دایره المعارف زیر 6 سال:چطور کفر مامان رو در بیاریم!

دایره المعارف زیر 6 سال:چطور کفر مامان رو در بیاریم!

 

آموزش برای زیر شش ساله ها!

 

تا دیدی مامان دوربین فیلم برداری رو آورده تا از کار قشنگی که داری میکنی فیلم

بگیره، دیگه اون کارو نکن . بعد که مامان دوربین رو گذاشت سرجاش ، دوباره همون

کار قشنگه رو بکن!

 

با هر اسباب بازی فقط یه بار بازی کن!

 

وقتی مامان تو رو می بره مهد کودک ، حسابی گریه زاری کن. بد نیست مامان یه

کمی وجدان درد بگیره!

 

تو سینما یه هو جیغ بکش!

 

گوشواره مامانو بکش!

 

وقتی مامان انگشتشو می کنه توی دهانت تا ببینه دندون تازه درآوردی یا نه ، گازش

بگیر تا بفهمه که دندون درآوردی!

 

اگه گفتی کاغذ توالت چند متره؟!

 

آرد+ آب=ماکارونی!

 

زمستونا وقتی مامان لباس زمستونی ات رو تنت کرد که برین بیرون ، یه هو بگو باید

بری دستشویی!

 

هشدار ! اگه مامان میگه این چیز واسه تو خوبه ، بدون که اصلا هیجان نداره!

 

ته بستنی قیفی جایزه هست. اول ته شو بخور!

 

با مامان قایم موشک بازی کن و اون قدر بیرون نیا که یه عالمه آدم با لباس پلیس

بریزن توی خونه تون!

 

وقتی جمله « دیوار موش داره ، موش هم گوش داره » رو شنیدی ، حسابی گوشاتو

تیز کن!

 

دوست داری همه بخندن ؟ به مامان بگو تنهایی می ترسی بری روی سرسره تا اون

هم باهات بیاد!

 

اگر هی بپرسی « این چیه؟ اون چیه؟ » مامان صورتش یواش یواش سرخ می شه؟

 

وقتی مامان داره حساب کتاب می کنه ، از یک تا ده تند تند بشمار!

 

می دونی بهترین هدیه برای مامان چیه؟ یه مارمولک خوشگل مرده!

هرچی........

هر چی آرزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بیقراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاس مگه نه

اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود

دلتو شکسته بودن همه ی قصه همین بود

میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا

اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها

هر چی آرزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بیقراری مال من

جوابهای جالب و عجیب بچه ها به سئوال های جدی :

بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟

«۸۴سالگی! چون در آن سن مجبور نیستید کار کنید و می‌توانید هی دراز بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید.» جودی، 8 ساله

«مهدکودکم که تمام بشود، می‌روم و برای خودم دنبال زن می‌گردم!» تام، 5 ساله

در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه می‌گویند؟

«در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ می‌گویند و این معمولا باعث می‌شود که از هم خوش‌شان بیاید و یک قرار دوم بگذارند.» مایک، 10 ساله

مساله حیاتی: بهتر است آدم ازدواج کند یا مجرد بماند؟

«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها باید ازدواج کنند چون یک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند!» لینت، 9 ساله

«بابا این چیزها سردرد می‌آورد. من فقط یک بچه‌ام. من همچین بدبختی‌هایی نمی‌خواهم.» کنی، 7 ساله

چرا دو نفر عاشق هم می‌شوند؟

«هیچ کس نمی‌داند چه اتفاقی می‌افتد، ولی من شنیده‌ام که یک ربط‌هایی به بویی که آدم می‌دهد دارد، برای همین است که مردم این قدر عطر و ادکلن می‌خرند.» جین، 9 ساله

«می‌گویند یکی به قلب آدم تیر می‌زند و این حرف‌ها، ولی مثل اینکه بقیه‌اش این قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله

عاشق شدن چطوری است؟

«مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر آن فرار کنی.» راجر، 9 ساله

«اگر عاشق شدن مثل یادگرفتن حروف الفبا سخت است، من یکی که نمی‌خواهم. خیلی طول می‌کشد.» لئو، 7 ساله

نقش خوش‌تیپی در عشق

«اگر می‌خواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانواده‌تان نیست، دوستتان داشته باشد، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید.» ژوانه، 8 ساله

«فقط قیافه مهم نیست. من را نگاه کنید. خیلی خوش‌تیپم. اما هنوز کسی پیدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.» گری، 7 ساله
«زیبایی یک چیز ظاهری است، نمی‌تواند خیلی ماندگار باشد.» کریستینه، 9 ساله

چرا عشاق دست هم را می‌گیرند؟

«می‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هایشان نمی‌افتد، چون خیلی بالایش پول داده‌اند.» دیو، 8 ساله

عقاید محرمانه درباره عشق

«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون می‌دهد، اتفاق نیفتد.» آنیتا، 6ساله

«عشق آدم را پیدا می‌کند، حتی اگر خودت را از آن پنهان کنی. من از 5 سالگی تلاش می‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولی دخترها مدام پیدایم می‌کنند.» بابی، 8ساله

«خیلی دنبال عشق نیستم. فکر می‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی سخت هست.» رژینا، 10 ساله

ویژگی‌های شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید

«یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد، چون حتی اگر صد هزار کیلو هم عشق داشته باشید، باز هم یک قبض‌هایی هست که باید پرداخت کنید.» آوا، 8 ساله

راه‌هایی که می‌شود کسی را عاشق خودتان کنید

«به آنها بگویید که فروشگاه‌های زنجیره‌ای شکلات دارید.» دل، 6 ساله

«یک سری کارها را نکنید مثلا اینکه کتانی سبز بدبو داشته باشید... ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه، عشق نیست. » آلونزو، 9 ساله

«یکی از راه‌هایش این است که دختر مورد نظر را برای غذاخوردن بیرون دعوت کنید. حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد؛ مخصوصا سیب‌زمینی سرخ کرده.» بارت، 9ساله

چطوری می‌شود فهمید دو تا آدمی که توی رستوران غذا می‌خورند عاشق هم هستند؟

«فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب را برمی‌دارد یا نه. این راهی است که می‌شود فهمید عاشق شده یا نه.» جان، 9 ساله

«عاشق‌ها فقط به هم خیره می‌شوند و غذایشان سرد می‌شود. بقیه بیشتر به غذا توجه می‌کنند.» براد، 8 ساله

«اگر یکی از آن دسرهایی سفارش بدهند که با آتش درست می‌کنند، عاشقند. چون یعنی قلب خودشان هم آن جوری است... توی آتش» کریستینه، 9 ساله

وقتی مردم می‌گویند: دوستت دارم، به چه فکر می‌کنند؟

«به خودشان می‌گویند: بله واقعا دوستش دارم. ولی کاش می‌شد حداقل روزی یک بار دوش بگیرد.» میشله، 9ساله

چطور می‌شود عاشق ماند؟

«اسم زنتان را فراموش نکنید... این کار کل عشق را نابود می‌کند.» راجر، 8 ساله

«همسرتان را زیاد ببوسید. این کار باعث می‌شود او یادش برود که شما هیچ وقت آشغال را بیرون نمی‌گذارید.» رندی، 8ساله

قرار بود من حوا شوم تو آدم

من حوا شدم

اما تو..............

آدم بشو نیستی

                    خداحافظ

اولین حضور تو

اولین حضور تو یه نگاه و یه لبخند

یه شروع بی پایان تا نهایت سوگند

اولین حضور تو پایان شب غم بود

یلدای سکوتم رو لبهای تو می پیمود

با اومدنت گم شد کابوس من تنها

حوای دل من باش تا سپیده ی فردا

من نام تو را امشب عاشقونه میخونم

این ترانه رو بشنو من غزل نمی دونم

اولین نگاه تو رویای من بیتاب

از فاصله میترسم دستان مرا دریاب

در آیینه ی چشمت لبریز نگاهم من

بی تو پرم از حس هر لحظه تو رو دیدن

با اومدنت گم شد کابوس من تنها

حوای دل من باش تا سپیده ی فردا

من نام تو را امشب عاشقونه میخونم

این ترانه رو بشنو من غزل نمی دونم

زخم زبون

من با زخم زبونات رفیقم

مرهم بزار با حرفات رو زخم عمیقم

با توام که داری به گریم میخندی

کاش میشد بیای و به من دل ببندی

تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم

کار دل نباشی تمومه عزیزم

مثل یه...

مثل یه حس زیبا

مثل یه قصه کوتاه

من اسمتو گذاشتم

قشنگترین اشتباه

فریدون مشیری

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

شعر از : زنده ياد فريدون مشيري

اینم یه جک

مقايسه مهندس با کارگر افغانی

 

مهندس

افغانی

درآمد روزانه

برو آخر برج

20 تا 25 هزار تومان

کارکرد روزانه

8 تا 10 ساعت

6 تا 8 ساعت

ساعت خواب

4 تا 6 ساعت

10 ساعت شب + 2 ساعت ظهر

فاصله منزل تا محل کار

10 تا 50 کيلومتر

5 تا 20 متر

درآمد ماهانه

250 تا 400 هزار تومان

500 تا 750 هزار تومان

ماليات

هرچی زور برسه

هاااا؟!!

بيمه

40 تا 80 هزار تومان

ای بابا!!

ميزان تحصيلات

16 تا 20 سال

تحصيلات چيه؟!!

وسيله کار

مغز + خودکار بيک + زبان

کلنگ + فرغون

اميد به زندگی

40 تا 50 سال

120 سال

یه جدول هم داشت که کپی نشد دیگه شرمنده.ببخشید خودتون

حال من بد نیست غم کم میخورم

 

 

 

کم که نه هر روز کم کم میخورم

روحمان سراغي از ما نميگيرد

فقط اين جسم خراب است که يا ميخواهد هرزه شويم يا گرسنگي اش را بر طرف کنيم

 

عرضه خودکشی هم ندارم.

خواهره سر رسید.

خداحافظ

میخوام برم بمیرم   من امشب میمیرم..........

خداحافظ برای همیشه...................

باز تهران با بهانه

مامان امروز صبح باز رفت تهران.

الان من خونه تنهام.

بابا و داداش بزرگه با هم رفتن سر باغ.مامان و داداش کوچیکه رفتن تهران

آبجیه هم که سر کاره و من امشب و فردا شب تا 12 شب تنهام.

میترسم.اما لذت هم میبرم از تنهایی.

یه حس بدی دارم.دلم گرفته.دلم بد جوری هم گرفته.

باز هوای تهران خورده به سرم.

نمیدونم این شهر چی داره.نمیدونم ازش چی میخوام.

اما فکر میکنم اگه از اونجا کوچ نمیکردیم به این شهر عقب افتاده من جای پیشرفت بیشتری داشتم.

من به این مشکل روحی لعنتی گرفتار نمیشدم.

من..............................

روز خبرنگار

دو سه روزی از روز خبرنگار میگذره.

نمیدونم چرا پستی نزاشتم.

شاید به دلیل اینکه این قشر مظلوم ترین قشر دنیان و سخت ترین کار دنیارو انجام میدن.

شایدم به ین دلیل که میخواستم بزارمش کنار.

کارم رو میگم.

خسته بودم از کار دلم میخواست کمی خستگی در کنم.

دلم میخواست ندوم.دلم میخواست آروم باشم.

اما جیزی که باعث شد اینکارو نکنم.رسیدن یه بسته بابیش از یه هفته تاخیر بود.

قرار بود 2 روز مونده به تولدم برسه اما یه روز بعد از روز خبرنگار رسید.

ام پی تری پلیری که قولشو داده بودن رسید.

خیلی شرمنده شدم که شک کردم.خیلی بدم اومد از خودم که چرا سیاه میبینم دنیا و خیلی ممنون شدم از کسی که اونو برام فرستاد.یکی از بچه هایی هست که به این وب سر میزنه اما نمیخواد اسمش برده شه.

مرسی..... عزیزم راهمو روشن کردی. به نظرم یه نشونه اومد برای ادامه راه.برای ادامه کار.

خیلی خوشگله و خیلی دوسش دارم.فارق از قیمتش ارزشمندترین هدیه ایه که تا حالا گرفتم.

تهران گذشت

در تهران دخترانی را دیدیم که در عین حجاب و در عین چادری بودن انگار از مجلس عروسی آمده اند.(مخاطب خاص ندارد)

در تهران دخترانی را دیدم  که از پسری می پرسند ماشینتو چند اسپرت کردی؟چند میفروشیش و وقتی میفهمند تا 1 ماه دیگر بیشتر زنده نیست ناراحت میشوند.(مخاطب خاص دارد)

در تهران دوستان وبلاگی را دیدم که من با  آنچه آنها از من در ذهن داشتند زمین تا آسمان فرق میکردند.

و من نه سفیدم نه قد بلند.من سبزه ام با قدی متوسط.

من در قطاری خوابیدم که صدای تلق تولوق دیوانه کننده اش تا 11 ساعت روی اعصابم بود.

ومن دوست داشتم همکار دیگر وبلاگ نویسم را ببینم اما نیامد ومن دوست داشتم کسی را ببینم که با هم یک وبلاگ دیگر را اداره میکنیم.

و من میخواستم پیمان را ببینم اما نیامد .

و من آن عشق دوران کودکی را دیدم که بی محابا از من تقاضای س * ک * س کرد.

ومن در تهران به یاد خاطراتم افتادم که هم عذابم داد و هم برایم جذاب بود.

و من در تهران د وست داشتم فرشاد را ببینم اما نشد.

و من در تهران دوست داشتم امین مفلس الدوله را ببینم اما نشد.

و من در تهران احساس غریبی بی حد و حصری میکردم، در شهر خودم.

ومن در تهران گاهی دلم میخواست از شدت شهرستانی بودن جیغ بزنم.

ومن در تهران گاهی دلم میخواست در شهر کوچک گرگان بمیرم تا اینهمه احساس خفقان  نکنم.

 

 

 

و من کسانی را دیدم که تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد سیتارا و فوبیا.

کسانی که برایم عزیزند چه بخواهند و چه نخواهند دوستشان دارم

 و من دوست دارم ارتباطم رابا آنها ادامه بدهم

و من در تهران با دو نفرشان به قدری شیطنت کردم که ...........

و من در تهران فهمیدم میشود دوست پسر نداشت دختر خوبی بود اما شر و شیطان هم بود.

ومن فهمیدم هر جا هم باشم فقط میتوانم هوای تهران را با  آسودگی تنفس کنم و هیچ غمی نداشته باشم.

و در آخر فهمیدم من تا اخر عمر قلبم در تهران خواهد بودوووووووووو خواهم مرد.

بوستان اندیشه

فردا عازم تهرانم.میخوام چند تا از بچه ها رو ببینم کسایی که میدونن باهاشون تماس میگیرم.اونجا فکر نکنم بتونم به اینتر نت دسترسی داشته باشم.چون کلی سرم شلوغه.به هر حال میبینمتون

خیلی خوشحالم.

از الانم بگم جای مورد علاقم بوستان اندیشه بین پل سید خندان تا 4 راه قصر هست.خودتونو آماده کنین

گذشته

شده گاهی به گذشته نگاه کنی؟

من که گاهی نگاه مسیکنم.

مثلا گاهی پستای قدیمی ترم رو میخونم.

گاهی آهنگای قدیمی رو گوش میکنم.

گاهی.............

اما خیلی وقتا جز حسرت چیزی نصیبم نمیشه.

نتیجه

هدیه هنوز نرسید شاید گم شده تو راه

هدیه ی تولد من

یکی از راه دور به عنوان هدیه تولد و کادو روز خبرنگار برام یه ام پی تری پلیر خریده و فرستاده از بچه های همین وبلاگ هم هست.اما هنوز نرسیده به دستم.قرار بوده ظرف امروز و فردا به دستم برسه.هنوز که نرسیده.

من اصولا آدم شکاکی هستم.

فقط همینو میخواستم بگم.

شوک

هفته ی بعد دوشنبه میام تهران.

کسایی که تهرانی هستن میخوام ببینمتون

تولد

فردا ۴ مرداد تولدمه.

تولدم مبارک.

ما اومدیم

اومدم خسته تر از همیشه منگ تر از هر وقت و ......

ترخیص شدم امروز.