یه مدته زدم تو کار آرزو نمیدونم چرا به قول یکی زدم تو کار آرزوهای دنیوی و اخروی.

امروزم میخوام بنویسم از چیزی که خیلی از کسایی که منو میشناسن نمیدونن.

اما اینجا میگم چون جاییه که ساختم تا با خودم رو راست باشم و تا وقتی دوره ی درمانم کامل نشده میخوام راحت بنویسم تا از خودسانسوری در امان باشم.و اگه دکی بیچارم هم خواست آدرس اینجارو میدم تا بیاد ببینه بیمارش چه جونور مازوخیست و  خودآزاریه.

من عاشق مادر شدنم.خیلی دوست دارم مادر باشم.ما دلم نمیخواد پدر داشته باشه.مثل عیسی پیامبر.دلم میخواد یه جوری بشه که بتونم بچه ی خودمو داشته باشم بچه ای که تو وجودم رشد کرده باشه به دنیا آورده باشمش و مال خودم باشه.

خودم بزرگش کنم و خودم....... خودم

دلم بچه ای میخواد که حتی اگه زیبا هم نبود مال من باشه

 بچه ی من هر چی که باشه زیبا ترین بچه ی عالمه.

بچه ی من زیبا ترین و بهترین موجود عالمه.

دلم پر میکشه دستای کوچولوشو بگیرم تو دستام و تو چشمای نازش که هنوز کامل و درست نمیبینه نگاه کنم و بگم عزیز دلم تو مال منی.

دلم میخواد بوی تنم توی مماخ کوچولوش بپیچه و آروم بشه.

دلم میخواد بدن لطیفشو لمس کنم تا ...

نمیدونم چند تاتون نا حالا مادری  که به بچش شیر میده رو دیدین.

در حالت عادی اون زن آروم ترین حالتشو داره،وقتی که فقط به بچه شیر میده تو چشمای بچش نگاه میکنه و باهاش حرف میزنه.نمیدونم لذتی رو که تو تمام وجود اون مادر میپیچه رو احساس کردین یا نه.من بارها شاهد این صحنه بودم.

حقیقت اینه که من تا حالا چندتا بچه رو بزرگ کردم دوتا داداشامو که من بزرگ کردم.واسه همین یه حس مادرانه بهشون دارم جدای اینکه خواهر بزرگترشونم.

یکی از همسایه هامونم وقتی میرفت سر کار بچشو میزاشت پیش من.اونم یه پسمل خوجکل بود که وای.......

شاید بگین دیوونم اما اینم باید بزارم تو یه سبد آرزوی کالم.

کاش میشد مادر بشم بدون اینکه پدری باشه.