به پایان فکر کن .پایانی که شر نیست خیره.مطمئن باش.

اینا رو گفت و منو به فکر فرو برد.

تا 5 یا 6 ماه دیگه آخرش دیگه بهمن ماه مشخص میشه.منظورم چیه.

پ..... نمیخوام فکر کنم.یا روشن و واضح بگو یا نگو.نمیتونم با درگیری ذهنی بمونم.نمی تونم هی فکر کنم و ندونم و تو هم چیزی نگی .کاش میزاشتی همون پنج شیش ماه دیگه میفهمیدم.

دارم از شدت تفکرات میمیرم.بد جور ذهنم مشغوله.اونقدر که دلم میخواد خرخرشو بجوم.اه.نکبت همش واسم دردسره.

امروز مجبورش کردم بهم بگه دلش واسم تنگ میشه.اما اول خودش گفت.گفت که دلش واسم تنگ میشه.تنگ میشه.برام جذاب ترین حرفیه که تو این مدت شنیدم.خیلی وقته دل کسی برام تنگ نشده.

خیلی وقته انگار واسه کسی مهم نبودم.دوست داشتم بغلش میکردم و می بوسیدمش.

بهش گفتم که وقتی نیست اصلا احساس امنیت ندارم.از حتی سایه خودمم میترسم گاهی.دلم میلرزه وقتی  دستامو میگیره و ........

دلم پر میکشه واسش وقتی بهم میگه عزیزم یا وقتی زنگ  میزنم گوشی و که جواب میده میگه جان؟

نمیدونم چه پایان خوشی واسم در نظر گرفته.

میدونم ازدواج نیست چون عاشق کس دیگه ایه.میدونم دوستم نداره اونقدری.نمیدونم چی؟میشه کمکم کنین؟

راستی بازم میگم.خواهرم.شازده کوچولو.تولدشم تبریک بگین.