تا جایی که یادم میاد خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم.

امروز اما(امروز که نه چند روزی میشه)دلم به شدت گرفته بود.شدت که می گم یعنی فرای اون چیزی که الان بتونم تحمل کنم.اما نه به اون اندازه ای هم که قبلا بود.

شدیدا احساس دلتنگی می کنم.احساس تنهایی.احساس اینکه کسی نیست که بتونم باهاش حرف بزنم.

نه اینکه نباشه هست اما درک متقابلی وجود نداره.

تو همین شهر خراب شده چند نفری هستن که بتونم بهشون زنگ بزنم و شاید حتی یک ساعتی رو باهاشون حرف بزنم اما کیفیت مهمتره.

به هر کدوم بخوام زنگ یزنم چند تا ستاریو و دیالوگ بیشتر نداریم.

1.تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه اونم شروع می کنه که آره دل منم گرفته و چقدر هم گرفته و.

2. تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه.میگه چرا؟میگم تنهام کسی رو ندارم.میگه ای بابا من که کسی رو دارم چه غلطی کردم که............بعدم شروع می کنه از دوست پسر احمق داهاتیش صحبت می کنه که حتی عرضه نداره روز مثلا ولنتاین یادش باشه دیگه هدیه و لاو ترکوندن پیشکش.

3. تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه.اونم شروع می کنه از دلتنگیاش حرف زدن.(فرقش با گزیه ی 1 اینه که اون مجرده این متاهل)

4.دقیقا گزینه 2 با تفاوت اینکه گزینه ی دو مجرده و گزینه ی 4 متاهل.تفاوت دیگه اینه که گزینه ی 4 اصلا از همسرش ناراضی نیست بلکه فامیل همسرش دهاتی و نفهمند.

5. تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه.یاد غم و غصه های خودش می افته و شروع می کنه از دارو و درمان و بچه دار نشدن و چاق شدنش بر اثر دارو درمانی میگه.

6. تا من بیام حرف بزنم و بگم دلم گرفته.دلم تنگه.اونم سر درد و دلش باز میشه .و شروع می کنه از مسئولین نشریه ای که توش کار می کنه بد گفتن(البته حق هم داره ها آدمای مزخرفین.حاضرم هر وقتی که بخواد بشینیم شونصد ساعت غیبت و بدگویی کنیم ازشون اما الان نه لطفا)

اینجوریه که قید تماس گرفتن با همشونو می زنم و میشینم گوشه ی اتاق .دیگه اخر فعالیتم اینه که پتومو بکشم رو سرم و خودمو زیرش مچاله کنم.(فعالیتش اینه که سعی می کنم از اون حالت مچالگی بیرون نیام)

این چند روزه ی تعطیلی(از 24بهمن تا الان)می خواستم تمام وقتمو استراحت کنم.بدون هیچ فعالیت مطالعاتی یا هر چیزی غیر از خوابیدن.اما تنها کاری که نکردم همون خواب بوده.تمام مدت پای کامپیوتر بودم و در حال خوندن آرشیو وبلاگای مورد علاقم.

آقای دکتر تو آخرین مراجعه ای که بهش داشتم برام تشخیص اعتیاد شدید اینترنتی رو داد.البته با تمام وجود به این تشخیص صحه میزارم.

اما الان و تو این بحران بی دوستی بهترین کاری که می تونم انجام بدم اینه که برم بشینم  هی آرشیو اینو اونو بخونم.

اما باید اعتراف کنم که حتی در این مورد هم توفیق چندانی نداشتم چون هر روز بیشتر از آرشیو 3 الی 6 ماهه رو نمی تونم بخونم.حسش نمیاد.

چند روزیه باز بغض عجیبی تو گلومه.اینم بر اثر همون تنهاییه.دلم یه دوست می خواد.یکی که همونطور که من میتون به حرفای دیگرون گوش کنم اونم به حرفای من گوش کنه.یکی که به زور هم شده دستمو بگیره ببره بیرون.یکی که به ضرب چماق بیاد مجبورم کنه یه ناهاری شامی نشد عصرونه ای بابا یه بستینیی چیزی بریم گورمونو گم کنیم از خونه.گور بابای چاقی.

شاید اثرات خستگی این دو هفته ی اخیره.(دقیقا از 5 بهمن تا 23 بهمن)پیک کاری ما تو سال برمیگرده به 3 هفته.هفته ی دولت.هفته ای که روز خبرنگار توشه و دهه ی فجر(به قول بعضی از دوستان زجر)امسال که ماشاءالله اینقدر شلوغ بود که....رسما یعنی دهنم آسفالت شد.هر روز 2 تا 3 تا برنامه.صبح ازساعت 8 تا عصر ساعت 5 (زود زودش)تا 8، 9 شب.بعدشم که بیا خونه بشین سر تایپ و تنظیم و ارسال خبر.با این وضعیت اینترنت.

خلاصه اینکه دلم بعد از مدتها برای غر زدن تنگ شده بود. برای غر نوشت .برای این وبلاگ کوفتی که دیگه توش اثری از اونهمه خاطرات سیاه و تلخ و سفید و شیرینم نیست.

الان شاید احساس بهتری نداشته باشم اما حداقل این حس رو دارم که تونستم این حرفا رو به یکی بگم.بدون اینکه هی بپره وسط حرفم.بدون اینکه از دردای خودش بگه.اگه هم میگه بعد از شنیدن حرفای منه.بعد از اینه که نشسته اینهمه دری وری رو خونده.

آخیش راحت شدم.