سه سال و خورده ايه وبلاگ نوشتم....

وبلاگ هاي مختلفي داشتم....

اما ديگه حسش نيست.....

كاش مثل همون شوخي اي كه با خواهرم مي كنم منم يه بچه بودم كه تو بيمارستان عوض شدم

بعد پدرومادر واقعيم منو پيدا مي كردن

پدر و مادري كه ديگه بچه دار نشدن

و همه عشق و علاقشونو ريختن به پاي همون يه بچه

يه خونواده كه غصه بي پولي رو ندارن

كه هيچ وقت دعوا توش نيست

و بعد ما بچه ها رو عوض مي كردن و مي رسيديم به خانواده واقعيمون....


چه زندگي خوبي مي شد واسه من و چه جهنمي مي شد براي اون دختر بدبخت

باز موندن من ،باز رفتن اون

باز گریه ی من، بازم هذیون

باز روزای سخت، باز کابوس اون

باز عزا اومد، بازم هذیون...

دارم هذیون می گم،همش از اون می گم

باز ازم برید باز نگام نکرد

باز منو ندید باز صدام نکرد

باز منو نخواست باز چرا نموند؟

باز بهتر که رفت باز منو سوزوند

دارم هذیون می گم،همش از اون می گم

ستاد انتخابات_گرگان

سر درد دارم....دارم ميميرم از خستگي.... از 8 صبح اينجام.....


آي لاو يو پي ام سي

چرا فکر می کنی

هر وقت بیای من تنهام و منتظر تو ؟!

حس مي كنم دارم باز گند مي زنم....


باز دارم يه راهي رو درست و حسابي اشتباه مي رم....



پ.ن.1. كاش اشتباه باشه فكرم....كاش....

پ.ن.2. يني مي شه ايني كه فكر مي كنم نباشه؟؟؟ فردا مشخص مي شه....جون خودم ايني باشه كه من مي انديشم مي زنم زير گوشش حتي


اين روزها با چند تا چيز دارم مي جنگم....

دردهاي معده

بي پولي شديد

خجالت از مامان و بابا بخاطر گرفتن پول ازشون....

دلتنگي

شب عيد


نميشه ....

اينجا وبلاگ سابق نيست....

اينجا نمي تونم بنويسم...

من وبلاگ خودمو مي خوام....

برگشتم اينجا....


:)



برگشتم به خويشتن خويش:دي