقعی صدای خنده هام دنیا رو ورداشته.راستشو بگم اینجا رو ساختم واسه اینکه چیزایی که ذهنم رو مشغول کرده بنویسم تا بهشون خیلی فکر نکنم.خب تا حد زیادی هم نتیجه داده.این مسئله رو دو سه نفر میتونن تایید کنن.اما من جواز ندارم اسمشونو بیارم.به جان بچم.

4.عاشق کتاب خوندنم.اونقدر که میتونم در حدو اندازه های خوره ظاهر بشم.معمولا کتابی رو که دوست داشته باشم در عرض یک روز تموم میکنم.مگه اینکه بخوام کم کم بخونم تا وقتم پر بشه.اما معمولا زود تند سریع می خونم.(کی بود گفت کرم کتاب؟)

5.دوست داشتن برام معنایی نداره.آدما دو دسته هستن برام.کسایی که ازشون خوشم نمیاد و کسایی که ازشون خوشم میاد.تا جایی که میدونم معنای عشق رو هم نمیدونم.اصلا تو برنامه ی من تعریف نشدن.وقتی میگم عاشق یکی هستم یعنی اینکه ازش خوشم میاد و اونقدر بهش عادت کردم که اگه نباشه انگار یه چی گم کردم..همین.این یعنی عشقه؟

6.خب اینجا از حق وتو استفاده میکنم.5 تا رو وتو میکنم یکی اضافه.خیلی هم حسودم.چشم ندارم ببینم کسی که یه زمانی با من بوده(دختر پسر فرقی نداره)با یکی دیگس یا با یکی دیگه گرم گرفته.دیوونه میشم .البت بگم فقط در مورد آدما اینجوریما.

7.بزارین هفتمیشو هم بگم دیگه.برای اطرافیانم سنگ صبورم.یه جورایی نقش یه مشاور رو ایفا میکنم.و راز نگه دار خوبی هستم.همیشه همینطور بوده.اما وقتی من میخوام با کسی حرف بزنم خب برام سخته چون انگار منو درک نمیکنن.

حالا کسایی که به این بازی دعوت میکنم

1.تی تی

2 پدرام

3 سامان یه عاشق

4 سیتارا

۵شازده کوچولو

6.میخوام جر زنی کنم فی فی

احتمال میدم از کسایی که دعوتشون کردم کسی بازی نکنه.خب اشکال نداره میسوزیم و میسازیم.خیلی های دیگه بودن.اما چون صد در صد مطمئن بودم بازی نمیکنن اسمشونو نیاوردم خب ناراحت نشین دیگه.

به جان بچم.