این آخرین قسمت ماجرای من و پیمان هست.البته باید اعتراف کنم این قسمت رو خیلی با حوصله ننوشتم و یه توضیح اجمالی دادم.اقرار به خطاهای گذشته کار آسونی نیست.خوب اینم یه نوع اقراره دیگه.

 

پیمان تو تابستون سرمای وحشتناکی خورده بود.تب و لرز شدید طوریکه کار به بیمارستان و سرم واینا کشید.گفت من همون پیمانم.همونی که ازش نفرت داری.نمیخواستم بهت بگم.میخواستم ببرمت خونه ویه بلایی سرت بیارم.اما یه دفعه بدون هیچ دلیل خاصی مریض شدم.در عرض یک ربع دیگه نتونستم رو پام وایسم.همش فکر میکنم آهت منو گرفته.اون دفعه هم بلایی سرم اومد که تا زندم یادم نمیره.حلالم کن.مونده بودم.اصلا تو کتم نمیرفت که اینجوری حرف بزنه.بگذریم.ارتباطمون کجدارو مریض ادامه پیدا کرد.سعی میکردم نفرتمو نشون ندم.اونم قسم خورده بود و قول داده بود که کاری بهم نداشته باشه.اون مریضی بدجور ترسونده بودش.مامانم همون روزا بیمارستان بستری شد.جهان زنگ زد.تو بیمارستان باهام قرار گذاشت و پیمانم همون شب گفت میاد بیمارستان که تنها نباشم.(شب قرار بود من پیش مامان بمونم)دوتایی باهم اومدن.جهان نامردی نکرده بود و به پیمان گفته بود.اونم قاطی کردو باهام قهر کرد.اونشب هر جور بود باهاش آشتی کردم.دوست نداشتم از دست بدمش.وقتی کنارش راه میرفتم احساس امنیت میکردم.حس خوشایندی بود که کسی جرات نکنه حتی نگات کنه در حالی که وقتی تنهایی میخوان با نگاهاشون بخورنت.حس قشنگیه وقتی با کسی راه میری که میدونی مواظبته که حتی سنگ هم جلو پات نباشه.چند وقتی گذشت.کم کم به پیمان اعتماد کردم.دست از پا خطا نمیکرد و ارتباط دوستانه ی قشنگی داشتیم.همه چیو به هم میگفتیم.همون روزا بود که اعتراف کرد دختری به اسم سحر هست که عاشقشه و قصد ازدواج باهاشو داره.من شدم سنگ صبور و مشاورش.گذشت تا اینکه یه روز جهان زنگ زد گفت بیا خونمون.گفتم نمیام.گفت نیای آبروتو میبرم.گفتم چیزی نداری.گفت  صدای ضبط شده،عکس و فیلم ازت دارم.تو خونه ی ما کنار من.پیمان اینجا بود که وارد گود شد.عکس و فیلم و نوار ضبط شده و همه چیو ازش گرفت.البته اینا توضیحات بیشتری داره اما دیگه داره زیاد میشه.حس میکردم بهش مدیونم.چند بار میخواستم تموم کنم اما میدیدم دستم زیر سنگشه.میدیدم که دوستای لاشخور جهان دنبالمن و همه یه فکر بیشتر ندارن.س.ک.س.و پیمان تنها کسی بود که فقط با گفتن اینکه من باهاشم جلوی همه می ایستاد.همه ی دوستا و آشناها ازش حساب می بردن.ومنم میدونستم اگه دوستاش بفهمن منو کنار گذاشته کارم تمومه.پیمان آدم بد اخلاق و گاهی هرزه ای بود اما خوبی هم داشت.ته دلش هیچی نبود.هر وقت کار بدی میکرد سریع عذاب وجدان میگرفت و به غلط کردن می افتاد.اونوقت من باید آرومش میکردم.کم پیش می اومد بهم بگه تو همیشه شما بودم.جلوی دوستاش طوری باهام رفتار میکرد که انگار عاشقمه.همیشه میگفت اگه مشکلی هست واسه تو و منه نه دیگران.تو مدتی که باهاش بودم چندین بار پیش اومد تو خونه باهاش بودم و دوستاشم بودن.اما هیچ کس جرات نمیکرد حتی نگام کنه.حتی یه بار جهان هم اونجا بود اما تمام مدت سرش پایین بود.بعد هم که دید جهان دست بردار نیست گفت تریپ لاو ورداشته و میخواد باهام ازدواج کنه.

اون اوائل ازش متنفر بودم.اما کم کم  که شناختمش ازش خوشم اومد و اون آخرا دیگه دوستش داشتم.یه عشق ممنوع که می دونستم مال من نیست.دوره ای که با جهان بودم شیرین ترین دوره ی زندگیم بود.اما دوستی با پیمان پر از آرامش بود و امنیت.وقتی سرمو میزاشتم رو بازوشو میخوابیدم واون بالاسرم سیگار میکشید و دودشو اونور میداد بیرون که من اذیت نشم کلی حس خوب بهم دست میداد.هر وقت حرصشو در می آوردم میگفت جیگیل میزنم لهت میکنما.یه خوبی دیگه ای هم که داشت این بود که همیشه رو حرفی که میزد بود.سرش میرفت حرفش نمیرفت.هنوزم همونطوره.

الان دیگه دوسنش ندارم.و بهش فکر نمیکنم.در حقیقت دیگه هیچ حسی بهش ندارم.امیدوارم خدا عاقلش کنه و با سحرش خوشبخت شه.