نمیشه گفت بهترم یا نه.

فقط دارم راه میرم نفس میکشم و همین.

کی میگه مرده نفس نمیکشه؟

کی میگه نبض جسد نمیزنه؟

واقعا کی میگه؟

بعد از اون طوفانی که دیروز و چند روز پیش توش درگیر بودم الان به یه آرامش رسیدم.

نه آرامشی که از روی بهتر شدن باشه،آرامشی که از روی خستگیه طوفانی بودنه.

دیگه حسی برام نمونده.چند تا دوست(؟)خوب این چند روزه بهم سر زدن و تا حدی کمکم کردن.

بعضیها هم اومدن کمک کنن اما بیشتر اذیتم کردن.از این دسته اسم نمیبرم.اما دسته تو دسته اول دهقان و سیاه خان و قیصر جا میشن.خصوصا قیصر که یه پست وتسه من زد و دهقان که با حرفاش بهم نشون داد همه چی تو این دنیا کنار هم بودن نیست.و البته سیاه خان که اومدو تشویقم کرد که باز بنویسم هر چی که اذیتم میکنه.

و بذار همین بمونم (اسمیه که باهاش واسم نظر گذاشت) که نگرانم بود.و البته بودن کسایی که نبودن و جاشون خیلی واسم خالی بود.حیف

اگه حالم خوب بود..........

هنوزم نتونستم ببخشم

هنوزم نتونستم باور کنم.

هنوزم نتونستم کنار بیام.

هنوزم و هنوزم.

بازم دلم میخواد چشم باز کنم ببینم  کنارمه.مثل همونروز که کنارش خوابیدم و بالا سرم داشت سیگار میکشید .

مثل بچه ای که کنار بابا ییش بخوابه.حس فوق العاده ای بود.احساس امنیت و آرامش همه وجودمو گرفته بود.

وقتی که 5 دیقه بعد بیدار شدم اولین چیزی که پرسید این بود:الان تو خوابیدی بیدار شدی؟

دلم براش تنگ شده.

دلم میخوادش.

دلم برا طرز حرف زدنش تنگ شده.

دلم برا طرز نگاش تنگ شده.

اعتراف میکنم اگه دوسش داشتم برای چهره یا تیپ و هیکل و ظاهرش و یا حتی برای اخلاقش نبود برای حس آرامش و امنیتی بود که بهم میداد و من هیچ جا حتی کنار خانوادم این حس رو تجربه نکردم.

الان انگار زیر پام خالیه

دارم سقوط میکنم.

چقدر نا شکر و نا سپاس بودم من...................