مامان امروز صبح باز رفت تهران.

الان من خونه تنهام.

بابا و داداش بزرگه با هم رفتن سر باغ.مامان و داداش کوچیکه رفتن تهران

آبجیه هم که سر کاره و من امشب و فردا شب تا 12 شب تنهام.

میترسم.اما لذت هم میبرم از تنهایی.

یه حس بدی دارم.دلم گرفته.دلم بد جوری هم گرفته.

باز هوای تهران خورده به سرم.

نمیدونم این شهر چی داره.نمیدونم ازش چی میخوام.

اما فکر میکنم اگه از اونجا کوچ نمیکردیم به این شهر عقب افتاده من جای پیشرفت بیشتری داشتم.

من به این مشکل روحی لعنتی گرفتار نمیشدم.

من..............................