سال نوی همگی مبارک

مستی؟

خیلی بده که بخاطر پاتیل بودن جواب تلفنتو بدن و به همون دلیل بهت بگن دوست دارن.

از یه طرف میگن مستی و راستی.

از اون طرف آدم مست که دین وایمون نداره.

 

 

 

 

از تمام کسایی که قبلا حتی یکبار تجربه مستی داشتن دعوت میشه جملات (دوستت دارم) و( بیا پیشم )رو برام ترجمه کنن.

این یعنی دوسم داره یا اینکه فقط چون مست بوده یه چی گفته؟

داداشم پدرام

به اندازه ی تمام دنیا خوشحالم.داداشی جوجو ی نازم بالاخره بعد از یک ماه جوابمو داد.وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

خدا دوست دارم

دوست دارم خدا

کی باورش میشه همین امروز دم امامزاده عبدا... ازش داداشیو خواستم؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا دمت گرم نوکرتم.

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بعد از مدتها ناراحتی بعد از یک هفته احساسات بد بعد از یک هفته بیچارگی بالاخره شانس بهم رو کرد.

اسمش پدرامه

داداش پدرام دوست دارم.

هستم اگر میروم

امروز بیست و هشتم اسفنده.سال بدی رو پشت سر کذاشتم.کلی استرس و نا امیدی و بد بختی.

البته شادی هم داشتم.

2 بار رفتم مشهد

یه کار خوب تو یه خبرگذاری پیدا کردم.

یه وبلاگ زدم و توش با آدمای مهربونی آشنا شدم که برام عزیزن.

چندتا پیشنهاد کاری داشتم.

موهامو مش کردمبدون اینکه مامان گیر زیادی بده

یه دوستی عالی با همراه اول داشتم که هرچند بد تموم شد اما دوستی بود نه چیز دیگه

در کنار همراه اول آرامش و امنیتی رو تجربه کردم که حتی در کنار پدرم هم نداشتم.

 تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل اقدام کنم.

از طرف کمیته امداد یه بچه رو برای سرپرستی انتخاب کردم(با 3نفر دیگه)که احساس میکنم بزرگترین کار خوبیه که کردم.

همیناس.کمه .اما امسال هم گذشت تا سال بعد خدا چی بخواد.

از بدبختیهام و بلاهایی که سرم اومده و هر دختری رو از پا میندازه نمیگم .این ده 15 روزه نمیخوام دیگه غر بزنم.تا بعد از 13 باز شروع کنم.

طبق معمول این یه ماهی.هر روز آپ میکنم.اینجا خونه ی منه. نمیخوام خونمو ول کنم حتی برای عید.

عید یا عزا

امسال عید رو اصلا دوست ندارم.

هرچند سالهای پیش هم همینطور بوده.

هیچ حس خوبی از در کنار خانواده بودن ندارم.

یعنی چی که 13 روز مجبوری تحمل کنی کلی غرغر و نق نق رو.

مگه در طول سال کم دردسر دارم از دستشون که الان باید 13 روز صبح تا شبم پیششون باشم.

چرا نمیشه یه دختر 25 ساله بره واسه خودش خونه بگیره و تنها زندگی کنه؟

عید نیست عذابه.

با این اوضاعی که پیش اومده اصلا حس و حوصله ندارم حالا عید هم شده قوز بالا قوز.

اه اه اه اه چه مردگی مزخرفی

پس نوشت 1:غرغرای دم عید من

پس نوشت2:انگار بهتر شدم نه ؟،چون بجای نوشتن از اون دارم از عید مینویسم.

پس نوشت3:هیچ چیز جز اینکه بتونم یه جای آروم واسه فکر کردن و آروم آروم اشک ریختن و سبکتر شدن پیدا کنم فکرمو مشغول نکرده.

پس نوشت4:دروغ گفتم چون دارم به عزای عید فکر میکنم.

نه این نه اون

نمیشه گفت بهترم یا نه.

فقط دارم راه میرم نفس میکشم و همین.

کی میگه مرده نفس نمیکشه؟

کی میگه نبض جسد نمیزنه؟

واقعا کی میگه؟

بعد از اون طوفانی که دیروز و چند روز پیش توش درگیر بودم الان به یه آرامش رسیدم.

نه آرامشی که از روی بهتر شدن باشه،آرامشی که از روی خستگیه طوفانی بودنه.

دیگه حسی برام نمونده.چند تا دوست(؟)خوب این چند روزه بهم سر زدن و تا حدی کمکم کردن.

بعضیها هم اومدن کمک کنن اما بیشتر اذیتم کردن.از این دسته اسم نمیبرم.اما دسته تو دسته اول دهقان و سیاه خان و قیصر جا میشن.خصوصا قیصر که یه پست وتسه من زد و دهقان که با حرفاش بهم نشون داد همه چی تو این دنیا کنار هم بودن نیست.و البته سیاه خان که اومدو تشویقم کرد که باز بنویسم هر چی که اذیتم میکنه.

و بذار همین بمونم (اسمیه که باهاش واسم نظر گذاشت) که نگرانم بود.و البته بودن کسایی که نبودن و جاشون خیلی واسم خالی بود.حیف

اگه حالم خوب بود..........

هنوزم نتونستم ببخشم

هنوزم نتونستم باور کنم.

هنوزم نتونستم کنار بیام.

هنوزم و هنوزم.

بازم دلم میخواد چشم باز کنم ببینم  کنارمه.مثل همونروز که کنارش خوابیدم و بالا سرم داشت سیگار میکشید .

مثل بچه ای که کنار بابا ییش بخوابه.حس فوق العاده ای بود.احساس امنیت و آرامش همه وجودمو گرفته بود.

وقتی که 5 دیقه بعد بیدار شدم اولین چیزی که پرسید این بود:الان تو خوابیدی بیدار شدی؟

دلم براش تنگ شده.

دلم میخوادش.

دلم برا طرز حرف زدنش تنگ شده.

دلم برا طرز نگاش تنگ شده.

اعتراف میکنم اگه دوسش داشتم برای چهره یا تیپ و هیکل و ظاهرش و یا حتی برای اخلاقش نبود برای حس آرامش و امنیتی بود که بهم میداد و من هیچ جا حتی کنار خانوادم این حس رو تجربه نکردم.

الان انگار زیر پام خالیه

دارم سقوط میکنم.

چقدر نا شکر و نا سپاس بودم من...................

ببین

هر روز تنها تر از دیروزم.

خدا هم انگار نیست.

فرشاد راست میگه دختر جهنمی راست میگه.

کسی اون بالا نیست.

اگه بود الان هنوز................

آ ی دارم از بغض خفه میشم.

دارم خفه میشم.دارم دست و پا میزنم تو لجن

تو ..........

من با خودم هم دشمنم.

من با همه دشمنم.

لعنت به من و اون دل ساده ی احمقم.

لعنت به همه

لعنت به تو  ...........که منو رها کردی

تو اونقدر بی شعوری که نفهمیدی وقتی میگم تو تنها دوستمی یعنی چی

 

آهای تویی که میگن اون بالا نشستی ببین دارم چی میکشم

ببین دارم جون میکنم.

ببین که دارم خفه میشم.

ببییییییییییییییییییییییییییییییییییییین

 

واسوختهای یک ذهن خسته

دوست دارم به بن بست برسی،

به بن بست برسی،

امیدوارم به جایی برسی که بگی اشتباه کردم.،

به جایی که برگردی بگی مرجان اشتباه کردم،

بگی باز تند رفتم.

تو وفادار نبودی انتظار زیادی نیست که بخوام سحرت هم مثل تو باشه،

دوست دارم بدترین حالتها برات پیش بیاد،

دوست دارم باباش قبول نکنه و به درک بری ،به درک بری.

آره سوختم.،

نه اینکه بگم چون منو انتخاب نکردی، نه،

چون منو روندی.

آره منو روندی.

آرزومه ازت بگیرنش ،همونطور که خودتو ازم گرفتی.

هیچ وقت حلالت نمیکنم.نمیکنم زور که نیست.

دیروز گفتم حلالی اما از ترس تهدیدت بود،

تمام مدت اذیتم  کردی .

همیشه تو تب دستات سوختم.

همیشه باید برات مایه میزاشتم،

همیشه من باید چیزی میبودم که تو میخواستی،

برام سخت گذشت،

ازت می ترسیدم.

اما تو هیچ کاری نکردی که ازت نترسم،

مثه سگ ازت ترسیدم همیشه،

من چه گناهی دارم؟

من چرا باید بسوزم؟

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اگه هستی بهم نشون بده هستی

والا یعنی نیستی

همیشه اینجور وقتا تنهام گذاشتی دیگه الان با تمام قوتم ،با تمام نفرتم ،با تمام وجودم ،با تمام بیچارگیم میخوام

از سنگم کن،این چشمه ی اشک رو بخشکون،

منو بکش.

میخوام بمیرم

میخوام بمیرم

میخوام بمیرم

منو بکشششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش

بکشششششششششششششششششششششششش

بکش

دعا کنین بمیرم.

فقط آرزوی مرگ دارم.

پایانی که باید بهش فکر میکردم اینقدر شوم بود.

دروغگوی پست فطرت

تو که گفتی شر نیست

تو که گفتی خیره.

تو که گفتی.......................

بمیری ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

 

یه دروغ کوچولو

به دروغ گفتم که دوسش دارم

دروغی که حقیقت شد

دروغی که ویران کرد

نقش بازی کردم

با نقشم یکی شدم

ودارم تاوان میدم.

دارم میمیرم.

نفسای آخره.

دیگه دارم میمیرم تو این قفس.

خدایا دارم قالب تهی میکنم.دیروز این موقع یه دوست داشتم.

امروز الان تنها ترین بنده ی خدا.

میخوام همه چیز رو ول کنم.

میخوام رها باشم.

میخوام از همه چی رها باشم.

از عشق،از دوستی،از همهمه،از نفس کشیدن ،از زندگی ،

میخوام نباشم.

دلم میخواد بمیرم.

دلم یک جرعه مرگ میخواد.

یک لقمه انتظاربرای رسیدن  به مرگ.

تلخی زنده بودن اذیتم میکنه.

 

دستانم تشنه ی دستان توست

شانه هایت تکیه گاه خسته گی هایم

دلم مرگ میخواهد.

کسی هست که واقعا منو از قید این زندگی رها کنه؟

کمک

و عشق صدای فاصله هاست

هنوز بوی سیگارت و روی لباسم حس میکنم

و داغی لبات و روی لبام

و هرم داغ نفسات و کنار گوشم

و فشار دستات دور کمرم

این آخرین باریه که حس میکنم همه ی اینها رو با هم

از این به بعد یه نفر دیگس که زیر گوشت نفس بکشه

یه نفر دیگس که زیر فشار دندونات آه میکشه

و یه نفر دیگس که دوستت داره

 

عزیزم عشقت مبارک.

 

 

می دونی چیه؟ فرق ما تو تعریفمون از همیشه بود که حالا اینهمه از هم دوریم!

       می گفتی همیشه با منی...

       می گفتم همیشه با توام...

              یه روز  ازت پرسیدم:

                     "اگه یه بچه ی کوچولو ازت بپرسه:

                      همیشه یعنی چی؟

                      بهش چی می گی؟"

              گفتی:

                     " می گم یعنی تو هر لحظه...

                       تمام لحظه ها!

              گفتم:

                   " اما من می گم همیشه یعنی تا آخر... یعنی...

                     همیشه یعنی همیشه...

                     هیچ وقت تموم نمی شه!"

              گفتی:

                     " اوه!حالا کی ازت همچین سوالی پرسیده؟"

              خندیدم و گفتم:

                     " نوه عموم!"

تو تو هر لحظه باهام بودی...

                    تمام لحظه ها!

                                اما فقط تا وقتی که بودی!

من تا آخر باهاتم...

                  همیشه...

                                  هیچ وقت تموم نمی شه!

 

می خوام یه اعتراف تلخ بکنم:

اون بچه ی کوچولو دلم بود...

 

چه کسی خواهد دید؟

 مردنم را بی تو .........

 گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟

آن زمان که ، خبر مرگ مرا می شنوی

روی خندان تو را  . کاشکی می دیدم

خالی از لطف نباید باشد...........

شانه بالا زدنت را بی قید

وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد.................

و تکان دادن سر......

نه به افسوس که حیف ...

نیشخندی برلب !

نوشخندی در دل .

چه کسی خواهد دید ؟

که دل از دست تو خاکستر شد ...!!!

چه کسی باور کرد ؟

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد......!

میتوانی تو به من .

زندگانی بخشی

یا یگیری از من .

آنچه را میبخشی.........

***********

 

خاموشی

خودت را از كسي پس نگير شايد اين تنها چيزي باشد كه او دارد  فكر كن شايد نوري را روشن كرده باشی كه به با خاموش كردن آن ، به خاموش شدن او ختم شود

 

از من گرفت خودش رو.

نور خاموش شد

نور من هم خاموش شد.

شاید دیگه ننویسم.اگه تا فردا اومدم که مینویسم. و الا دیگه نمیام.

خدایا...........

وقتی شکستی از عشق

عاشق شدی دوباره

ندونستی محبت خریداری نداره

...............

یه کاری کن خدایا.................

باز هم همین.

همین

هیشکی منو نمیخواد

 

اونا تنمو دوست دارن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این زن همین قدر حرف میزند

ارشمیدس

این را نمیگوییم.مینویسیم.

 

 

 

 

 

عینکمان یافتیده شد.در آن هنگام دوست میداشتیم بمانند ارشمیدس فریاد بزنیم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی مردم یافتم.

 

باز هم میگویم

 

 

 

حرف نمیزنم.

این زن...........

این زن حرف نمی زند

 

 

 

 

 

 

 

همچنان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا هم حرف نمیزند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برو دیگه نمیخواد حرف بزنه.

این زن حرف نمیزند

هنوز نفهمیدم چرا وقتی لب میدن (یا میگیرن مهم صرف عمل لبه)دیگه به زبون آدم چکار دارن؟

همیشه واسم سوال بوده مثل اینکه بری یه پالتو بخری بعد بگی خب حالا که اینو گرفتم پس لباس زیر هم باید بخرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این زن دیگر حرف نمیزند.

عاقبت کلمات نا به جا

نمیدونم باز چرا قاط زدم

باز ذارم اونقدر سرمو شلوغ میکنم که نمیدونم اینی که بهم زنگ میزنه کیه کجاییه؟

خدا بگم همراه اول(اسم مستعاری که واسه پ .... گذاشتم تو دفتر تلفنم هم به این اسم نوشتمش)  چکارت کنه که (البته اگه هنوز اون بالا سر جاش باشه؟) اینجوری رفتی مغز ما رو شستوندی و هر چی دلت خواست ریختی توش.خب نمیگی من گنجایش ندارم؟

من نمیتونم تاب بیارم؟

نمیتونم  یه چیزیو نصفه بدونم و شبا راحت بخوابم؟

الان چند شبه از همون 4 شنبه دیگه نه تونستم خوب بخوابم.نه تونستم کاریو درست انجام بدم.عینکمو هم که گم کردمو به سلامتی تو این وضعیت بحران اقتصادی جهان و خودم باید 50 تومن بسلفم.

آخه نونت نبود آبت نبود بشین به به پایان خیر فکر کنت چی بود؟

آخه آدم عاقل آخه آدم نکبت آخه مو قشنگ(همین دیروز به یکی ایراد گرفتم که تکرار تو نوشتن یه همچین کلماتی بده زشته اووفه جیزه حالا دارم خودم همینکارو میکنم)آخه .... مرض داری دختر مردمو به فکر فرو میبری؟

یکی نیست بگه به تو من اگه مجبور نباشم به هیچی فکر نمیکنم؟

اااااااااااااااااااااااااااااااااهههههههههههه

خب اگه الان من به جرگه ی فواحش محترم بپیوندم تقصیر تو ا

اونوقت هیچ پایان خوش که هیچ هیچ پایان گوهی هم در کار نیست.چون خودت میای جرم میدی.

 

مقادیر زیادی احساس و ادبیات

نه من... نه تو ... و نه هيچکدام از اين شعرهای وامانده و تنها و بی مقصد و بی صاحب... هيچکدام از ما با هم يا با دنيا يا با هرچيز ديگری که فکرش را بکنی يا نكني هيچ تفاوتی نداريم... هيچ شباهتی هم!.... تنها دنياست که می گذرد و.... تو که ميروی و پشت سرت را هم نگاهی نمی کنی حتی.... و من... که می چرخم و می چرخم و می چرخم و باز هم در همين نقطه ی تنهای بی تو بودنم نه تو را پيدا می کنم... نه خودم را و نه حتی روياهايمان را....... حیف هرگز نفهمیدم دنیا از همان اولین روز تولد قصد جانم را کرده بود

...................................................

خودت را از كسي پس نگير شايد اين تنها چيزي باشد كه او دارد وقتي كه مي گويي دوستت دارم خوب به اين جمله فكر كن شايد نوري را روشن كني كه به با خاموش كردن آن ، به خاموش شدن او ختم شود

.....................................................

 

یادم رفت

خستم.همش فاز گریه ام.

دلم یه پ.....اولیه میخواد.اون پ...یی که بابت اینکه بهم دروغ گفته بود اونقدر وجدان درد داشت.اون پ...یی که گوشش مال من بود.اونیکه به حرفام گوش میداد.اونی که دستامو میگرفت که حس تنهایی نکنم.اونی که وقتی میگفتم فلانی فلان حرفو زد میگفت حروم زاده حیف پسر باز نیستم و گرنه..............

یه نوشته ای تو یه وبلاگ(آخرین وسوسه های من) خوندم خیلی به نظرم جالب اومد.دوستش داشتم.خیلی هم به حال الانم میخورد گفتم بذارمش.البته با این شرط که اسم وبلاگ و بیارم اجازه گرفتم که بیارمش.انگار لینک هم شده.

(یک وقتهایی ، بعد از جدا شدن از تو، بعد از دور شدنم، از سر سفره، از رخت خواب، از ماشین ، یا جدا شدنم از آغوشت، فقط باید همانجا بمانم، و دوباره  تمام اتفاقات رامزه مزه کنم. نفس حضورت چنان عظمتی دارد ، گرمای آغوشت چنان جذبه ای دارد ، فشار دستهایت چنان شوری دارد که، محو میشم و  لذت بردن را فراموش میکنم. 

 اینجور وقتهاست که باید سر جایم بمانم ،که حوله به دست به حمام بروی، که  سوار ماشینی بین هزاران ماشین  دور بشوم، که عطرت با عطر سیگارهایت ،مخلوط شود و من بمانم با تجربه ی هزاران حس خوب و تازه و تجربه های نو به نو و غرق شوم در لذت  بودن با تو. 

بودن با تو  لذتی دارد که هر بار تازه است. بودن با تو کشف دوباره زندگی است.  بودن با تو شناخت دوباره خوشیهای زندگی است .  تویی که به اختیار خودت آمدی و دل مرا بردی .  جای دلم امن نیست پیش تو، ولی بگذار بماند، تا همیشه)

اثر فرشاد خان با وسوسه های توپش.

البته مقدارکی دخل و تصرف داشت اما دیگه الان شاهنامه هم که آخرش خوشه هم دچار تصرف و دخل و حتی گاهی خرج شده.

دیگه امروز نمیدونم چی باید بنویم اما دلم میخواد باز هم بنویسم.باز و باز و باز

اونقدر که خسته شم و یادم بره چقدر گیج و منگم.

یادم بره اونقدر تو خودمم که یادم نیست عینکمو چکار کردم و الان 3 روزه دارم از شدت چشم و سر درد میمیرم.

یادم بره که قراره به یه پایان فکر کنم.

یادم بره که هیچ پایان خوشی واسه منو پ..... متصور نیست.

یادم بره که از جهنم اومدم و دارم تو این جهنم دست و پا میزنم و میرم به یه جهنم دیگه.

یادم بره که..................

یادم رفت نظر کنم به حال و احوال دلم.

یادم رفت

نه یادم هست که چشمای پ....و در حقیقت چشم راستش یه انحراف کوچولوی جذاب داره که وقتی از نزدیک بهم نگاه میکنه دلم ضعف میره.

یادم هست باز هم همون چشم راستش دو رنگه و یه مثلث کوچولو قسمت پایین عنبیه ش سبزه.

یادم هست همیشه عطر سیگار مگنای سفید با آدامس پی کی و عطر کول واتر میده.

یادم هست هنوز با اون سنش از گاز گرفتن می ترسه

یادم هست از قلقلک بدش میاد.

یادم هست .................

اما دلم میخواد یادم نیاد که با س... هم هست

یادم نیاد که عاشقشه

یادم نیاد که باهاش تریپ ازدواجه

یادم نیاد که واسه شرط بندی با اون ج.... نکبت باهام دوست شد

آخ

داره اشکم همینطور میاد

اشکام مثل بارون از تو چشمام داره میریزه

یعنی من عاشق شدم؟

یعنی من با این که میدونم هیچ عاقبتی نداره عاشقش شدم؟

یعنی من با حماقت تمام عاشقش شدم؟

باز باز باز...........

باز خستم.باز میخوام برم.باز باز باز

باز دارم کم میارم.باز دارم کم تحمل میشم باز دارم میرم تو خودم.باز باز باز

باز اشکم دم مشکمه باز تا یاد یه چیزی می افتم گریم میگیره باز بغض کردم.

باز فقط دلم یه هم صحبت میخواد

 

گفتی دستاتو بهم می دی؟

                                                                        گفتم آره!

گفتی جدی؟

 

گفتی تو واقعیت ها!

                                         گفتم آره!

گفتی مطمئنی؟

                                                                        گفتم

وای خدا جونم!دارم حرف دلمو می زنم!

آره!آره!آره!

اما یه وقت نزنی دستمو درب و داغون کنیا!نشکنیش!

من اولین بارمه دارم دستمو به کسی می دم!

 

گفتی نه!من هیچ وقت دستتو نمی شکنم!

 

حالا روحمو داغون کردی

قلبمو شکستی

دستامم تو حسرت دستات رها کردی

 

همیشه هر بار همیشه.

هربار همیشه هربار

پیمان چرا؟

روزی مردی از یک دختر پرسید «آیا با من ازدواج می‌کنی دختر جواب داد «نه» و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد، آبجو نوشید و هر جا که خواست ........ رفت

چرا؟واقعا چرا؟

چرا به بیچارگی ها و دلتنگی های من میگویی لاشی بازی؟

اینک تعداد دوستهای پسرم از تعداد دخترهایی که با آنها دوست هستم و بودم بیشتر است یعنی من لاشیم؟

اینکه با دخترها آبم به یک جوی نمیرود دلیل بر هرزه بودن من است؟

این که با پسر ها راحت ترم هرزگی است؟

این که  توان ارتباطی من در جذب پسرها بالاتر است یعنی بد؟

اینکه راحت تر به یک پسر اعتماد میکنم تا به یک دختر یعنی بد؟

اگر بدینسان است

آری من بدم ،هرزه ام ،لاشیم.

 

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر مکن بنویسید شیشه بود

 تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود

چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت

عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر

پشت دری که باز نمیشد نشسته بود

..........................................................................................................................................

ما ایرانی ها

مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم!

پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می ***یم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!
وقتی توی یوتیوب فیلم می بینیم (هر فیلمی باشه) فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به عربها! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا حسين!!
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم!
ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!
ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده موتورسوار .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !
ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه! درضمن ما عاشق پرویز پرستویی هم هستیم!
ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ غلط غولوط!ا
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ......... ما از اینکارا خیلی می کنیم!
اما دوچیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم

 

 

آره من وتو هم ایرانی هستیم.

با این توصیفات کاش نبودم.

پایان

 به پایان فکر کن .پایانی که شر نیست خیره.مطمئن باش.

اینا رو گفت و منو به فکر فرو برد.

تا 5 یا 6 ماه دیگه آخرش دیگه بهمن ماه مشخص میشه.منظورم چیه.

پ..... نمیخوام فکر کنم.یا روشن و واضح بگو یا نگو.نمیتونم با درگیری ذهنی بمونم.نمی تونم هی فکر کنم و ندونم و تو هم چیزی نگی .کاش میزاشتی همون پنج شیش ماه دیگه میفهمیدم.

دارم از شدت تفکرات میمیرم.بد جور ذهنم مشغوله.اونقدر که دلم میخواد خرخرشو بجوم.اه.نکبت همش واسم دردسره.

امروز مجبورش کردم بهم بگه دلش واسم تنگ میشه.اما اول خودش گفت.گفت که دلش واسم تنگ میشه.تنگ میشه.برام جذاب ترین حرفیه که تو این مدت شنیدم.خیلی وقته دل کسی برام تنگ نشده.

خیلی وقته انگار واسه کسی مهم نبودم.دوست داشتم بغلش میکردم و می بوسیدمش.

بهش گفتم که وقتی نیست اصلا احساس امنیت ندارم.از حتی سایه خودمم میترسم گاهی.دلم میلرزه وقتی  دستامو میگیره و ........

دلم پر میکشه واسش وقتی بهم میگه عزیزم یا وقتی زنگ  میزنم گوشی و که جواب میده میگه جان؟

نمیدونم چه پایان خوشی واسم در نظر گرفته.

میدونم ازدواج نیست چون عاشق کس دیگه ایه.میدونم دوستم نداره اونقدری.نمیدونم چی؟میشه کمکم کنین؟

راستی بازم میگم.خواهرم.شازده کوچولو.تولدشم تبریک بگین.

مرگ یک دانشجو در خوابگاه

 

پریشب یه دختر دانشجو تو خوابگاه مرد.

زیست میخوند و ناراحتی قلبی داشت.مسئولین خوابگاه به اورژانس زنگ نزدن و تا آژانس بیاد تموم میکنه.از دیروز هم تو دانشگاه دانشجوها تحصن کردن.هیچکس هم گردن نمیگیره

رئیس دانشگاه میندازه گردن یکی اونیکی میندازه گردن یکی دیگه.سعیده دانشجوی دانشگاه جامع گلستان بود که خوابگاهش مال دانشگاه منلبع طبیعیه.حالا رئیس منابع میگه به ما چه.رئیس گلستان هم میگه تو اون خوابگاه بوده.

ببینید خون آدم اینجا چقدر بی ارزشه!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی یادتون نره واسه خواهرم تولدشو تبریک بگین .لطفااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چگونه خبرنگار شدم

یکی بود یکی نبود.یه مرجانی بود که 3ماه بود از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود و بیکار بود .حقیقت اینه که رفته بود یه جا فروشنده شده بود اما 5 روز بیشتر دووم نیاورد.و اومد بیرون.بعد رفت پیش مشاورش و در این مورد باهاش صحبت کرد.اونم معرفیش کرد به یه مشاور دیگه که تو یه نشریه قلم میزد اونم واسطه شد تا بره اونجا و مشغول به کار شه.

مرجان هم شد خبرنگار و الاف و عاطل و باطل روزگار.

خیلی سختی کشید تا تو این کار دووم بیاره.یه بار بدون دلیل اخراجش کردن.رفت تو یه روزنمام ی سراسری یه مدت بدون جیره و مواجب همه کاراشونو انجام داد.از پخش گرفته تا تنظیم خبر و ارسال خبر و همه چی.بعدا از اون هفته نامه اومدن دنبالش که بیاد دوباره سر کار و مرجان هم در کمال بی عقلی قبول کرد.حالا 2 تا کار داشت با درامد بیش از 765۹۷۸۴۳4_ تومان در ماه (اون علامت منفیه)در حقیقت یعنی از جیبش میخورد.بعد از روزنامه اومد بیرون و جذب یه خبرگذاری شد و الانم اگه بخواید میتونید تموم وبلاگمو بخونین.

برای اینکه خبرنگار بشین نیاز به یک  اعصاب فولادی دارین یک چکمه آهنی دلی از سنگ و مقدار زیادی عذر میخوام اما حماقت.

آخه نونت نیست آبت نیست خبرنگار شدنت چیه؟بشین خونه حالشو ببر.

اگه سوالی هست جواب میدم.

راستی ۵ شنبه تولد خواهرمه.میشه لطفه تو وبلاگش یه تولدت مبارک براش بزارین؟

آدرسش هم لینک شده به اسم شازده کوچولو اونم به فارسی.

خب کروبی هم رفت و وقتشه که بریم برای تحلیلات مرجانی.

روز اول که با نیییییییییییییییییییییییییییییییییم ساعت تأخیر اومد .بعدم که رفت با ولایت فقیه جلسه خصوصی داشت.نمیدونم این جلسات خصوصی چه معنی داره در هر حال اگه آقای مدیر من میدونست حتما میگفت برو.(همین الان یه انگشتر مامانمو که خیلی دوست داشتم ازش گرفتم و با انرژِی مضاعف ومثبتی شروع میکنم به دوباره نوشتن)ساعت 7 همون روزم با روحانیون برنمه داشت و فرداش هم با خانواده شهدا و دانشجوها و بعدم رفت شهرای مختلف.امروزم که با خبرنگارا جلسه داشت که خود آقای مدیر رفت.

تو جلسه ای که با دانشجوها داشت خیلی اذیت شدم.خود کروبی احترام متقابل رو حفظ میکرد اما دانشجوها نه.یکیشون مثلا میگفت احمدی نژاد داره واسه ارتباط با آمریکا منت میکشه.از تعجب شاخ در آوردم.

بابا اینی که من میشناسم تا آمریکا رو به غلط کردم نندازه باهاش ارتباط نمیگیره.آخه انصاف هم چیز خوبیه خدایی اینهمه کار کرده واستون.تو همین استان مگه کم کار شده؟مگه اون زمانی که خاتمی بود نصف این مقدار کار شده بود.من با بعضی برنامه هاش مخالفم.تو کاهش تورم شاید خیلی موفق نبوده.اما فکر میکنم تو ثبات اقتصادی موفق بوده.اون وقتی که رفتیم تو تعلیق برای انرژِی اتمی(زمان خاتمی رو میگم؟)کی جرأت کرد بیاد بیرون بگه ما کار خودمونو میکنیم از کسی هم نمیترسیم؟کی بود که تو همین استان گلستان کارخونه سیمان و نیروگاه برق و پتروشیمی  وآورد.(هرچند بخاطر به نظرم بی کفایتی بعضی مدیران استانی هنوز جز 4تا تیر و تخته و آجر از پتروشیمی خبری نیست)کی بود که دانشگاه  جامع استان گلستان و تصویب کرد؟

آره با جهان روابطمون قاطی هست اما از اون ور هم خیلی احتراممون بالا رفته.اینو مطمئنم.اینم میدونم که بنزین سهمیه بندی شده اما به خدایی خدا قسم تو کشورای دیگه قیمت بنزین شاید چندین برابر اینجاست و مردم با رضایت پولشو می پردازن.آخه میدونن که اگه با سرعت و بی قیمت از انرژی فسیلیشون استفاده کنن به درک سیاه میرن.(چقدر بی ادب شدم من)

خب دیگه چی بگم ؟من با رضایت کامل به احمدی نژاد رأی میدم.اینو داد هم میزنم.

باور کنین در زمینه ی مطبوعات و نشریات وضعیت خیلی بسته و سخته اما.......بازهم حاضرم به کسی رأی بدم که بدونه مردم چیزهای زیادی نمیخوان.نه 50 تومن پول نفت ونه هیچی.فقط آزادی میخوان و حق های اولیه خودشون.همین

منتظر پست فردا باشین میخوام بگم چطور خبرنگار شدمو چی شد که این خبط و خطا رو مرتکب شدم

اطلاعیه ی مهم

سلام.اومدم بگم اگه تا ۲ روز دیگه صبر کنین میگم بهتون که چه طور میشه یه خبرنگار معروف و مشهور مثل خودم بشین.

هیچی

مقداری گرمای خونمان کم شده

 

 

 

 

کسی که میداند ما را در آغوش بگیرد.

 

 

 

 

دارم از بیخوابی میمیرم.ساعت 10 صبح هم جلسه دارم.باز هم کروبی.

کل خبر رو وقتی رفت با تحلیل خودم میزارو تو وبم که یه چیز کامل باشه.

الانم که ساعت 9:2 است و ما باز هم خوابمان می آید.

از یه آبجی گل هم باید بابت دیشب عذر خواهی کنم. آبجی شبنم ببخشید

مرسی.

ستاره/ دهقان/  امیر/ مملی گرگانی /خواهر خوبم وحشی/ بیقرار/آسمونی /خواهرای سیبیلو و هر کسی که اومد اینجا و منو با نظراتش و با دلگرمیهاش دلگرم کرد و من متاسفانه اسمشو یادم رفت بنویسم() از همتون به اندازه تموم دنیا ممنونم و دوستتون دارم. این گریه ی شوقه.

یعنی من دیگه تنها نیستم.

خدایا ممنونتم.دلم میخواد آی دیمو بذارم که هر کدومتون خواستین باهام بیشتر ارتباط داشته باشیم اما بلد نیستم اینجا چطور باید انگلیسی تایپ کنم.

اگه میدونین واسم تو قسمت نظر شخصی بذارین که خیلی خجالت نکشم.

من هستم

هستم اگر می نویسم

گر ننویسم نیستم

 

 

 

 

پیش خبر:امروز جناب آقای کروبی میاد گرگان(همون که قول داده بود به هر ایرانی ۵۰ هزار تومان پول نفت بده

یه آپ فوری فوتی

مامانه دیگه داره میره رو اعصابم. انگار دیقه به کنترلم میکنه.داری چکار میکنی؟بیا برو حمام برو گور برو قبر

خدایا خلاصم کن باز مرضم داره عود ویکنه باز دارم میرم تو دوره های افسردگیم.

این دارو ها هو انگار اثری ندارن.

اکس کاربازپین و سیتالوپرام انگار شکلاتن که هیچ تأثیری ندارن.شکلات حداقل ت
أثیر بد میزاره رو دندونا.

خدایا کمک کن رهام کن.

آه

آه

چرا راحت نمیشم؟

چرا کسی نمیاد که نجاتم بده ؟

از اینهمه مبارزه خسته شدم

خسته از اینهمه  حکایت

اینهمه قصه و روایت

تشنه ام تشنه ی رفاقت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چرا دیگه نمیتونم بخندم؟

نمیتونم مثل قدیما داد بزنم؟

نمیتونم گریه کنم؟

چرا اینجوری شدم؟

چرا دارم هر روز به سمت سقوط پیش میرم؟

خدایا

گاهی دلم میخواد برم تو خیابونو اولین ماشینی  که جلو پام ترمز زدو سوار شم و برم و برم و برم و برم به سمت تباهی تا دیگه بدونم حداقل دارم ...... میکنم که اینهمه حس بد دارم.

دلم میخواد برم بیرون و اولین مواد فروشی که پیدا کردم هر چی داره ازش بخرم . اونقدر استفاده کنم تا بمیرم.

دلم میخواد برم بیرون و بی هوا بپرم تو خیابون تا بمیرم.

اه لعنتی صداتو ببر داری شکنجم میکنی.داری مثل یه تیغ تیز تو رگام میری.بس کن اینقدر غر نزن.

داری منو به درک میدی جرا نمیفهمی که تمام غلطای اضافه ای که کردم بخاطر وجود نحس تو اون بابام بوده.

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من با یه دنیا خاطره تو،تو به من گفتی برو من چه جوری جدا شم از تو؟

من میخوام از دنیا برم تو میگی تنهایی برو من میمیرم جدا شم از تو

من با دلی خون از غم تو چی میشه بمونی با من؟نگو شرم میکنم از تو

من با خودم میگم دل تو چرا بد میکنه با من؟باشه دل میکنم از تو

رفتم از شهر خدا ستاره چیدم واسه تو،تو ستارمو سوزوندی آخرش گفتی برو

آی دلت بسوزه بی رحم،تو اسیر دلتی،کاش میدینستی عزیزم اون ستاره خودتی

تو سوزوندی خودتو باخودت منم سوزوندی،کاشکی دل نداشتی وجاش توی قلب من میموندی

میدونم تکراری اما آرومم میکنه

نمیخوای چیزی بگی؟

پسر کوچولوی من جواب نمیده هر کاری که میکنم.

خیلی تنهام

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛
آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من
هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه
جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه
چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا
خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.
فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش
نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟
من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و
زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه
مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند
كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.
من هم خيلي تنهام».


حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی
خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که
نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...

 

میترسم

 

نميخواي چيزي بگي؟

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند زير آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد

 

از اقایونی که میان این وبلاگو میبینن خواهش میکنم بگن چطور میشه زبون یه پسر کوچولوی 18 ساله رو باز کرد؟در صرت باز شدن زبونش یه پست شاد به اندازه تموم خستگیهام میزارم.اینو قول میدم.

خیلی تنهام

خیلی دیر رسیدی ای دوست 7 تا کفن پوسوندم.

پیرهن ساه تنت کن من فقط یه استخونم.

ببین چه کردی با این دل فکر کن فقط یه لحظه

نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه

فقط یه خواهشی دارم زیر

تابوتمو نگیر

وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بغل نگیر

حالا دیگه راحت راحتی هرکاری که میخوای بکن

منو به کی فروختی مفت برو واسه همون بمیر

فقط تا هفت روز سیاه تنت کن

شبای جمعه یادی از ما کن.

عشقی که بردی باشه حلالت

عمری که بردی باشه حرومت

فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم

تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم

چرا گاهی بعضی ها شرایط  رو نمیفهمن؟

امروزم روز بدی بود.

خواهرم سر یه موضوع بیخود سر ناهار اوقات همه رو تلخ کرد. گاهی فکر میکنم چیزی نمیفهمه با اینکه 23 سالشه.انگار خودشو تو دنیای خودش  زندانی کرده و حاضر نیست چیزی جز اونچیزی که خودش میخواد ببینه.

الان تو این وضعیت وحشتناک مالی خونه دوچرخه میخواد.کاپشنی که از اجبار واسه داداشم خریدیمو بهونه کرده و میگه چطوره که واسه کاپشن اون دارین 30 تومن بدین اما واسه دوچرخه من ندارین.چطوره آدمای دیگه که مثل ما هستن میرین از فلان جا خرید میکنن اما ما نمیریم. چطوره که فلانی فلان لباس و میخره اما من نمیتونم بخرم؟چطوره که توآخرین جایی که یادت می افته بری شلوار بخری حاجی ارزونیه؟(یکی نیست بگه آخه آدم عاقل مهم اینه که از کجا آخرش شلوارمو میخرم نه اینکه اولین جاییکه  میرم واسه دیدن شلوار کجاست.

من سالی چند تا روسری میگیرم تو چند تا؟من چند تا کفش میگیرم تو چند تا؟

فقط زبونش سر این درازه که پول تلفن و تو کاری کردی که زیاد بشه.

فقط بلده ادای روشن فکرا رو در بیاره.فقط بلده بگه تو رفتی دانشگاه آزاد من رفتم پیام نور.(آخه هزینه ی الان پیام نور و آزاد 5 سال پیش تقریبا یکیه فقط یه ترم شهریه دانشگام شد 220 تومن اونم چون 20 واحد و فول برداشته بودم)

خدایا دارم دیوونه میشم اینو عاقلش کن

کفگیر ته دیگ

وضعیت مالی من و خونه کاملا بهم ریختس. از وقتی اومدیم خونه خودمئن هر روز بدتر از دیروز.

این هزینه تلفن و اینترنت هم شده قوز بالا قوز.

نمی دونم باید چه غلطی کنم.

چرا باید دیگران داشته باشن و من نداشته باشم؟

چرا یکی باید اونقد داشته باشه که خفه شه و یکی باید مثل من بابت استفاده آزادانه از اینترنت و تلفن اینجوری عذاب بکشه.

آره قبول دارم از تلفن زیاد استفاده میکنم اما در عوض خدایی خیلی خرجای دیگه رو ندارم.نه هر روز کیف و کفش و مانتو و شلوار میخوام نه آرایش میکنم که خرج لوازم آرایش داشته باشم نه مهمونی میرم که خرج لباسای رنگ و وارنگ داشته باشم نه هیچی.

آره کار میکنم اما اگه بگم درامدم چقده تعجب میکنین.دی ماه که خیلی خوب کار کرده بودم فقط 43 هزارتومن درامد داشتم که اونم دادم بعد از یک سال پول پارچه واسه مانتو وشلوار و پول ویزیت و داروی  درمان روانپزشکیم.و هزینه ی کرایه ماشینم. همین.

دیگه قاطی کردم ، دلم میخوام یه کار پردرامد داشته باشم که بتونم حد اقل از پس خرجای خودم بر بیام.

شیطونه میگه برم دنبال یه کار پردرامد بدون زحمت.اما من آدمش نیستم.خدایا کمک کن.آخه تا کی باید آرزوی خیلی چیزا رو داشته باشم اما به رو نیارم که مبادا به دل پدر و مادرم بیاد، که مبادا ناراحت بشن؟

که مبادا فکر کنن بی کفایتن

پرتقال سفید

 

امروزهیچ اتفاق خاصی نیفتاد اما دیروز برام یه روز پر کار بود.

دو تا جلسه داشتم یکی صبح تو بازرگانی یکی بعد از ظهر تو تربیت بدنی.

جلسه صبح در مورد نمایشگاههای نوروزی و اینکه گفتن 1800 تن پرتقال و 650 تن سیب ذخیره شده تا برای دم عید و عید قیمتها رو کنترل کنن.تو بازار با یه پرچم یا تابلو مشخص میکنن که مثلا این مغازه  اقدام به فروش سیب و پرتقال با نرخ مصوب میکنه. میوه ها رو  تو سبد های سفید  6 تا 8 کیلویی میزارن واسه فروش که مشخص بشه. به نظر اقدام خوبی میاد.

تربیت بدنی هم  انتخابات رئیس هیئت نجات غریق استان بود.

امروز هم که وفات پیامبر بود و شهادت امام حسن و از کار خبری نیست.

اما کاری که کردم این بود که  ح..... اون عاشق قدیمی رو بدجور سوزوندم که دیگه دم پرم نباشه. خدایی دیگه حوصله هیشکیو ندارم حتی خودم. دیگه عشق و عاشقی پیشکشم.

 

آشوب را در چشمم بخوان و طغیان را در افکارم،

مرا گر به انتظار تایید دیده ای، چشمانت را بیشتر باز کن!

 

شریعتی میگه:

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

 

با این اوصاف دیگه میخوام چکار عشقو ، میخوام چکار دوست داشتنو، میخوام چکار زندگیو .

اه حالم از خودم باز داره بهم میخوره.

 

آموزشهای فنی و حرفه ای

 

امروز تودیع و معارفه ی مدیر کل فنی و حرفه ای استان بود. شریف النسبی هم اینجا بود مدیر کل سازمان فنی و حرفه ای کشور.ازش یه مصاحبه گرفتم اما چنگی به دل نمی زد. اصلا خوب جوابمو نداد کاملا تلگرافی.اونوقت به من میگن باید بیشتر بنویسم. بابا طرف اصلا جا برای اینکه حتی یه ویرگول اضافه کنی به حرفاش نذاشت خدایی.چمی دونم شاید من خوب مصاحبه نمیکنم اما این اولین بار بود ،تا حالا هیچوقت اینجوریشو ندیده بودم اینهمه مصاحبه گرفتم. بابا دم همین مسئولین استانی خودمون گرم که حداقل جا برای مانور میزارن نه اینکه فقط 4 تا عدد بدن.

میگفت در سال 3 میلیون نفر آموزش میبینن در کشور. اینجا یه سؤال مطرح میشه این تعداد آیا قادرن بعدا از چیزایی  که یاد گرفتن  استفاده کنن؟خود من دو دوره ی مختلف گذروندم یکی فوتو شاپ و یکی آرایشگری،باز آرایشگری بهتره چون تا یه حدی میتونم یه سری کارا رو انجام بدم. اما فوتوشاپ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه بخوام کاری کنم باید مثل هری پاتر ورد بخونم  اینجا هم هاگوارتز نیست که با ورد و جادو جمبل کاری انجام بشه.به نظرم بهتره بجای اینهمه آدم به کیفیت آموزشا یه خورده برسن.کیفیت به جای کمیت.

دیگه اینکه امروز دوباره بعد از چند روز عاشق کوچولوی 18 ساله من اسمش اومد.خدایا این بچه آخرش دقم میده.اگه دم دستم بود، اگه میشد باهاش تماس بگیرم، تیکه تیکش میکردم که دیگه دست هیچکی بهش نرسه اسمشم نیاد.

کی میدونه چه طوری میشه یه جیگیلی و اونقدر عذاب داد که صداش در بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخبار جدید

امروز ۲تا جلسه داشتم.یکی صبح که کلی اعصابمو تحریک کرد و یکی بعد از ظهر.صبح واسه سازمان ملی جوانان بود اجلاس منطفه ای توانمند سازی دبیران سمن ها.عصر هم ستاد حوادث غیر مترقبه بود.

اوه راستی دیشب گرگان زلزله اومد.

جلسه اول که خبرشو به دلیل قطع شدن سرویس یاهو ساعت ۴ بعد از ظهر فرستادم.

خبر دومو اما همون موقع فرستادم رفت.۲تا مصاحبه هم گرفتم با یه گزارش.ووووو فکر کن.خیلی وقت بود تقریبا بیکار بودم.اما امروز روز کاری خوبی بود.

اما به لحاظ دیگه ای گند بود .یه آی دیم پرید.پسوردشو عوض کردم الان دیگه باز نمیشه.

و اینکه یه نفر که نمیخواستم وبمو خوند و کلی اعصابش و اعصابم ریخت به هم.

الا فکر میکنه گذاشتمش سر کار. اما خدا میدونه اگه هی بهانه دادم دستش واسه این بود که از با من بودن آسیبی نبینه.

من آدمی نیستم که وقتی خودم درگیر جای دیگه ای هستم حتی فقط فکرم بخوام یکی دیگه رو بزارم سر کار.

بگذریم بریم سر کار اصلیمون.

امروز غروب رئیس سازمان هواشناسی کشور اینجا بود

میگفت وضعیت خشکسالی اینجا بد هست اما حاد نیست.نمیدونم باید به کجا برسه که حاد به نظر بیاد؟

یه کشاورز چقدر باید ضرر بده تا بشه گفت خشکسالی ؟

چقدر باید کمبود آب داشته باشیم؟ چقدر باید وسط ظهر تابستون آب قطع بشه برق قطع بشه و مردم از گرما خفه شن تا ...........

نمیدونم شاید اینا بهتر میدونن.بالاخره به قول خودش الان ۲۶ ساله که تو این کاراس.

 و در آخر:فرهاد از اینکه ناراحتت کردم عذر میخوام.نمیگم برگرد نه این زیاده خواهیه.اما بهم دیگه تهمتم نزن.من اونقدری که تو فکر میکنی ..... نیستم.

امید هم هست.

امروز بعد از مدتها نا امیدی یه اتفاقایی افتاد که از اون حال درم اورد.واسه فردا یه کار دارم.و پ..... بعد از 10 روز بالأخره جواب تلفنمو داد. هرچند مجبور شدم به چیزی آویزون بشم که مال 2 روز پیش بود اما مهم اینه که جوابمو داد.

 

من بی تاب نبودنت نیستم، بی تاب نبودن خودمم در کنارت! من برای خودخواهی ام خواهان توام

نمیفهمم چرا دیگه کسی نظر نمیده؟

شماها خوشتون میاد وقتی یکی میاد وبلاگتونو میبینه نظر نداده در بره؟

نمیدونم دیروز نوشتم یا نه.اما یه پیشنهاد کار تو یه نشریه داشتم.3استانس.نمیشناسمش. اسمشو چند بار شنیدم.اما نمیدونم کی مسئولشه.

با یه بزرگتر مشورت کردم .میگه نه.منم تصمیم گرفتم نرم.

به هر حال الان تو 2 تا خبرگزاری کار دارم و وضعم بد نیست.

 

 

فروغ

اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست. همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست

 

من اشعار فروغ فرخزادو خیلی دوست دارم.خصوصا 3تا شعر دیوار، پاییز ، و معشوق من. این 3 تا شعر تأثیر عجیبی روم میزاره.یه شعر ازش میزارم. ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.

 

این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آمد
در کوچه باد می آمد
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
سلام
سلام
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت
زنده نبوده است

در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد

 

من یک زنم

زن عشق می كارد و كینه درو می كند.... 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی.....

برای ازدواجش  در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی....

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این, رنج است,

   دکتر علی شریعتی(  

جالبه نه؟ حتی دکتر شریعتی هم معتقده به زن یه جورایی ظلم میشه.

همه جا زنها توی فشار و تعصب له میشن و استفادشو مردا میکنن.

زن باردار میشه ، 9 ماه تلاش میکنه، درد زایمان و تحمل میکنه ،شب زنده داری میکنه ، با مریضی بچه با بد قلقی ها و همه چیش سر میکنه اما تا یه جا یه اتفاق خوب می افته با اسم پدر میشناسنش.

این چه دنیاییه؟

من زنم.یک انسان.یکی مثل یک مرد.یکی که شاید بیشتر از یک مرد کار کنم،سختی بکشم ،اما حتی نصف مرد هم ارزش تدارم.

ااه ه ه ه ه این چه دنیای گوهیه؟