با صدای زنگ تلفنم از خواب بیدار میشم.اول تو دلم یه ریزه بد و بیراه بار کسی میکنم که بی موقع زنگ زده.

بعد جواب تلفن رو میدم.شماره نا آشنا بود.

از شنیدن صدای کسی که پشت خط بود خشکم میزنه.

باورم نمیشه بعد از 7   8 ماه باز پیمان پیداش شده باشه.

بعد از سلام و علیک میگه پشیمون شده از اینکه منو پیچونده و این حرفا.

گیجم.قاطی کردم.نمیدونم چکار کنم.تو حرفاش میمونم.خدایا این دیگه از کجا پیداش شد.

انگار تو هوام.نه میشه گفت خوشحالم و نه میشه گفت ناراحتم.

خیلی به خودم فشار میارم که فحش ندم.خیلی به خودم فشار میارم که گریه نکنم.خیلی به خودم فشار میارم که .....

و نتیجه ی اینهمه فشار میشه یکی دوهفته افسردگی.

نمیدونم چه گلی به سرم بگیرم.

زخمای کهنه باز سر باز میکنن

اعتراف

دلم تنگ شده برای نوشته های اولیم.اونایی که از ته دل مینوشتم.

اونایی که وقتی مینوشتمشون احساس سبکی میکردم.اینجا جایی بود که محتویات ذهنمو خالی میکردم توش.

الان دیگه نمیشه اونجوری بی پروا و راحت نوشت.چون چند نفر هستن که میان اینجارو میخونن و من نمیخوام بدونن.

باید حواسمو جمع میکردم آدرس اینجا رو به کسی نمیدادم.

......

من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم

و به اندازه هر برق نگاهت نگران ،

 تو به اندازه تنهایی من شاد بمان .

غم

به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

وقتی تنها می شوم، تنها به تو فکر می کنم
که این روزها خیال تنهایی را همیشه در سر داری
نمی دانی اینجا، درست در این شهر
خنده هایت برایم زندگی است
و همیشه بودنت، تمام زندگی
تنهاییت برای من

بخند برایم
آنقدر بلند 
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را، صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده

تا تو نگاه میکنی کار من آه کشیدن است

ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است

پ.ن.مشکل نگاه توست یا دل من؟