امروز را چکونه گذراندیم؟

امروز مدیر کل ارشاد اینجا با خبرنگارا نشست داشت .ئاسه اینکه ببینن مشکل ماها چیه.قول یه وام 500 هزار تومنی و دادن.نمیدونم آیا با یه وام با یه سفر مشهد با یه دوره کلاس آموزشی و با اضافه کردن اعلام وصول نشریات چیزی حل میشه؟

فکر نمیکنم چون مشکل ما اینه که کسی ما رو حساب نمیکنه. کسی قبول نداره که ماییم که داریم کارا رو راه میندازیم.نه مدیر مسئول نه سردبیر.آره میشه از خبرگزاریا خبرارو گرفت.اما همه میدونن ارزش یه خبر تولیدی خیلی خیلی بیشتر از یه خبر اینترنتیه.همه میدونن اگه خبرنگار نباشه که دنبال خبر نباشه........

تو اون خبرگزاریا هم بالأخره خبرنگار لازمه.بابا به خدا ما هم آدمیم.مگه چی میخوایم؟

امنیت شغلی،که افغانیایی که تو ایران کار میکنن هم دارن.

درآمد ثابت،اونم نه زیاد حتی اگه طبق قانون کار هم باشه نه فقط تابع یه قانونی باشه

بیمه ،نه اینکه خودمون هزینه بدیم.بابا اونم راضی هستیم فط وقت نامه دادن الکی بهونه نیارن یا هر 6ماه یه بار نندازن بیرون خبرنگارشونو.

اینا انگار توقعات زیادیه چون هنوز بعد اینهمه سال حتی یکیشم حل نشده. البته هستن نشریاتی که خوب با بجه هاشون تا میکنن.اما من ندیدم.همه دارن مینالن.کسی نیست بگه راضیم.

من یکی که دیگه داره بهم خیلی فشار میاد. دارم می برم.احساس میکنم دیگه به جایی رسیدم که نزدیکه جا بزنم.

نمیتونم تحمل کنم که هر کی سیاسی کاره بیاد سر کار یه نشریه بزنه و بعد تتتتتتتتررررررر بزنه به هیکل هرچی خبرنگاره. نه اینکه همه خبرنگارا درست باشن،نه اما خوب دیگه اینم یه جور دنیاس دیگه.

یه کار دیگه هم کردم.مدیر خبرگزاریو در حد جنون عصبانی کردم.مثل یه احمق کارمو درست انجام ندادم.تازه انتظار داشتم ازم تعریفم بکنه.

این یعنی بد بیاری.

زندگی بدترین هدیه ی عمرم بود.شغلم نفرت انگیز چیزیه که عاشقشم و خانوادم اجباریترین انتخاب زندگیمه.

چقدر یه خبرنگار میتونه بد بخت باشه که وقتب خودش از یه کاری میاد بیرون بگن بیرونش کردیم.بگن بدردمون نمیخورد در حالیکه بیشترین بازده کاریو براشون داشتی.بکن خودش اومد بتوجودیکه اومدن دنبالت. اینا تو قامو من یعنی دروغ نمیدونم بقیه ی دنیا چه معنی ای میده.اما اینجا تو ذهن من یعنی دروغ.

عصبانی ترین وضعیت ممکنه رو دارم

نبض جسد

حس یه مرده رو دارم که داره راه میره. این مدت زیادی شعار دادم.

احساس وابستگی شدیدی دارم به اون پسر کوچولویی که بهم گفته دوسم داره.من خیلی وقته بهش به عنوان یه داداش علاقه دارم.فقط یه برادر کوچولو که مغزش خوب کار میکرد.خیلی کمکم کرد.اینجور وقتا که گرفته و عاصی بودم اون بهم کمک میکرد. اما الان بخاطر اینکه میگه ما هیچ تناسبی با هم نداریم رابطه رو قطع کرده.به نظر میاد کاملا عقلانی و درست رفتار کرده.اما این وسط من دارم فنا میشم.آخه من الان با کی حرف بزنم؟ کی بهم بگه: هلیا خیلی خنگی!!!!!! کی بگه وااااااای ی ی ی ی هلیا فهمیدی چی شد؟ هلیا واسم قصه بگو.چی داداش؟ سال 40 بود اونروزا از این خبرا نبود........

با صدایی که جون میداد واسه گویندگی رادیو و تلویزیون.چقدر سعی کردم مجبورش کنم بره یه تست صدا بده اما نرفت.صدای رادیو فونیکی داشت.اگه بتونم عکسشو میذارم .

امروز رفتیم واسه نمایشگاه مطبوعات غرفه مونو بچینیم. از ساعت 12 تا حالا .الانم خیلی گرسنمه.اما خونه چیزی واسه خوردن نیست. حتی ناهارم درست نکرده بودن.سرم به شدت درد میکنه و چشمام داره میسوزه.

میدونم گرسنگی و خستگی بهونس. دلم سوخته که دارم بهونه میگیرم.

 

 

من اگه کسی رو داشتم،دیگه در به در نبودم

با غم و غربت و اندوه دیگه همسفر نبودم

اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمیکردم

توی این حصار پر درد با غمت سر نمیکردم،نمیکردم.

کولی شب زده بودم پشت گریه صدات کردم

از پس آینه اشک تا همیشه نگات کردم

اگه عشق معنای مرگه مسلخ پائیز و برگه

قصه عشق و حقیقت قصه ی گل و تگرگه

آخه دردم درد تو بود،درد دور از من و ما بود

شکل تنهایی و غربت،سرنوشت آدما بود

 با چشات دنیا رو دیدم،حتی من فردا رو دیدم

توی قلب قطره بودم،با تو من دریا رو دیدم، دریا رو دیدم

کولی شب زده بودم پشت گریه صدات کردم

از پس آینه اشک تا همیشه نگات کردم

اگه عشق معنای مرگه مسلخ پائیز و برگه

قصه عشق و حقیقت قصه ی گل و تگرگه

آهنگیه که چند وقت پیش خیلی تصادفی تو سی دی هام پیداش کردم. از همایونه و نمیدونم جدیده یا نه.اما هرچی هست به حال و هوای الان من میخوره.یا این آهنگ محسن یاحقی:

 

من با یه دنیا خاطره تو،تو به من گفتی برو من چه جوری جدا شم از تو؟

من میخوام از دنیا برم تو میگی تنهایی برو من میمیرم جدا شم از تو

من با دلی خون از غم تو چی میشه بمونی با من؟نگو شرم میکنم از تو

من با خودم میگم دل تو چرا بد میکنه با من؟باشه دل میکنم از تو

رفتم از شهر خدا ستاره چیدم واسه تو،تو ستارمو سوزوندی آخرش گفتی برو

آی دلت بسوزه بی رحم،تو اسیر دلتی،کاش میدینستی عزیزم اون ستاره خودتی

تو سوزوندی خودتو باخودت منم سوزوندی،کاشکی دل نداشتی وجاش توی قلب من میموندی.

 

مسخرس با اینکه میدونستم کلی دختر دورو برشن،اما هیچ وقت حسودی نکردم.آخه داداشی بود.فقط حس خواهر شوهری داشتم.هروقت یکی بهش میگفت نه عصبانی میشدم یا همچین چیزایی.کمیت دخترایی که باهاش بودن برام مهم نبود کیفیتشون مهم بود. این که با چه آدمایی هست ، چکار میکنه ، چطری روزاشو میگذرونه.همین ، اینا برام یعنی خواهر بزرگتر بودن.من 3تا برادرو خواهر کوچیکتر از خودم دارم برای اونا هم همین حسا رو دارم.

خدایا عشق چی بود تو دادی به بنده هات؟

چراهای زندگی من

امروز منتظر ترین روزم بود.قرار بود یه جلسه ای و پوشش بدم اما نشد.یعنی جلسه ای نبود که برم.خیلی حوصلم سر رفته.این ماه خیلی کم کار شدم.نمیدونم چرا.

نمیشه گفت تنبلی چون هنوزم با همون انرژی دارم کار میکنم.

شاید چون تعداد خبرنگارای  خبرگذاری زیاد شده دیگه به من چیزی نمیرسه.

به هرحال اینجا منبع درامد منه و باید بجنبم.باید برم دنبال خبرای تولیدی.

یه تصمیمی گرفتم.میخوام تمام ارتباطاتم رو قطع کنم. حداقل برای 2هفته و بعد فکر کنم به چرایی اتفاقاتی که افتاده.چرا پ.... اینقدر بد تا میکنه؟چرا یه پسر 18 ساله بهم میگه عاشقم شده؟چرا یه مرد 41 ساله ازم انتظارای ناجور داره و چرا وقتی همه اینا میرن و دوباره میان من همونجا منتظر ایستادم.چرا منم نمیرم.چه حسی بهم دست میده وقتی میان و من می پذیرمشون.چرا اینکارو انجام میدم.و چرا دارم مجموعه ای از ادمای غیر منطقی مشکل دار رو دور خودم جمع میکنم؟

 

باز هم دلم گرفته.از صبح تا حالا چند بار رنگ عوض کرده دلم.خوشحال و گرفته و مصمم و........

بیچاره هنوز سر در گمه که من میخوام چکار کنم.طفلک فکر کرده از بس خوشگلم میخوام برقصم.چقدر سادس دل من.

دلم تغییر میخواد.هم ظاهری هم باطنی.نیاز به عوض شدن رو تو خودم حس میکنم. اما اینکه نیاز به عوض شدن کی تبدیل میشه به تقاضابرای عوض شدن.به قول م..... الله اعلم.

 

                        .....................................................................................

این متن آهنگیه که 3سال پیش یه عاشق واسم خوند.اولین وآخرین آلبومش هم همین بود.آلبوم فریب که خیلی هم شناخته شده نبود و تو آهنگای پر سرو صدای حامد هاکان و محسن چاووشی و محسن یگانه گم شد.البته این یکی از آهنگای اون آلبومه.آهنگ من یکی دیگس که هر چی فکر میکنم یادم نمیاد کدومه!!!!!

 

 

 

نمیتونم نمیتونم خنده کنم،دلمو از غصه و غم کنده کنم

 آخه تنهام،آخه تنهام.

رفتی واز تو مونده یادگاریا،مرده عشق و مونده بی قراریا

آخه تنهام،آخه تنهام.

روزگار من دیگه به پای اون تباه شده

رنگ عشق ما دیگه تیره شده سیاه شده

دیگه تا آخر عمر تنهای تنها میمونم،

اونکه یار من بوده رفته و بی وفا شده

یه روز میاد دلت واسم داد بزنه

لبت فقط اسممو فریاد بزنه.

ولی دیره ولی دیره

بازم میاد روزی که بارون بباره

بخواد که عشق منو یادت بیاره

ولی دیره ولی دیره

نمیتونم نمیتونم خنده کنم،دلمو از غصه و غم کنده کنم

آخه تنهام،آخه تنهام.

                              .............................................................................

وقتی فکر میکنم چه آدمایی رو از دست دادم به خاطر هیچ و پوچ تا ته دلم میسوزه.وقتی یادم میاد بخاطر چه آدمایی زندگیمو تباه کردم خجالت میکشم ازخودم،خدای خودم،خانوادم که هیچی نمیدونن و همه کسایی که رو من به عنوان یه خانم سر به راه حساب میکنن.

الان دیگه سر به راه شدم تا حد زیادی اما گذشته ها چی میشه؟

آدم نباید با گذشته ها زندگی کنه اما نمیشه هم کامل حذفشون کرد که.بالأخره تا پدرو مادرت ازدواج نکنن که تو هم بدنیا نمیای.اما اونا هم میتونن در صورت اینکه  بفهمن انتخابشون اشتباهه از هم جدا شن.

رقص با زندگی

امروز یه روز برای زندگیه. باید زندگی کرد و زنده موند.

خیلی وقت پیش یه sms  اومده بود برام که جالب بود:اگر چه شاید زندگی اون جشنی نیست که تو میخوای..اما حالا که دعوت شدی تا میتونی زیبا برقص.

اونقدر زیبا که وقتی مهمونی رو ترک کردی به یاد همه بمونی،اگه خودت هم نموندی یاد رقصت بمونه.حالا هر مدلی میخواد باشه،ترکی،عربی،بابا کرم،هندی،تانگو،تاوسا،عربی،تکنو،mc و......هرچی فقط آزاد باش .

حقیقت اینه که خود من داشتم از سر کوچه رد میشدم .دیدم شلوغ پلوغه. اومدم و دیدم جشنه.چیزی نبود که من میخواستم.لباس مناسب نداشتم.بی آرایشو بزک دوزک.نشستم و تمام مدت غر زدم.از همه چی ایراد گرفتم غافل از اینکه خودم اومدم.خودم خواستم و خود کرده را تدبیر نیست.اگر هم رقصیدم نا ساز بود.عربی درخواست میکردم و ترکی میرقصیدم و غر میزدم بلد نیستن بزنن.

اما الان دیگه از این همه بی برنامگی خستم.میخوام ریتمیک برقصم تا تو خاطره ها بمونم.میدونم که میتونم.

من تواناییهای زیادی دارم.نه اینکه خودم بگم و نه اینکه اعتماد به نفس کاذب داشته باشم. نه.اینو نتیجه ی تست های مختلف استعداد سنجی و رغبت سنجی و ...... نشون میده.من جزو اون دسته از آدمام که دست به هر کاری بزنن به شرط پشتکار و علاقه میتونن موفق باشن.

پس با اینهمه توانایی و استعدا چرا زیبا نرقصم؟

چرا منتظر باشم که یکی دیگه باهام همراهی کنه و اگه نکرد نباشم.من خودم تأیین میکنم که کی و کجا و با کی برقصم. الان هم دارم بدون پارتنر میرقصم.

تازه اولشه ببینین بعد چه میکنم. میدونم که میتونم تو ذهن ها بمونم. تصمیم دارم بمونم اما نه بخاطر رقصهای جلف بلکه بخاطر زیباترین رقصها.البته با کمک خدا

پیش تر می آیم نزدیک تر شانه به شانه ات به زیر چتر زیر باران نم نم بهار ... ترس از خیس شدن بهانه است

واااااااااااااااایییییییییییییییی کلی خوشحالم.مثل این ندیده ها.الان رفتم نظراتی و که داده بودین و دیدم.مرسی فک نمیکردم کسی وبلاگمو بخونه.

کمممممممممممممممممممککککککککککککککککک

امروز جمعس.هیچ خبری هیچ جا نیست.شایدم هست و آقای مدیر بهم چیزی نگفت.آخه میدونه سرما خوردم.خودم مطمئنم که این سرما خوردگی نیست،بلبکه یه جور تطبیق بدنمه با اوضاع روحی.

از3شنبه تا حالا 2تا شوک روحی بزرگ داشتم.که نتونستم خودمو باهاش وفق بدم پس سرما خوردگی چندان تعجبی هم نداره.

من معتقدم وضعیت روحی آدم با وضعیت جسمیش رابطه مستقیم داره.مثلا وقتی ذهنت مشغوله و اونقدر درگیری که هیچی واست مهم نیست،سرما میخوری.

البته این اعتقادات من مستقیما برداشته از کتاب(شفای زندگی اثر لوئیز ل هی)هست توصیه میکنم حتما بخونیدش.

قبلا اونقدی به این چیزا اعتقاد نداشتم اما از وقتی با چند تا جمله تأکیدی تونستم سر دردای شدیدمو تا حدی معالجه کنم وسرما خوردگیها و دندون دردای آزار دهندمو معتقد شدم.نه اینکه الان هیچ مرضی نداشته باشم نه،اما الان میدونم دلیل روحی دردام چیه و شروع میکنم به درمان درد اصلی.الان میدونم که ذهنم وفکرم خیلی مشغوله وچیزای مختلفی هست که بهشون فکر میکنم.پ....،کارم،ابراز عشق یه پسر 17 ساله و بعدش غیب زدنش.اظهار عشق یه مرد 41 ساله اما  دور و مطلقه(طلاق گرفته ،یه دختر داره که پیش مادرش زندگی میکنه،مطلقه که فقط واسه خانما نیست).وپایداری یه عاشق قدیمی باوجودیکه فهمید من و دوستش بهش خیانت کردیم.

انگار باید روش زندگیمو عوض کنم.همونقدر که تو کار دارم پیشرفت میکنم تو زندگی دارم پسرفت میکنم.

چرا هرچی آدم مشکل داره به پست من میخوره؟

فکر نمیکنم اونقدیم بد باشم.پس چرا اینجوری میشه؟چرا هرکی به من میرسه یه مشکلی داره؟یا دنبال یه پناهگاهه،یا تنهاس،یا آدم ببخشید لاشی و هرزه ایه و میخواد با من ثابت کنه که نیست.و تنها کسی که این وسط میبازه منم.منم که با پاکبازی باهاش میمونم و وقتی مشکلش حل شد منو میذاره کنار.

ازتون خواهش میکنم بهم کمک کنین شاید شماها که خارج از محیط ذهنی من هستید بتونین بفهمین چرا.منتظر نظراتتون هستم.

اخباری داغ از......................

از22 بهمن دیگه هیچ خبری و اینجا نذاشتم.

خب 22 بهمن که همه میدونن چه خبره.اینجا که غلغله بود. دهنم سرویس شد تا یه جا واسه نشستن پیدا کردم و تونستم خبرو بنویسم.استاندار صحبت کرده بود.و صحبت از ارزشهایی بود که انقلاب برای ایران به بار آورده بود.حقیقتا قبول دارم خیلی وضعیتمون بهتر شده.

باید بگم من یه خبرنگار دولتی نیستم .عضو هیچ حزب و متمایل به هیچ جناهی هم نیستم. و فقط نظر خودمو مینویسم.برای من حقایق مهمند وچرایی قضایا.اینکه دولت اعلام میکنه اینقدر کار انجام شده یا فلان وبهمان کار رو انجام دادیم منو راضی نمیکنه.من هرچیزی و که ببینم قبول دارم. میبینم که ایرانی رو به پیشرفت داریم نه پیشرفته. میبینم که جاده های روستایی آسفالتن و هر ننه قمری از هر جای ایران میتونه یه سیستم بگیره و وصل بشه به اینترنت. این یعنی مخابرات هم هرجایی هست.میبینم که وقتی پارسال گاز قطع شد روستایی ها مینازیدن که گاز ما قطع نشد ما تو خونمون گرم بود. این یعنی گاز هم خیلی جاها هست.

من قبل از انقلاب نبودم و نمیتونم در باره ی اون زمان نظر بدم اما الان و که میبینم. میبینم که آمریکا و اسرائیل چه وضعیتی دارند وفلسطین و غزه چه وضعی.ایران برای حفظ تمامیت آب وخاکش چه میکنه و منافقا هر روز چه بر سر مناطق مختلف ایران میارن.خیلی از اخبار منتشر نمیشه که افکار عمومی متشنج نشه.چند نفر میدونن خرداد ماه پارسالم تو صحن گوهرشاد حرم امام رضا بمب گذاری کردن و طرف بدون اینکه کسی بدونه و بتونه کاری کنه دستگیر شد؟چند نفر میدونن خواننده های رپ زیر نظرن اما نه اینکه بگیر و ببند باشه و اعدام؟

دیروز هم جلسه ی بهره وری بود.(ای که الان گفتی یعنی چه؟)خودمم نمیفهمم. اما میدونم چیز بدرد بخوریه.اینم فهمیدم که اگه با همین سرعت انرژی بسوزونیم تا 1398 باید سوخت رو از خارج وارد کنیم و این یعنی وابستگی هر چه بیشتر به خارج و غرب.

با نگاهی به آینده درست مصرف کنیم.

 

آیا کسی هست که مرا یاری کند؟

دیشب باز هم شکستم.خورد شدم و تحقیری صد برابر اونچیزی که تا بحال شده بودم.

اگه سر شما شرط ببندن چه حسی بهتون دست میده؟

اگه بدونین فقط واسه رو کم کنی و شرط باهاتون دوست شدن چه حالی میشین؟

من دارم از شدت حقارت میسوزم. دارم آب میشم. دارم تبدیل میشم به یه کوه آتشفشان که هر لحظه امکان داره منفجر بشه.یا خودشو نابود کنه یا هر چی که سر راهشه بسوزونه و از بین ببره.

یعنی من اینقدر پستم که سرم شرط ببندن اونم نه برای خودم واسه اینکه روی یه نفر دیگه رو کم کنن و ثابت کنن که یه گاگول بیشتر نیست.این یعنی من هیچی نیستم.احساس میکنم تمام این 6 ماه بهم خندیده.و تو دلش هر چی فحش بوده بارم کرده.وای که چقدر ساده وبی شعورم من.چقدر مثبت فکر میکنم.

چرا تو دنیای من هیچ آدم بدی نیست؟ چرا بد ترین آدمها هم تو دنیای من میتونن خوب باشن؟چرا هیچ وقت فکر نمی کنم سلام گرگ بی طمع نیست؟چرا چرا چرا و هزاران چرای دیگه.

نفرین نمیکنم مثل همیشه.آه هم نمیکشم.مطمئنم خدا باز هم جوری میزنه پس گردنش که یادش بیاد چقدر بد کرده.نه حتی منتظر این هم نیستم.خدا  بابت خنگی من کسی رو تنبیه نمیکنه.

تا همین دیشب فکر میکردم یه درصد کوچیکی ممکنه تو دل پ.... جا داشته باشم.نه تو دلش نه اونجا جای س... ،اما بالأخره یه جایی  داشتم تو سرش.اما انگار  فقط تخیل قوی مغز بی مصرف من بود.

من به عنوان یک خبرنگار زیادی ساده و بی شعورم.

. ولی آخه خدایا دارم چوب سادگیمو می خورم.دارم بابت  چیزی عذاب میکشم که تو بهم ندادی.خدایا بازم پناه میارم به خودت.

 

گلادیاتور رو به مرگ

پ.... عزیزم تو هرکاری بخوای انجام میدی. احتیاجی به بهونه آوردن نیست.مگه وقتی بچه هامونو میریزی دور میپرسی میخوامشون؟نه کاریه که تو میخوای.مگه وقتی اونطور که من خوشم بیاد دستمو نمیگیری میپرسی حسم چیه؟

امشبم میتونستی به دوستت بگی فلان ساعت بیاد دنبالت میتونستی منو برسونی خونه.همونطور که من مهمترین قرار عمرمو بخاطر تو کوتاه کردم.اما تو حاضر نشدی بخاطر من ....................

آه که چقدر از خودم بدم میاد. از اینکه مثل یه جنس باهام رفتار میکنی از اینکه برام ارزش قائل نیستی چقدر عذاب میکشم.چقدر تحقیر میشم.چقدر باید تحمل کنم؟ وقتی از عشقت برام حرف میزنی،وقتی از کارای قدیمت صحبت میکنی از خودت میپرسی این آدم میخواد بشنوه؟میتونه بشنوه؟طاقت داره بشینه پیشت و تو از عشقت حرف بزنی اما دم نزنه. این بخدا عدالت نیست.بخدا سخته.

آه...............آه..................آه..........دارم میمیرم.اما نمیتونم بیشتر بخوام ازت.خودت فکر میکنی برام کم نذاشتی اما بخدا این چیزی که تو میزاری اصلا با چیزی که من میزارم قابل قیاس نیست.پ.....داری ذره ذره منو میکشی و میایستی به نظاره که چی؟

مثل سزارهای رومی به تماشای این گلادیاتور خسته نشستی که چی؟

این گلادیاتور خستس،زخمیه،تنهاست،خستس،با بیرحمی نگاش نکن.نذار بمیره.

چرا نمیخوای بفهمی این سربازپیر داره جون میکنه.

که هرچه کرد با من آن آشنا کرد.

آه راستی از طرف تو از خودم بابت اونهمه درد و عذاب عذرخواهی میکنم

باز هم شعار؟

امروز کلنگ دانشگاه جامع گلستان زمین خورد.قرار بود 2 تا وزیر بیان اما به دلیل بدی آب و هوا(؟؟؟؟؟؟؟؟؟)پروازشون کنسل شد(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

نمیدونم واقعا اینقد بد بود هوا ؟اینجا که نه گردو غباری و نه بارندگی ونه باد و بورانی حتما هوای تهران بد بود.حتی استاندار گلستانم هم نیومد.این دیگه آخره تعجبه.یعنی کجا میتونسته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این دانشگاه 75 هکتاری تو شهرستان سرخنکلاته داره ساخته میشه.18 تا دانشکده داره وپارک رشد و پارک علم و فن آوری.و هوار هکتار فضای سبز.فضای سبز قراره در 20 سال آماده بشه. احتمال میدم بچم بره اونجا.اما نه پسر من حتما باید دانشگاه تهران قبول شه(یکی نیست بگه  کو بابای بچه که داری حرص بچه رو میخوری)

خبر مهم دیگه اینکه (این جنبه شخصی داره)بالأخره ف.... رو بردم خبرگذاری. الان اونم خبرنگار یه خبرگذاریه نه یه هفته نامه که معلوم نیست آینده ای داره یا نه.اینجا حداقل بابت هر خبر یه پولی میگیره.اونجا باید دنبال یه آگهی باشیم اینجا  خبر قیمت داره.آدم در نقش یه خبرنگاره نه بازاریاب خبر تولید میکنی نه اینکه خبر کشی کنی.

پ.... امروز وقت نداشت باهام حتی حرف بزنه .....................................یعنی اگه س.. هم بهش زنگ بزنه وقت نداره؟ یعنی عدالت و رعایت میکنه؟منکه اینطور فکر نمیکنم

.شایدم زیادی حساسم.به هر حال من یه دوستم که  فقط گاهی وقتها یادم می افته(خوابمو ببینه،احساساتش گل کنه)

.به اینم راضیم.همونطور که عادت کردم به هیچکدوم از سوالام جواب نده ویا هی سر حرفاش نمونه.این نیز بگذرد....................

خونابه های یک مغز بیمار

امروز دفعه دومه که میام اینجا.اینجا دیگه بعد از ۲ روز شده خونم.

..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خستم از همه روزمرگی ها و تکرارها و تکرارها.چقدرباید یه روزو تکرار کرد کارو کارو کارو آخرشم نمیفهمی چکار کردی؟ و اصلا کارت به کسی نفع رسونده یا نه؟امروز جلسه ای بودم که تو استانداری برگزار شده بود.جمع شدن که تکلیف ۲۰ واحد خونه ای که قراره تو غزه بسازن و روشن کنن. از هر کسی یه مبلغی (بالای ۵ میلیون تومن) میگرفتن که ۵/۱ میلیارد دلار جور بشه.منم گزارش و گرفتمو فرستادم رفت حالا تو این فکرم که این خبر به درد کی میخوره؟  اصلا کسی فهمید؟

قراره هر استانی به تناسب موقعیتش یه تعداد خونه غزه بسازه.خود من که خبرنگارم تا امروز اینو نمیدونستم. کی و کجا تصویب شد؟

بماند که کلی سرگیجه و گیجی خودم دارم که داره از کار میندازتم.

از یه طرف تنهایی کشندس از اون طرف یکیو داری که مال تو نیست.نمیتونی جز روی کمکای ضربو شتمی روش حساب کنی (همون بادی گارد خودمون) که باید یه جور تلافی کنیو بازم خدا امواتشو بیامرزه

و دیگه اینکه (دلم گرفته از این دنیا دلم تنگ است      میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است.)

بدیش اینه که کسیو پیدا نمیکنم که بخواد دلتنگیامو تحمل کنه،گریه های گاه و بی گاهمو.حتی همین پ...ن هم که امروز تو بغلش داشتم گریه میکردم درک نکرد و فقط گفت آروم باش،همین الانم بغضم داره می ترکه، نمیدونم دقیقا چمه؟فقط میدونم تنهایی شدیدا داره پاشو رو گلوم فشار میده.خدایا نجاتم بده.

یه روز مثل همه روزا

امروز هم یه روزی بود مثل همه روزا آفای نوری  از خط بدم گله کرد اما باز واسه فردا بهم م‌اموریت کاری داد نمیدونم چرا اینقد بد قلقه اما من ادامه میدم.

امروز فهمیدم ائمه جمعه و نماینده ولایت فقیه اونقدی هم که میگن خشک و بی روح نیستن. آیت ا... نورمفیدی منظورمه گلستانیا میشنسنش. ممکنه خیلی حرفا ژشتش باشه اما آخوند خوبیه. نه اینکه بگم من آدم فوق العاده مذهبیی هستمُنه اتفاقا خیلی جاها میلغزم.من معتقدم آدما چند وجهینُنه سفید سفید نه سیاه سیاه .

دیگه اینکه منم مثل خیلیا یکیو دارم که از جنس مخالفمه.امروز دیدمش هرچند دیشب بدجور ضد حال زد اما امروز در عوض اونقد بد شدم که اون قاطی کردو فقط دست روم بلند نکرد. حیف نمیشه دوستش داشت............. اگر میشد اونقد عاشقش میبودمو اونقد عاشقش میکردم که..................

خدایا کمکم کن راه درستو پیدا کنم

امروز هم یه روزیه


سلام

 این اولین وبلاگ منه.من خبرنگار هستم و تو یه خبرگذاری فعالیت میکنم.

امشب دلم خیلی گرفته .دلم میخواست با یکی حرف بزنم اما...........کسی فکر میکردم باهاش راحتم قالم گذاشت.اومدم نت اما اینجا هم کسی نبود.دوست دارم تند تند بیام و به روز کنم وبلاگمو اما امان از دست مدیرمون اونقدر کار بهمون میده که..............خب واسه امشب کافیه.فعلا بای.