به دروغ گفتم که دوسش دارم

دروغی که حقیقت شد

دروغی که ویران کرد

نقش بازی کردم

با نقشم یکی شدم

ودارم تاوان میدم.

دارم میمیرم.

نفسای آخره.

دیگه دارم میمیرم تو این قفس.

خدایا دارم قالب تهی میکنم.دیروز این موقع یه دوست داشتم.

امروز الان تنها ترین بنده ی خدا.

میخوام همه چیز رو ول کنم.

میخوام رها باشم.

میخوام از همه چی رها باشم.

از عشق،از دوستی،از همهمه،از نفس کشیدن ،از زندگی ،

میخوام نباشم.

دلم میخواد بمیرم.

دلم یک جرعه مرگ میخواد.

یک لقمه انتظاربرای رسیدن  به مرگ.

تلخی زنده بودن اذیتم میکنه.

 

دستانم تشنه ی دستان توست

شانه هایت تکیه گاه خسته گی هایم

دلم مرگ میخواهد.

کسی هست که واقعا منو از قید این زندگی رها کنه؟

کمک