پست آخر

سلام.

امروز میخواستم اینجا رو حذف کنم.اما دیدم نمیتونم.برام امکان نداره.با وجودیکه هیچی نذاشتن.

نگهش میدارم.اما هیچی توش نمیزارم.یعنی آپ نمیشه.اینطوری دوستامم میتونن پیدام کنن.یا اینکه هر کی آپ شد میفهمم.برمیگردم با یه وب جدید.

بازی

از طرف نازیلای عزیزم(دختری از جنس جک و جونور)به یه بازی دعوت شدم.باید 5 تا از اخلاق و رفتارم  رو بنویسم

1.خیلی مغرورم.خیلی.(خب چیه؟همه ی مردادیا مغرورن)اونقدر که گاهی خودمم شک میکنم که آیا اصلا من قلبی هم دارم؟وای به روزی که غرورم رو بشکنم.خودم نه کس دیگه.اون وقته که حتی حاضرم به دست و پای طرفم هم بیفتم.و فقط دو بار و برای دو نفر این کارو کردم.اگه کسی غرورمو بشکنه به بدترین وجه مجازات میشه.(کی بود گفت خشن؟)

2.خیلی لوسم.یعنی در حد دکترا.من یه چی میگم تو یه چی میشنوی.

3 برعکس مطالبی که اینجا میزارم و ملت فکر میکنن خیلی دپرس و غمناکم تو زندگی واقعی صدای خنده هام دنیا رو ورداشته.راستشو بگم اینجا رو ساختم واسه اینکه چیزایی که ذهنم رو مشغول کرده بنویسم تا بهشون خیلی فکر نکنم.خب تا حد زیادی هم نتیجه داده.این مسئله رو دو سه نفر میتونن تایید کنن.اما من جواز ندارم اسمشونو بیارم.به جان بچم.

4.عاشق کتاب خوندنم.اونقدر که میتونم در حدو اندازه های خوره ظاهر بشم.معمولا کتابی رو که دوست داشته باشم در عرض یک روز تموم میکنم.مگه اینکه بخوام کم کم بخونم تا وقتم پر بشه.اما معمولا زود تند سریع می خونم.(کی بود گفت کرم کتاب؟)

5.دوست داشتن برام معنایی نداره.آدما دو دسته هستن برام.کسایی که ازشون خوشم نمیاد و کسایی که ازشون خوشم میاد.تا جایی که میدونم معنای عشق رو هم نمیدونم.اصلا تو برنامه ی من تعریف نشدن.وقتی میگم عاشق یکی هستم یعنی اینکه ازش خوشم میاد و اونقدر بهش عادت کردم که اگه نباشه انگار یه چی گم کردم..همین.این یعنی عشقه؟

6.خب اینجا از حق وتو استفاده میکنم.5 تا رو وتو میکنم یکی اضافه.خیلی هم حسودم.چشم ندارم ببینم کسی که یه زمانی با من بوده(دختر پسر فرقی نداره)با یکی دیگس یا با یکی دیگه گرم گرفته.دیوونه میشم .البت بگم فقط در مورد آدما اینجوریما.

7.بزارین هفتمیشو هم بگم دیگه.برای اطرافیانم سنگ صبورم.یه جورایی نقش یه مشاور رو ایفا میکنم.و راز نگه دار خوبی هستم.همیشه همینطور بوده.اما وقتی من میخوام با کسی حرف بزنم خب برام سخته چون انگار منو درک نمیکنن.

حالا کسایی که به این بازی دعوت میکنم

1.تی تی

2 پدرام

3 سامان یه عاشق

4 سیتارا

۵شازده کوچولو

6.میخوام جر زنی کنم فی فی

احتمال میدم از کسایی که دعوتشون کردم کسی بازی نکنه.خب اشکال نداره میسوزیم و میسازیم.خیلی های دیگه بودن.اما چون صد در صد مطمئن بودم بازی نمیکنن اسمشونو نیاوردم خب ناراحت نشین دیگه.

به جان بچم.

یه نوشته ی تاریخ مصرف گذشته

چهارمین نمایشگاه بزرگ کتاب استان گلستان هم به پایان رسید.در حقیقت در اول دی ماه به پایان رسید.

این نمایشگاه در کنار اینکه یک نمایشگاه بزرگ و یک نقطه ی عطف برای کتاب خوانهای استان و علی الخصوص شهر گرگان بود نقاط ضعفی هم داشت.

یکی اینکه انتشارات بزرگی مثل نشر امیر کبیر که سال فبل حضور داشت امسال شرکت نکرده بودند.و نبود  این انتشارات معتبر کاملا حس میشد.دوم اینکه مثل 3 دوره ی قبل امسال هم برای تخفیف دادن به خریداران این کالای فرهنگی بن هایی با 20 درصد تخفیف به مردم ارائه میشد.تا اینجای کار خوب بود اما نکته ی منفی این بود که این بن ها که بصورت کار الکترونیکی از طرف بانک صادرات ارائه میشد محدودیت سقف داشت.به این صورت که بر مبنای سطح تحصیلات افراد تا 50 هزار تومان بن ارائه میشد.برای فوق لیسانس و بالاتر 50 هزار تومان ،برای لیسانس 40 هزار تومانبرای فوق دیپلم 20 یا 30 هزار تومان دی÷لم 20 هزار تومان و افراد بالای 14 سال تا دیپلم 10 هزار تومان.و این کارت بانکها در ازای ارائه ی کارت ملی یا شناسنامه داده میشد.در صورتیکه فردی به مبالغ بالاتری احتیاج داشت باید کارت ملی یا شناسنامه ی دیگری را ارائه می داد.در روز پنجم هم سیستم کارت خوان بانک صاردات از کار افتاده بود و در نوبت بعد از ظهر هم این مشکل ادامه داشت.در سال قبل که این محدودیت وجود نداشت شاهد خرید مبالغ بالای 100 هزار تومان بن کتاب بودیم.اما امسال تا حدی این امکان خرید پایینتر آمد.غرفه داران و فروشندگان هم از این اقدام نماراضی به نظر میرسیدند.

از نقاط مثبت دیگر این نمایشگاهها تخفیف 40 درصدی برای خریداران است که خود مشوق بزرگی است.البته اگر میشد از بن های کتاب به حد دلخواه استفاده کرد.که در غیر اینصورت تنها 20 درصد تخفیف از سوی انتشارات داده میشد.

نکته  ی منفی دیگر نمایشگاه نبود کتابهای عمومی برای مقاطع تحصیلی بالای لیسانس بود.در گفتگو با یک استاد رشته ی ادبیات فارسی  با اشاره به نکاتی مثل  نبود انتشارات  قدرتمند گفت برای سطح تحصیلات بالاتر از لیسانس کتابی پیدا نکردم.

نکته ی دیگری که به چشم میخورد ارائه ی کتابهایی مثل دیوان حافظ یا شاهنامه با صفحه آرایی و جلدهایی شکیل و زیبا بود.و البته قرآنهای زیبا.

در پایان امیدواریم در سالهای بعد  هم برپایی این نمایشگاه و نمایشگاههایی اینگونه ادامه داشته باشد و البته ضعفهایش نیز برطرف گردد.

پ.ن.1.آیکون جیگیل بانو وقتی فرهنگی میشود

پ.ن.2میدونم به نمایشگاه همه جانبه و تمام و کمال نپرداختم.اگه میخواستم این کار رو بکنم باید یه گزارش دنباله دار می نوشتم که از حوصله خودم حداقل خارج بود

پ.ن.3 به نظر من وزارت ارشاد به جای اینکه فرهنگ کتاب خوانی رو بالا ببره با تعیین سقف برای استفاده از تخفیفها بیشتربه این فرهنگ ضعیف و لرزان ضربه زد.

پ.ن.4 خود من نتونستم یه رمان خوب پیدا کنم که قبلا نخونده باشمش.بخاطر تحصیل تو رشته ی ادبیات فارسی و بخاطر علاقم به کتاب کلی رمان(نه صرفا عشقی و آبکی) خوندم و الان به جایی رسیدم که طبعم هر کتاب جینگیلی مستونی رو قبول نمیکنه و حتما باید کتابی باشه که سرش به تنش بیرزه.اینم از مشکلات مطالعه ی زیاد.)

پ.ن.5.این پست تارخ مصرف گذشته شده و صرفا برای دست گرمی نوشته شده.

من و پیمان 4

این آخرین قسمت ماجرای من و پیمان هست.البته باید اعتراف کنم این قسمت رو خیلی با حوصله ننوشتم و یه توضیح اجمالی دادم.اقرار به خطاهای گذشته کار آسونی نیست.خوب اینم یه نوع اقراره دیگه.

 

پیمان تو تابستون سرمای وحشتناکی خورده بود.تب و لرز شدید طوریکه کار به بیمارستان و سرم واینا کشید.گفت من همون پیمانم.همونی که ازش نفرت داری.نمیخواستم بهت بگم.میخواستم ببرمت خونه ویه بلایی سرت بیارم.اما یه دفعه بدون هیچ دلیل خاصی مریض شدم.در عرض یک ربع دیگه نتونستم رو پام وایسم.همش فکر میکنم آهت منو گرفته.اون دفعه هم بلایی سرم اومد که تا زندم یادم نمیره.حلالم کن.مونده بودم.اصلا تو کتم نمیرفت که اینجوری حرف بزنه.بگذریم.ارتباطمون کجدارو مریض ادامه پیدا کرد.سعی میکردم نفرتمو نشون ندم.اونم قسم خورده بود و قول داده بود که کاری بهم نداشته باشه.اون مریضی بدجور ترسونده بودش.مامانم همون روزا بیمارستان بستری شد.جهان زنگ زد.تو بیمارستان باهام قرار گذاشت و پیمانم همون شب گفت میاد بیمارستان که تنها نباشم.(شب قرار بود من پیش مامان بمونم)دوتایی باهم اومدن.جهان نامردی نکرده بود و به پیمان گفته بود.اونم قاطی کردو باهام قهر کرد.اونشب هر جور بود باهاش آشتی کردم.دوست نداشتم از دست بدمش.وقتی کنارش راه میرفتم احساس امنیت میکردم.حس خوشایندی بود که کسی جرات نکنه حتی نگات کنه در حالی که وقتی تنهایی میخوان با نگاهاشون بخورنت.حس قشنگیه وقتی با کسی راه میری که میدونی مواظبته که حتی سنگ هم جلو پات نباشه.چند وقتی گذشت.کم کم به پیمان اعتماد کردم.دست از پا خطا نمیکرد و ارتباط دوستانه ی قشنگی داشتیم.همه چیو به هم میگفتیم.همون روزا بود که اعتراف کرد دختری به اسم سحر هست که عاشقشه و قصد ازدواج باهاشو داره.من شدم سنگ صبور و مشاورش.گذشت تا اینکه یه روز جهان زنگ زد گفت بیا خونمون.گفتم نمیام.گفت نیای آبروتو میبرم.گفتم چیزی نداری.گفت  صدای ضبط شده،عکس و فیلم ازت دارم.تو خونه ی ما کنار من.پیمان اینجا بود که وارد گود شد.عکس و فیلم و نوار ضبط شده و همه چیو ازش گرفت.البته اینا توضیحات بیشتری داره اما دیگه داره زیاد میشه.حس میکردم بهش مدیونم.چند بار میخواستم تموم کنم اما میدیدم دستم زیر سنگشه.میدیدم که دوستای لاشخور جهان دنبالمن و همه یه فکر بیشتر ندارن.س.ک.س.و پیمان تنها کسی بود که فقط با گفتن اینکه من باهاشم جلوی همه می ایستاد.همه ی دوستا و آشناها ازش حساب می بردن.ومنم میدونستم اگه دوستاش بفهمن منو کنار گذاشته کارم تمومه.پیمان آدم بد اخلاق و گاهی هرزه ای بود اما خوبی هم داشت.ته دلش هیچی نبود.هر وقت کار بدی میکرد سریع عذاب وجدان میگرفت و به غلط کردن می افتاد.اونوقت من باید آرومش میکردم.کم پیش می اومد بهم بگه تو همیشه شما بودم.جلوی دوستاش طوری باهام رفتار میکرد که انگار عاشقمه.همیشه میگفت اگه مشکلی هست واسه تو و منه نه دیگران.تو مدتی که باهاش بودم چندین بار پیش اومد تو خونه باهاش بودم و دوستاشم بودن.اما هیچ کس جرات نمیکرد حتی نگام کنه.حتی یه بار جهان هم اونجا بود اما تمام مدت سرش پایین بود.بعد هم که دید جهان دست بردار نیست گفت تریپ لاو ورداشته و میخواد باهام ازدواج کنه.

اون اوائل ازش متنفر بودم.اما کم کم  که شناختمش ازش خوشم اومد و اون آخرا دیگه دوستش داشتم.یه عشق ممنوع که می دونستم مال من نیست.دوره ای که با جهان بودم شیرین ترین دوره ی زندگیم بود.اما دوستی با پیمان پر از آرامش بود و امنیت.وقتی سرمو میزاشتم رو بازوشو میخوابیدم واون بالاسرم سیگار میکشید و دودشو اونور میداد بیرون که من اذیت نشم کلی حس خوب بهم دست میداد.هر وقت حرصشو در می آوردم میگفت جیگیل میزنم لهت میکنما.یه خوبی دیگه ای هم که داشت این بود که همیشه رو حرفی که میزد بود.سرش میرفت حرفش نمیرفت.هنوزم همونطوره.

الان دیگه دوسنش ندارم.و بهش فکر نمیکنم.در حقیقت دیگه هیچ حسی بهش ندارم.امیدوارم خدا عاقلش کنه و با سحرش خوشبخت شه.

من و پیمان 3

گفتم تو رو خدا کاری باهام نداشته باش.جهان داشت درو از جا میکند.پیمان اومد جلو دستشو گذاشت رو صورتم و گفت کسی تا حالا بهت گفته چقدر س.ک.س.ی هستی؟سر تکون دادم.اشکام همینطور میریخت.دل تو دلم نبود.یهو موهامو گرفت تو دستش و کشید و گفت این دفعه کاریت ندارم.انگار خیلی همو دوست دارین.هم تو گریه میکنی هم اون جهان آشغال. ولم کرد درو باز کردو رفت بیرون.جهان پرید تو اتاق.بدی ماجرا اینجا بود که جای انگشتای پیمان رو صورت من بود و بلوزش هم تو اتاق افتاده بود.بعدها همین باعث شد جهان فکر کنه پیمان کار خودشو کرده.گریم شدیدتر شد.جهان واسه اولین بار بغلم کرد. و رو به پیمان داد زد پیمان میکشمت.میکشمت پیمان.هنوز از یاد اوری اون لحظات مو به تنم سیخ میشه و بغض میکنم.هر کاری کرد گریم بند نیومد.پیمان هم هی می اومد تو اتاق و میرفت بیرون.اونقدر مست بود که یادش نمیموند میاد که بلوزشو ور داره.بعد که پیمان رفت جهان بلندم کرد صورتمو شست  ونشست کنارم.کلی عذر خواهی کرد.یه ساعت بعد برگشتم خونه.از شدت ترس تب و لرز کردم و 2 روز افتادم.دو هفته بعد باز دعوامون شد.بعد از اون قضیه اعصاب هر دومون بهم ریخته بود.هر دو عذاب وجدان داشتیم.من نمیتونستم جهان رو ببخشم.میگفتم وقتی میام پیشت یعنی تو مسئولی مواظب من باشی اونوقت همچین چیزی پیش میاد.تا آخرش یه روز گفت:تا حالا به روت نیاوردم.میگی پیمان و تو کاری نکردین.ولی پیمان لخت بود که از اتاق رفت بیرون.شاید مقاومت کردی چون زده زیر گوشت اما وا دادی.اون روز به جرم نکرده محاکمه شدم و جهان رفت.

تا چند ماه تنها بودم و به خاطر این اتهام ناراحت.من بارها ثابت کرده بودم بهش وفادارم.اما همون دروغا باعث شده بود جهان بهم بد بین بشه.تو اردیبهشت بود که ازش جدا شدم.و تو شهریور ماه بود که یه مزاحم تلفنی سمج پیدا کردم.البته بعد از جهان کلی مزاحم داشتم که همشون از دوستاش بودن.اما وقتی رو نمیدیدن میرفتن.دیگه از تنهایی خسته شده بودم.و به شدت احساس میکردم باید با یه نفر باشم.مزاحمی که تو شهریور پیداش شد دم از تنهایی میزد.و اینکه از صدام خوشش اومده واونم گرگان تنهاست و از همه مهمتر همشهری خودم بود.همشهری که نه کرجی بود.اما کرج خب به تهران نزدیکه دیگه.کم کم بهش عادت کردم.هر جور که میروندمش ازیه راه دیگه وارد میشد.شیرین و دوست داشتنی بود.تا اینکه آخرای شهریور گفت پاشو بیا خونم ببینمت.قبول نکردم.هی اصرار کرد اما زیر بار نرفتم.دلیل نداشت برم خونه کسی که نمیشناختم.راضی شد بیرون قرار بزاریم.جلوی هتل راه و ماه .شهریور86 بود.ساعت 11 صبح.دیدمش.از دور برام آشنا بود یه بچه فشن جقله.اومد جلو دستمو بلند کردم که بزنم زیر گوشش.اما تو خیابون نمیشد.خود نکبتش بود.کلی شر و ور تحویلش دادم.اما اصرار میکرد که جهان رو نمیشناسه.اسمش پیمان نیست مجیده.اصلا با گرگانیها دوست نیست.اونقدر اصرار داشت رو حرفاش که منم شک کردم.اما تا 95 درصد مطمئن بودم این همون پیمانه.

چند روز گذشت.یه روز دیدم زنگ زد. .تو تابستون سرمای وحشتناکی خورده بود.تب و لرز شدید طوریکه کار به بیمارستان و سرم واینا کشیده بود.گفت من همون پیمانم.

 

 

قسمت چهرم که قسمت آخر هم هست رو بعد از تاسوعا و عاشورا میزارم.این دو روز رو به همه تسلیت میگم.