دلم تنگه

جدیدترین خبرها حاکی از اینه که:

پیمان خان نتونستن با سحر بانو ازدواج کنن.تا نرن سربازی سرش گرده.

و این که در حقیقت من پیچونده شدم.

چقدر ساده و خوش باورم من.

نه اینکه بگم باورم شده که میخواسته زن بگیره.این دلیلی بود که برای قانع کردن خودم هی تکرارش میکردم.اما در درونم میدونستم نیست.

پیچوند به همین سادگی.

خسته شد و پیچوند.

حالا جیگیل میمونه و حوضش.

شیطونه میگه برم با یکی باشم که ایدز داره بعد .................

اتفاقا بد راهی هم نیست.

بعد یه وبلاگ میزنم دختر ایدزی...........

خیلی دلم گرفت.

خیلی خیلی خیلی خیلی

اونقدر که.....................تمام احساسات مثبتی که تو این مدتیه داشتم پرید.

دلم تنگه.......................

 

 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…


دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …


دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…


دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…


دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …


دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…


دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…


دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…


دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…


دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…


دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…


دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…


دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…


دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…


دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…


دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…


دلم برای کسی تنگ است...

هیشکی منو دوست نداره

دو سه روزی هست هیچ پستی نزاشتم.

دست و دلم به نوشتن نمی رفت.هیچ کس هم نپرسید چرا؟

خیلی دلم میخواست یکی بیاد بپرسه چرا نمی نویسی.

الان دیگه نپرسین چون جواب نمیدم.

دیروز سوم شوهر عمم بود.

نه به این دلیل نبود که نمی نوشتم.

تو مراسمای ختم و سوم و تشیع جنازه و کلا مراسمات عزا دلم بد جوری میگیره .نه بخاطر صاحب عزا  و نه بخاطر آدمی که مرده.نمی دونم برای چی.

دیروز گریم هم نگرفت.دیگه تو این مراسما گریم نمیگیره.آخرین باری که یه دل سیر گریه کردم تو مراسم دایی خدا بیامرزم بود که تقریبا 2 سال پیش بود.

بگذریم.

امروزم نمیدونم چی بنویسم.

فقط میدونم که ذهنم خالی شده و دیگه چیزی برای نوشتن نمیاد.شاید چند وقتی آپ نکردم.اگه دلتون خواست کامنت بزارین حتما جواب میدم.

پ.ن1  حالم خوبه

پ.ن2  ابراز نگرانی نکنین

پ.ن3 فقط نمیتونم بنویسم همین.

پ.ن4 واقعا بهم برخورد کسی نپرسید چرا؟

میخوام مادر باشم

یه مدته زدم تو کار آرزو نمیدونم چرا به قول یکی زدم تو کار آرزوهای دنیوی و اخروی.

امروزم میخوام بنویسم از چیزی که خیلی از کسایی که منو میشناسن نمیدونن.

اما اینجا میگم چون جاییه که ساختم تا با خودم رو راست باشم و تا وقتی دوره ی درمانم کامل نشده میخوام راحت بنویسم تا از خودسانسوری در امان باشم.و اگه دکی بیچارم هم خواست آدرس اینجارو میدم تا بیاد ببینه بیمارش چه جونور مازوخیست و  خودآزاریه.

من عاشق مادر شدنم.خیلی دوست دارم مادر باشم.ما دلم نمیخواد پدر داشته باشه.مثل عیسی پیامبر.دلم میخواد یه جوری بشه که بتونم بچه ی خودمو داشته باشم بچه ای که تو وجودم رشد کرده باشه به دنیا آورده باشمش و مال خودم باشه.

خودم بزرگش کنم و خودم....... خودم

دلم بچه ای میخواد که حتی اگه زیبا هم نبود مال من باشه

 بچه ی من هر چی که باشه زیبا ترین بچه ی عالمه.

بچه ی من زیبا ترین و بهترین موجود عالمه.

دلم پر میکشه دستای کوچولوشو بگیرم تو دستام و تو چشمای نازش که هنوز کامل و درست نمیبینه نگاه کنم و بگم عزیز دلم تو مال منی.

دلم میخواد بوی تنم توی مماخ کوچولوش بپیچه و آروم بشه.

دلم میخواد بدن لطیفشو لمس کنم تا ...

نمیدونم چند تاتون نا حالا مادری  که به بچش شیر میده رو دیدین.

در حالت عادی اون زن آروم ترین حالتشو داره،وقتی که فقط به بچه شیر میده تو چشمای بچش نگاه میکنه و باهاش حرف میزنه.نمیدونم لذتی رو که تو تمام وجود اون مادر میپیچه رو احساس کردین یا نه.من بارها شاهد این صحنه بودم.

حقیقت اینه که من تا حالا چندتا بچه رو بزرگ کردم دوتا داداشامو که من بزرگ کردم.واسه همین یه حس مادرانه بهشون دارم جدای اینکه خواهر بزرگترشونم.

یکی از همسایه هامونم وقتی میرفت سر کار بچشو میزاشت پیش من.اونم یه پسمل خوجکل بود که وای.......

شاید بگین دیوونم اما اینم باید بزارم تو یه سبد آرزوی کالم.

کاش میشد مادر بشم بدون اینکه پدری باشه.

...............

میخواستم یه پست دیگه رو که آماده کرده بودم بزارم.

اما به دوتا وبلاگ برخوردم که داغونم کرد.

یکی وبلاگ امپراطور دلها بود و یکی دیگه دختر خاکستری.

یکی از بی مادر غصه داشت و یکی دیگه نمیدونم.اینجا الان اومدم که بگم.من مادر دارم اما نه من نه اون همو نمیفهمیم.گاهی میگم نداشتنش بهتر از نداشتنشه.اما باز دلم نمیاد

یه خواهر دارم که باز هم همو نمیفهمیم اینم میگم گاهی که نباشه بهتره اما باز پشیمون میشم چون گاهی اوقات به دردم میخوره.

یه پدر دارم که میشه گفت بی سواده و هیچ درکی از بچه ی اول و بچه های دیگش نداره.گاهی فکر میکنم اصلا اگه به هر دلیلی برم بیرون و نیلم تا دیر وقت نمیگه کجا بودم.اما گاهی هم با تعصب های بیجاش و غرور و بد اخلاقیاش و خود سریهاش زندگی رو به کام همه تلخ میکنه اما باز هم بودنش بهتره.

دو تا برادر دارم که مسلمان نشنود کافر نبیند از سرو صداشون بگم یا شیطنتشون.اما باز میبینم مثل خیلی از بچه های فامیلمون بی ادب و بی تربیت و فضول و .... نیستن.هر کدومشون یه جور اذیت دارن و یه جور به درد میخورن تخس و لجبازن اما به درد بخور .هر چند باید منتشونو کشید.

اما اینجا واقعا یه چیزی هست که میخوام واقعا نباشه.

یه گروه از فامیلا که فقط اذیت و آزار دارن.کاش نبودن.بهتریناشون رفتن دایی و مادر بزرگم.هر چند اونا هم خیلی به دردمون نمیخوردن.اما دایی بزرگم اونموقعی که یه هفتهICU   بودم تمام تلاششو واسم کرد و مادر بزرگم هر چند تمام جون و دلش خاله بزرگم بود اما هر چند وقت یه بار میومد و بهمون سر میزد.الان که فوت شده دیگه سال تا سال کسی خبرمونو نمیگیره.

یه لیسانس دارم که به درد لای جرزم نمیخوره.

توی شهری زندگی میکنم که ازش نفرت دارم.

از شهری که عاشقشم دورم.

3 بار عاشق شدم . هر بار رو دست خوردم.هر بار خیانت دیدم و بار آخر هم همه چیمو باختم.

با چند تا پسر دوست بودم که هر کدوم.............

اینه که مینالم از هر چی زندگیه و ..........

اما باز هم با خودخواهی تمام زندگی میکنم و میگم باید حقم رو از دنیا بگیرم.باید به اونچه میخوام برسم.

باید به اون چیزی که لیاقتمه برسم.این جایی که من ایستادم دامنه ی یه کوهه.بد آب و هواست اما.............

ببین دختر خاکستری تو هنوز چیزایی داری که بچسبی بهش اما من تمام زندگیم باختم.

ببین فرزاد تو مادرتو از دست دادی اما من بودن و نبودنش فرقی برام نداره.وقتی غصه دارم میریزم تو خودم یا یکی دو ماهه که میام اینجا.همین.

منم دارم  میسوزم بابت چیزایی که ندارم یا دارم و به کارم نمیان.

 

یک سبد آرزوی کال

دیروز یه جلسه داشتیم توی مجمع خیرین مدرسه ساز استان.

اولین جلسه ای بود که نقدی روش نداشتم.

فقط یه سوال ایجاد شد برام وقتی آقاهه یعنی کمیلی رئیس مجمع گفت یه خانمی همه ی اموالش رو بخشیده به مجمع تا بعد از فوتش بشه صرف مدرسه سازی .

سوالم هم این بود که خب تا جایی که من میدونم تو قانون اومده آدم فقط یه سوم اموالش رو میتونه وصیت کنه.پس این طرف چطور همه ی اموالش رو بخشیده.نمیدونم شاید بخاطر زن بودنش بوده و اینکه خب زنها میتونن اموالشون رو بی اجازه ی شوهر صرف هر کاری که میخوان بکنن.اما اینجا که بحث اجازه شوهر نیست.

لطفا اگه کسی در این موارد اطلاعاتی داره کمکم کنه.

و دیگه اینکه آه مردا یاد بگیرن یه زن 400 میلیون تومن مال و ملک داره میده میره فقط لباسای تنش میمونه شماها بچسبین به مال دنیا.

یکی از آرزوهای من از وقتی که راهنمایی بودم یعنی حدود 13 یا 14 سال پیش این بوده که برم تو کار اینجور کارا.البته مدرسه سازی رو دوست نداشتم.اما دوست داشتم مثلا یه جایی شبیه پرورشگاه داشتم با یه عالمه بچه.

یا یه بیمارستان مخصوص کودکان بزنم.

یه آرزوی بزرگ دیگم هم داشتن یه کتابخونه ی بزرگ بود.هنوزم هست.دوست داشتم بزرگترین کتابخونه ی شخصی رو داشته باشم با قفسه هایی که از روی زمین تا خود سقف توش پر کتابه و حتی روی میز هم پر کتاب باشه.وای حتی فکر کردن بهش هم لذت بخشه.

میگن هرچی آرزو کنی بهش میرسی.منم هنوز رو این سه تا آرزوم هستم.خصوصا اولی و آخری.

خیلی دوست دارم یه عالمه بچه دورو برم باشن.که بغلشون کنم ،.ببوسمشون اما الان میبینم حتی گاهی حوصله ی خودمو هم ندارم.چه رسه به سر و صدای هوارتا بچه ی نق نقو.

اما اشکال نداره حتما که احتیاجی نیست منم تو پرورشگاهم باشم.گاهی میرم یه سر میزنم میام.بقیه ی وقتمو هم تو کتابخونم میگذرونم.

میشه دیگه ،نه؟

بعد از یک ساعت نوشت

 

حاج اقامون تماس گرفتن.حقیقت فکر نمیکردم زنگ بزنه.گفت به یه دلیلی که نا حدی هم منطقی هم بود از ازدواج منصرف شده.

نمیشه گفت خوشحال شدم یا ناراحت.اما راحت شدم.چون من از ازدواج گریزانم.وگرنه به ۲۵ سالگی نمیرسیدم و تا حالا دو تا بچه هم داشتم.از مسئولیتش میترسم.و از اینکه باید با یه نفر که نمیشناسمش زندگی کنم.وای چه سخت.

اعتیاد میگیری ی ی ی یم

به کشف جدیدی رسیدم.

اصلا برام امکان نداره بیشتر از 2 ساعت از این وبلاگ بی خبر بمونم.

هر دیقه و ساعت میام بازش میکنم ببینم چه خبره.

یه جورایی دارم بی جنبه بازی در میارم.

یه جورایی معتاد شدیم رفت.

کی بشه بنویسم  (هشتم ولی خشتم) معلوم نیست!!!!!!!!!!!

میخوام برم ترک اعتیاد دلشو ندارم.

این مکانهای باز پروری و نمیدونم ترک اعتیاد در ..... ساعت چطور کار میکنن لطفا؟

یکی بیاد منو دریابه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.

نمیدونستم در این حد بی جنبم.

میگم چرا از وقتی سیستممو گرفتم انگار روحی تازه در من دمیده شد.

یکی بیاد منو ترک بده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه لطفا.

باز هم عاشق میشویم.

دلم یه عالمه پرتقال میخواد با یه عالمه فالوده

دلمم یه عالمه رمان میخواد با یه عالمه مجله

دلم میخواد یه هوای گرم با یه نسیم یا باد که خنکم کنه

دلم میخواد به گفته ی یه خانم خوشکلی جایی باشم که فقط (کتاب کباب کتاب)باشه

دلم میخواد یه عالمه موسیقی قشنگ واسه گوش دادن داشته باشم

اما چی دارم؟

یه عالمه پرتقال که قبلا خوردم و به اندازه ی کافی فالوده

یه عالمه(نه خیلی اما زیاد)مجله و کتاب که خوندم.

هوای گرم با نسیم که تابستون داره میاد

موسیقی قشنگ هم فعلا دارم هرچند تکرارین اما هستن.

کتاب کباب کتاب هم تا حالا که جز برای مرفهین بی درد امکانش نبوده اونا هم فکر نکنم برن دنبالش.

خب پس من هیچ مشکلی ندارم.

و دارم فعلا خوب زندگی میکنم.

اوستا کریم دمت گرم

راستی دیروز یه بچه دیدم که عاشقش شدم

اسمش پرهامه و 5/2 سالشه

شرط میبندم همتون فکر کردین بالای 18 سالس نههههههههههههههههههههه؟

اما زهی خیال باطل

یکی نیست بگه به من؟

یه نفر بیاد به من بگه من بیش از 60 تا کتاب و چه طوری برای کارشناسی ارشد بخرم؟

فقط خریدش مسئلس به مولا

 حالا واسه خوندنش آدم یه کاری میکنه؟

بابا به پیر به پیغمبر نداااااااااااااااااررررم م م م

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

گرچه حاج آقا گفته میخره برام.اما اون بیچاره که نمیدونست اینهمه کتابه و قیمتش چه همهمیشه

تازه من خودم روم نمیشه

ااااااااااااا

بیاد شونصد تا کتاب واسم بخره که چی؟

تازشم  برفرض که من روم بشه خودش که هنوز نتیجه ی افکارشو بهم نگفته.

من از کجا بدونم شنبه شب که فکر کردنش تموم شد اصلا منو دیگه تحویل میگیره یا نه؟

ااااااااااااااااااااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

گند بزنن منو با اینهمه افکار منفی

مگه من چیم از اونای دیگه کمتره که بخواد حالا بهم بگه نه؟

هیچی.

میدونم دیگه میاد میگه : جیگیل بانو ، عزیزم ، دوستت دارم ، من نمیتونم بدون تو زندگی کنم.

اه چه همه من اعتماد به نفس کاذب دارم.

خدایا حالا با این گیر چکار کنم؟

با این گیر بزرگ(منظورم کتابای درسیمه)

مامان میگه هر چی بشه میگیرم برات اما من واقعا روم نمیشه.

بیاد صد صد و خورده ای پول کتابای منو بده بعد؟

حالا اومدیم و قبول شدم بعدش چی؟

اونموقع هم خرج و باز هم خرج؟

اصلا من نمیخوام بخونم.

اینارو نگفتم که یکی بیاد بگه من واست میخرم(چون انگار این ذهنیت پیش اومده) فقط خواستم مشغولیات هنم رو بگم همین..........

راستی ممکنه یه خانم خوشکل که اول اسم و فامیلیش م.د هست وبلاگ منو بخونه.البته از دو سه پست قبل .همینجا ورودشو به وبلاگم خوشامد میگم و امیدوارم نا امیدش نکرده باشم.و اینکه اگه گاهی حرفای زشت زشت زدم...............دیگه اینجا اکشال نداره دیگه

ظهور میکنیییییییییییییممممممم

مایلیم به استحضار برسانیم سیستممان از توقیف به در آمد.

و ما کلی حرف برای گفتن داریم و نمیدانیم از کجا شروع کنیم.

و من دارم از سر خوشی میمیرم

و غمی نیست جز دوری حاج آقایمان

و آه یه خبر بد پیمان جان دیشب 3 بار تماس گرفتنئد اما ما محل سگ هم بهشان نگذاشتیم هر چه باشد الان خودمان را متاهل فرض میکنیم.

و اینکه الان عزیزان دلم دستانم تحمل نوشتن بیش از اینها را ندارد باز به روال گذشته هر روز با یک پست هستم.اما میخوام یه فرقی با قبل داشته باشم آخه خودمم حس میکنم فرق کردم .چیزهایی رو حس میکنم که مثل یه نی نی تو وجودم داره رشد میکنه نه اشتباه نکنین نی نی نیست اما ....................

اگه واقعی باشه این احساسات دارم بزرگ میشم.

هوهو

من اومدم اما از کافی نت.

دارم از بی سیستمی میمیرم.

آی مردم مردم(.به فتح اولین مردم و ضم دومین مردم.)

اما خبرای این چند وقته

آدم جدید سرنوشت من تصمیم به ازدواج با این جانب رو داره

آدم جدید زندگی من الان ۳ روزه رفته فکر کنه(خدا منو بکشه اگه بخواد جز من به چیز دیگه ای فکر کنه)

آدم جدید قصه ی من خیلی باحاله

آدم جدید قصه من از این به بعد به اسم حاج آقا نامیده میشود.

دعا کنین که حاج آقا یه خورده درست و دور از احساسات و ....با منطق فکر کنه .دلم میخواد منو بخواد .منو دوست داشته باشه و .....اما نه فقط از روی احساس بلکه از روی عقل و احساس.

بعدا باز میام و میگم نتیجه چی شد

منتظر نظرات گرمتون هستم.باز هم بسوزانید چشممان را با کامنتهای داغتان.

من نیستم

سلام دوستای گلم.اومدم بعد از دو روز بگم به دلایل مشکلات خانوادگی یه چند روزی سیستمم جمع شده و نمیتونم بیام آپ کنم .

همتونو دوست دارم.

خصوصا اونی که خودش میدونه (آدم جدید)

تنهام نذارین بیاین بازم.

هر وقت فرصت کنم میام کافی نت و کامنتاتونو میخونم.

انگار تو پستای قبلی یه داداشی  جونو عصبانی کردم.شرمندشم.

سیاه خان جان مرسی بهت بعدا سر میزنم.

قیصر آقا سر فرصت بهت سر میزنم.

واااااااااااااااااییییییییی من دلم واسه همه تنگ میشههههههههههههههههههه.

به من بگین چطور تحمل کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2روز نوشت

5شنبه 6 فروردین88

دیروز مردی را دیدم که از دوست داشتن می ترسید.

دیروز مردی را دیدم که می ترسید دوستم داشته باشد و بعد.........

به زبان خودم میگم.مردی که می ترسید دوستم داشته باشه و بعد موقع تمام کردن رابطه از هم بدمون بیاد.

این دیگه نوبر بود.

به هر حال هر رابطه ای یه شروعی داره و یه آخر و پایانی.

من میگم از رابطت لذت ببر و تا جایی که میشه حفظش کن اما جایی که اذیتت میکنه یا داره میره رو نروت تمومش کن.

این بود که یه رابطه دیشب شروع شد.البته با کمک کتاب فوق العاده محشر شازده کوچولو اثر سنت اگزوپه ری.

براش قسمت 21 کتاب رو خوندم.اونجایی که شازده کوچولو با یه روباه صحبت میکنه و معنای اهلی کردن رو میفهمه.قرار شد اهلیم کنه.

در اولین فرصت متن مورد نظرم رو براتون میذارم.

این قسمت کتاب تاثیر وحشتناکی روم گذاشته.

نمیدونم چرا اما معنای اهلی کردن با دوست داشتن برام تو این کتاب یکی شده.

من قراره اهلی بشم .اهلی یه پسر 26 ساله که خودش وب می نویسه.تقریبا با هم همکاریم.بچه ی شهر خودمه تهران.

به لحاظ کاری برام خیلی ارزشمنده.اما نه فقط کار.

به نظرم بیشتر یه پسر بچس .یه پسر بچه ی شیرین و دوست داشتنی.

نمیشه گفت که دوسش دارم اما دوست دارم که باشه.تعداد آدمایی که دوست دارم دورو برم باشن خیلی کمه و این آدم یکی از اون تعداد انگشت شماره.

آدم خیلی قابل توجهیه برام.شاید به نظر کس دیگه ای خیلی معمولی بیاد اما به نظر من قابل توجه.

من ......................

من .................................

من شازده کوچولوی دنیای خودم میخوام که یه نفر اهلیم کنه.این اولین باره که خودم میخوام اهلی بشم.و بی صبرانه منتظر نتیجه ی این خواستن هستم.میخوام بدونم وقتی خودم میخوام چی از آب در میاد؟

خدایا این بار هم خودمو میسپارم به دست خودت،اگه قراره باز هم عذاب بکشم و رنج ببرم خودت همین الان یه جوری تمومش کن.اما اگه قراره از این رابطه ی جدید لذت ببرم و یا چیزی یاد بگیرم حفظش کن.

خیلی پر رو هستم که باز با توجه به اینکه اون بار جوابم کردی اومدم در خونت و یه چی ازت میخوام اما میخوام و اونقدر میخوام که خودت خسته بشی و بدی بهم اون چیزی که لایقشم و الان مدتهاست ندارمش.

یه عشق ...............................................

دوست دارم بیشتر از این آدم جدید بنویسم اما چون خودش دلش نمیخواد منم به نظرش احترام میزارم .از این به بعد با اسم آدم جدید ازش نام میبرم.

.......................................................................................................................................... 5 شنبه 6 فروردین 88 شب.

قدمهاتو با فاصله بردار بزار فرصت کنم بهت عادت کنم .بذار اهلیت بشم.

کم کم، آهسته  آهسته ،لطفا.

نذار یه باره بهم نزدیک شی.نمیخوام مثل همه باشی.

برام فرق داشته باش با بقیه

نگو میخوای یه باره برسی به 5 قدمی من ، جاییکه تا حالا هیچ کس رد نکرده.

آدم جدید زندگی من، بخاطر دل بی ریات ،بخاطر صفای بچه گانت ،بخاطر همه ی احساسی که هست ،یکباره به من نزدیک نشو.

می سوزی

هم من ، هم تو ، میسوزیم.

تبی که تند باشه زود عرق میکنه،بزار تبمون یواش یواش تند بشه تا همیشگی بشه.(نمیخوام تهش( تا) بیارم خودت میدونی چی میگم فکر کنم  همون جعبه شکلاتا منظورمه)

پ.ن.1.این متن عاشقانه نیست ،فقط به این امید نوشته شده که اون آدم جدید بخونه و ترتیب اثر بده

پ.ن.2.این فقط یه اصرار برای تبدیل نشدن یک نهال به یه علف هرز هست

پ.ن.3.بزار آروم با هم بریم جلو میدونم تو جلوتر از منی اما بزار از گذشته ای که آزارت میده تمام و کمال جدا شم و مال تو باشم(این پ.ن. مخاطب خاص داره).

جمعه 7 فروردین

حس قشنگیه که یکی آدمو دوست داشته باشه و اونقدر عجیبه که ناخودآگاه تو هم میگی دوستت دارم.

تو سادگی و بی غل و غشی یه آدم می مونی و می گی دوستت دارم.

به صفای درونش افتخار می کنی و میگی دوستت دارم.

دو دلی که نکنه اذیتش کنی میگی دوستتدارم

می ترسی یه وقت باز بازی بخوری یا بازی بدی اما میگی دوستت دارم.

می ترسی نکنه همش خواب باشه و میگی دوستت دارم.

دعا میکنی با همین آدم جدید به آرامش گمشدت برسی و میگی دوستت دارم.

چقدر عجیبه این دوست دارم.

خدایا چرا اینجوریه؟

جرا هر کی میاد جلو  باید توقع یه نوع از انواع بهره کشی از زن رو داشته باشه.به این جمله ها دقت کنین:

بیا با هم یه سری عکس  زن و شوهری ببینیم.

من میخوام باهم راحت باشیم.

 

 

 

بابا به پیر به پیغمبر منم یه آدمم که تنها جاذبه ی وجودیم مربوط به پورونو(پرونو یا یه چی تو این مایه ها هر کی تلفظ صحیحشو میدونه بگه)نمیشه.

منم یه دخترم که تو روحم چیزایی جذاب تر از بند س_و_ت_ی­_نم ورنگ  هر کوفت و زهر مار دیگه ای پیدا میشه.

اینجا اعلام میکنم  که هر کی بخواد در این موارد با من حرف بزنه اصلا میخوام حرف نزنه.حتی شما چند تا آقای محترمی که نظراتتون برام مهمه.و یکیتون داداشی منه.

بابا نمیخوام فقط جسم باشم.

نمیخوام فقط تن باشم

کی باور میکنه من حاضرم حتی فلج باشم اما کسی بخاطر این تن به من نزدیک نشه.

از یه طرف میدونم این تن میتونه همسر آیندم رو برام نگه داره که حداقل برای س ک س  نره دنبال یکی دیگه (این بزرگترین عامل طلاق تو خیلی از جوامع امروزیه البته یک دلیل پنهان که پشت دلایل دیگه  مخفی میشه)

اما الان من این تن رو نمیخوام.من الان احتیاج دارم به کسی که فقط خود من رو بخواد نه ظاهر یا جسمم رو.

یکی میگفت این جسم  هم خود تویی اما آیا کسی که منو به این خاطر نگه میداره با نبودش هم منو نگه خواهد داشت؟

آیا این آدم میتونه با یه رابطه ی بدون این لذتهای نفرت انگیز با من باشه؟

من دنبال این آدم میگردم.اگه پیداش کردین بهش بگین جیگیل بانو بی صبرانه منتظرته.

 

من اگه کسی رو داشتم.............

 

اومده میگه: غلط کردم، میگه گوه خوردم، میگه اشتباه کردم.

خب آخه تو غلط کردی، گوه خوردی، اشتباه کردی که منو تهدید کردی.

من کاری باهات نداشتم.

من در حال حاضر بی آزارترین موجود دنیام.مثل مورچه ها.

باز اونا یه گازی میگیرن هر چند وقت یه بار من که همونم  انجام نمیدم.

خدا میدونه چقدر از اینکه تهدید بشم بدم میاد.

خدا میدونه شیش هفت ماه پیش که یکی با این روش تهدیدم کرد چه به روزم اومد.

خدا میدونه از همون موقع دیگه تاب و توانی برای اعصابم باقی نمونده.

خدا میدونه که از اون موقع با حتی صدای زنگ تلفن از جا می پرم .

خدا میدونه که..................

آخ

 چه قدر دلم میخواست پیمان بود تا مادر و خواهرشو جلو چشماش صلوات بارون کنه

اماحالا که نیست !!!!!!!!!!

دلم برای خود خودم تنگ شده.برای خود خود خودم.

اون خودی که جارو جنجال الکی داشت .

اون خودی که عالم و آدمو به خاطر چیزی که می خواست به ستوه می آورد.

آی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

مگه اون بالا نیستی؟

مگه نخواستم ازت که ......................

مگه نگفتم..................................

من که چیزی ازت نمیخوام..........

شب است و ياد تو مرا پر از بهانه ميكند چه كردي كه باز دلم تو را بهانه ميكند

داشتم مسیجای آرشیوی گوشیمو چک میکردم یه دفعه چشمم افتاد به مسیجی که پیمان واسم فرستاده بود.خالی از لطف نیست اگه بذارمش:

 

يارب دل دوستان پراز غم نكني.

با تير بلاء قامت ما خم نكني.

 اي چرخ تورابه قران سوگند

يك مو زسر رفيق ما كم نكني.
من دلم پیمان میخواد با اون قدرت عجیبش تو آروم کردن دل  بی صاحب موندم.

 

دل تنگی

دل شوره دارم.اما نمی دونم چرا.فکرم مشغوله اما نمیدونم به چی.

دلم یه جوریه اما نمیدونم چرا.فکرم پره اما نمیدونم از چی

دلم یه ریزه احساس میخواد.فکرم یه ذره آرامش.

ذهنم میخواد نفس بکشه.وجودم میخواد پر بکشه.

دلم هوای یه آدم قوی و با نفوذ و داره.

دلم خالیه

دلم تنگ

دلم دلش گریه میخواد

دلم توجه میخواد

دلم میخواد این جسم نبود تا اگه کسی هم بود واسه خودمن بود.

دلم از دنیا گرفته دلم تنگ است

روحمان سراغي از ما نميگيرد

فقط اين جسم خراب است که يا ميخواهد هرزه شويم يا گرسنگي اش را بر طرف کنيم

و اینکه

 

 

  ...

   خوش فرم بود

            و زیبا

    آنقدر کشیدَمَش که اصلا" شبیه آن وقت ها نیست ... دِ فُرمه شده !!!

                                   اما  باز هم باید کشید ...

                         انتظار را

 

 ودر آخر

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

                                   همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                                  شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

   بی تو اما   

به چه حالی من از آن کوچه گذشتم؟

 

 فریدون مشیری.البته کامل نیست اما....

کاچی به از هیچی

زندگی کوفتی

اه مگه میزارن آدم به حرفی که میزنه پابند بمونه؟

قرار بود تا پایان این 13 روز غر نزنم.

اصلا از اول تعریف میکنم.

ببینین اون روزی که با پیمان بهم زدم.یعنی دقیقا 2 روز قبلش دوستش بهم زنگ زد که آره من یه دوست دختری داشتم که حالا نیست و رفته و این حرفا تو بیا واسم خواهری کن بهش زنگ بزن.با مشورت با پیمان گفتم باشه .منتها تا بیام برم  ببینم قضیه چیه با پیمان بهم زدمو دیگه رفت تا یه هفته بعدش که زنگ زدم به دختره تو این یه هفته هم این آقا هر روز 10 بار (دقیقا ده بار نه کمتر شاید بیشتر)زنگ میزد و باهام حرف میزد.

حالا امروز بهش میگم خب کاریو که میخواستی واست انجام دادم دیگه دلیلی نیست که باهات حرف بزنم پس بای تا بعد. آقا مسیج میدن که

Barat moteasefam pashimun mishi az kari ke kardi bichare hala mifahmam ke peyman hagh dasht ke toro bendaze dur bere soraghe sahar khanum bicharat mikönam man ham tele khunato daram ham adres taze ba kolli ato ke ... To aslan liaghate peymano nadari kesafate... Be nafete ta dir nashode javab bedi taze to hichkari baram nakardi,orzasho nadashti,to1ravanie ghorsi bishtar nisti ……………………..man bicharat mikonam hala shayad emruz,shayad 1hafte dige,shayad 1mah,shayad bishtar kheyli avazi hasti peyman hagh dasht behet mohlat dadam hala khod dani khanume khabar negar montazere ruzi barh ke khodet cas-e- khabarnegara beshi bad eshtebahi kardi in talkhtarin tajrobat mishe motmaen bash magar inke bargardi to be chit minazi badbakht boru be refighat bego man 2 ruy ba man budi ta maye eftekharet besham kheylia arezu daran ba man bashan barat moteasefam montazere shorue payan bash...  "ato" ¡

حالا شما میگین من چکار کنم؟

اینجا گناه من چی بود؟

باز اومدم صواب کنم کباب شدم.خدایا منو بکش خلاصم کن.

اینم دقیقا مسیجی بود که من دادم بهش.

Salam.sms dadam ke begam plz dg behem z nazan.kario ke mikhasty vasat anjam dadam.dg dalily nist ke bekhaim baham harf bezanim.dg j teleto nemidam.by 4 ever

.مگه من چکارش کردم که اینطوری میکنه؟

من آخه چه هیزم تری بهش فروختم.؟

اه گوه بگیرن این دنیا رو

واسه همینه که میگم خودمو نمیتونم ببخشم. چون مثل یه اسگل عمل میکنم.به من چه که تو با دوست دخترت حرفت شده؟

واقعا به من چه ربطی داشت؟

 

کسی مارا تهدید کرده .هل من ناصر ینصرنی؟

نظر بدین

خب به مناسبت عید قالب عوض کردم.بیاین بگین نظرتون چیه.اگه مثل اوندفعه که قالب عوض کردم چیزی نگین من میدونم و .....................

عشق و نفرت

میگن سال جدید که میاد آدم باید بتونه کسایی رو که ازشون بدش میاد رو ببخشه.منم لیست کردم کسایی رو که ازشون یا بدم میاد یا معتقدم در حقم بد کردن.

1.      پیمان چون بدون اینکه ازم بخواد یا ازم نظر بخواد با دلیلی منطقی ازم گذشت.

2.      پدرام داداشی گلم که با عشقی که یهو گریبانگیرش شد منو از داشتن یه داداشی محروم کرد.

3.      حمید چون با لاشی بازیاش  3 سال عشق رو ازم گرفت

4.      مامان چون با غرغراش دیوونم میکنه

5.      بابا هنوز بخاطر اینکه مارو بدون هیچ نظر خواهی و پرسمانی آورد تو این منطقه محروم

6.       فرهاد چون بهم اعتماد نکرد و یه بازی دزد و پلیس  رو شروع کرد.

7.      خانم دارایی چون با مدیریت بدش باعث شد 2 بار از محل کاری که توش تا حدی راحت بودم بیام بیرون

8.      آقای دارایی چون در کمال سوءمدیریت و حماقش بهم تهمت زد.

9.      ملیحه چون هیچ وقت در حقم خواهری نکرد و اصلا نگاه نکرد که من ازش بزرگترم

10.  آقای نوری چون گاهی تا سر حد جنون ازم ایراد میگیره.

11.  محمد رضا چون با عدم تعدل روانی بهم گفت به درمان روانی احتیاج دارم و در حد یک جانی خطرناک و بالفطره بهم شک داشت.

12.  فرزانه که اصلا به دوستی و رفاقت 6 سالمون توجهی نداره

13.  جهان چون بخاطر خودش منو نابود کرد

14.  خودم چون از همه احمق تر و بی جنبه ترم و هیچ نوع بدی و زیرابی رفتنی رو نمیتونم باور کنم.واسه من همه ادما خوبن حتی اگه خلافش ثابت بشه.

 

خب اینکه از این تعداد چقدرشون بخشیده میشن نمیدونم اما حالا میخوام از آدمای خوبی که تو این یکسال باهام بودن بگم(جدای از ادمایی که تو وبلاگ باهاشون آشنا شدم چون تو 2 تا پست ازتون تشکر کردم و باز هم اینکار رو میکنم)

 

1.      پیمان چون بهم نشون داد تو دنیا هنوز هم پیدا میشن آدمایی که بدون عشق هم کمکت میکنن

2.      پدرام چون بهم نشون داد گذشتن از عشق برای اینکه منطق چیز دیگه ای میگه گاهی چیز خوبیه(ما با هم هیچ آینده ای نداریم)

3.   خانم دارایی چون تو سفر مشهدی که داشتیم بهم نشون داد آدمایی هستن که تو محیط کار خوب نیستن اما تو سفر و جاهای دیگه زندگی خوب هستن

4.   آقای نوری چون بهم نشون داد قدردانی و دونستن قدر خبرنگار و هواشو داشتن یعنی چی.در یک کلمه امنیت شغلی رو برام تا حدی معنا کرد

5.      خانم کابلی مسئول یه خبرگذاری دیگه چون بهم معنای اعتماد در کار رو یاد داد

خب اینا هم کسایی بودن بهم چیزای با ارزشی یاد دادن.

نمیدونم توانایی بخشش اینهمه آدم رو دارم یا توانایی جبران کردن محبت و خوبیه اون دسته دوم.

اما اینو میدونم که تا خودمو نبخشم نمیتونم کس دیگه ای رو ببخشم.و من هنوز به این نتیجه نرسیدم که قابل بخشش و قابل دوست داشتن هستم.

 

 

 

 

 

 

 

یه نفر بیاد به من بگه من چقدر دوست داشتنی هستم