یک سبد آرزوی کال
دیروز یه جلسه داشتیم توی مجمع خیرین مدرسه ساز استان.
اولین جلسه ای بود که نقدی روش نداشتم.
فقط یه سوال ایجاد شد برام وقتی آقاهه یعنی کمیلی رئیس مجمع گفت یه خانمی همه ی اموالش رو بخشیده به مجمع تا بعد از فوتش بشه صرف مدرسه سازی .
سوالم هم این بود که خب تا جایی که من میدونم تو قانون اومده آدم فقط یه سوم اموالش رو میتونه وصیت کنه.پس این طرف چطور همه ی اموالش رو بخشیده.نمیدونم شاید بخاطر زن بودنش بوده و اینکه خب زنها میتونن اموالشون رو بی اجازه ی شوهر صرف هر کاری که میخوان بکنن.اما اینجا که بحث اجازه شوهر نیست.
لطفا اگه کسی در این موارد اطلاعاتی داره کمکم کنه.
و دیگه اینکه آه مردا یاد بگیرن یه زن 400 میلیون تومن مال و ملک داره میده میره فقط لباسای تنش میمونه شماها بچسبین به مال دنیا.
یکی از آرزوهای من از وقتی که راهنمایی بودم یعنی حدود 13 یا 14 سال پیش این بوده که برم تو کار اینجور کارا.البته مدرسه سازی رو دوست نداشتم.اما دوست داشتم مثلا یه جایی شبیه پرورشگاه داشتم با یه عالمه بچه.
یا یه بیمارستان مخصوص کودکان بزنم.
یه آرزوی بزرگ دیگم هم داشتن یه کتابخونه ی بزرگ بود.هنوزم هست.دوست داشتم بزرگترین کتابخونه ی شخصی رو داشته باشم با قفسه هایی که از روی زمین تا خود سقف توش پر کتابه و حتی روی میز هم پر کتاب باشه.وای حتی فکر کردن بهش هم لذت بخشه.
میگن هرچی آرزو کنی بهش میرسی.منم هنوز رو این سه تا آرزوم هستم.خصوصا اولی و آخری.
خیلی دوست دارم یه عالمه بچه دورو برم باشن.که بغلشون کنم ،.ببوسمشون اما الان میبینم حتی گاهی حوصله ی خودمو هم ندارم.چه رسه به سر و صدای هوارتا بچه ی نق نقو.
اما اشکال نداره حتما که احتیاجی نیست منم تو پرورشگاهم باشم.گاهی میرم یه سر میزنم میام.بقیه ی وقتمو هم تو کتابخونم میگذرونم.
میشه دیگه ،نه؟
بعد از یک ساعت نوشت
حاج اقامون تماس گرفتن.حقیقت فکر نمیکردم زنگ بزنه.گفت به یه دلیلی که نا حدی هم منطقی هم بود از ازدواج منصرف شده.
نمیشه گفت خوشحال شدم یا ناراحت.اما راحت شدم.چون من از ازدواج گریزانم.وگرنه به ۲۵ سالگی نمیرسیدم و تا حالا دو تا بچه هم داشتم.از مسئولیتش میترسم.و از اینکه باید با یه نفر که نمیشناسمش زندگی کنم.وای چه سخت.![]()
![]()